Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36
7 آذر 1401 7:36 ق.ظ

صبح آمل از برگزاری همایش بزرگ شیرخوارگارگان حسینی گزارش می دهد: دلنوشته ای برای علی اصغر

این مطلب را به اشتراک به گذارید


Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

علی جان تو که با دست های کوچکت گره های بزرگ را باز می کنی، مشکل مرا هم حل کن
یکسال با همه دلتنگی هایم برای آمدن محرم و بیرق سیاهت گذشت تا آن جمعه بیاید و بگویم بانو بخواب که شب از نیمه گذشته و هنوز تو بیداری، گهواره نیست خودت را تکان نده، چنگ به صورت نزن که حرمله بیدار می شود. می دانم اما سخت است آخرین باری که قنداقه را بستی و به دلت افتاد که دیگر بر نمی گردد.زره اش قنداقه است و روی دست بابا بدون شمشیر می آید. چیزی لب نزده اما با اینکه شیر نخورده از دست دنیا سیر است. زبانش کودکانه است و نمی فهمم چه می گوید ولی از حکایت چشمانش می شود فهمید که با تکبیر الله و اکبر می آید. چقدر آقا شد زمانی که بین سرها سری در آورد و مثل مادرش زهرا به حمایت از امامت به پا خواست و بین لشگر بر سر گهواره اش دعوا شد و رفیق نیمه راه بابا کربلایی گشت تا امروز در آئین بزرگ مجمع جهانی علی اصغر، مادران طفلان خود را نذر قیام مسیح حسین کنند.جاده ای منتهی به محل برگزاری همایش، شلوغ و مملو از مادران بسیاری بود که نازدانه های خود را در آغوش گرفته و به عشق شش ماهه حسین رهسپار حریم دلدادگی بودند. شش ماهه ای که شش ماه هم زمینی نبود و روی دست بابا در کربلا حاجی شد و با یک حنجره نازک و تیر سه شعبه همه تاریخ را تکان داد.
علی اصغر کوچک بود اما گام هایش بلند برای عروج ملکوتی و درست لحظه ای که تاریخ در آستانه یک اتفاق سرخ بود، جنگ ماندن و نماندن اتفاق افتاد و قنداقه سفیدش لباس احرامش شد و زخم سرش برابر زخم عمو گشت.
در بلوار بزرگ مدرس حد فاصل حسینیه سیدحسن ولی در شهر آمل جمعیت زیادی از مادران آمده بودند تا به رباب بگویند تنها نیستی و با بلند کردن کودکانشان روی دستان خود، با ناله ‘ لبیک یا حسین ‘ سر دادند و خطاب به مولا و مقتدایشان حضرت صاحب ا لامر (عج) گفتند: یا صاحب الزمان، فرزندم را نذر یاری قیام تو می کنم، او را برای ظهور نزدیکت برگزین و حفظ کن.
امروز روز ادای نذر است هر کسی حاجتی دارد که فقط خودش می داند و خدایش. نذورات فراوانی به ایستگاه تحویل اورده شد، پاکت های شیر، رنگارنگ، کیک، کلوچه، شله زرد، آبمیوه، شیر کاکائو و … انگار تمام بازار بزرگ شهر به اینجا آورده بودند تا دیگر کودگی از تشنگی ننالد و مادری شرمنده جگر گوشه اش نشود و بگویند آقا ما هستیم.
با ورود به محل برگزاری همایش شیرخوارگان حسینی سمت چپ نوشته ای، توجهی را به خود جاب کرد«دلنوشته ای برای رباب» ولی چه می شد نوشت با بغضی بر گلو و غباری که سوی چشمانم را دزدید و مرا اسیر هوایی کرد که هوایی شوم.
حس عجیبی بود، بغضی به سنگینی تمام تاریخ و حزن و اندوه بزرگ اسارت در زندان قصاوت آنانی که به جنگ با کودکی آمده بودند که تمنایی جز دو قطره آب نداشت. به سختی در جایگاه نشستم، غریبانه به اطراف نگاه کردم، قلم را به دست گرفتم و نگاشتم سلام بر تو، امروز به عشق تو آمدم تا کربلایی شوم، آقا جان تو را به حرمت بابای غریبت حسین نگاهی به من بینداز که سخت محتاجم.صدایی مرا از خود جدا کرد و گفت: خانم اینجا چه خبر است برایش توضیح دادم حرف دلت با خانم رباب و آقا علی اصغر چه هست که چشمانش پر از اشک شد و درد دل شروع کرد قربان این آقازاده شوم که اینقدر مهربان است و اینگونه نوشت علی جان تو که با دست های کوچکت گره های بزرگ را باز می کنی، مشکل مرا هم حل کن و مریضم را شفا بده.
مادر جوانی که نوزاد پسرش را با سربند یا امام زمان(عج) در آغوش گرفته بود به سمتم آمد و پرسید دلنوشته یعنی چی که گفتم حرف دل با علی اصغر، خم شد و نوشت؛ علی جان ممنونتم که به زندگی ام با دادن این پسرم جان دادی.
موضوع مهمی که بیشتر ذهنم را درگیر خودش کرد حضور مادران پیر و سالخورده ای بود که به سختی راه می رفتند ولی می ایستادند و از من می خواستند تا حرف دلشان را بنویسم، همچنین کودکانی که هنوز قلم به دست گرفتن را بلد نبودند و با یک نقاشی همه حرف شان را می زدند و یا عزیزان زیادی که حتی به نیابت از دوستان و نزدیکان دیگرشان دلنوشته ها را می نوشتند.
در ادامه تعدادی از دلنوشته ها را می خوانید
اقا تذکره کربلا را به ما بده که اربعین پیشت باشیم.
خانم رباب من آمدم تا بگویم تنها نیستی منم با شما همدردم.
چیزی ندارم که تقدیمت کنم ولی همه زندگیم«فرزندم را نذر وجودت می کنم.
ارباب پسر نااهلی دارم که نگرانشم تو رو خدا کمکم کن تا آبروم نره.
باب الحوائج دخترم بچه دار نمی شود حواله اش را از تو میخواهم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت ها

آخرین اخبار

پذیرش آگهی

اخبار آمل

گوناگون