Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36
7 آذر 1401 7:24 ق.ظ

کاش چشمانم سو داشت و دستانم نمی لرزید تا کچال بافی می کردم

این مطلب را به اشتراک به گذارید


Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

صبح آمل در گفتگوی اختصاصی با خانم معصومه اصغری یکی از بازماندگان از نسل کچال بافان بالا لیتکوه روستای اسکو محله از بخش شهر امامزاده عبدالله(ع)
یکشنبه بود و قرارمون ساعت ده صبح زیر باران شدید بهاری با معصومه خانم که خود حکایتی است از کتاب هزار صفحه تاریخ کچال و صنعت فراموش شده امروز و هنر دخترکان دیروز که چشم در چشم استاد مهربانی چون مادر پای در چرخ گذاشت و چقا بافت و بر تن مردان زندگیشون پوشاندند و نقش ها در نخهای چند رنگ زدند تا چاشب های نو عروسان را ببافند و باعث سربلندی خود و طایفه و یک ایران شوند اما امروز چشم در گوشه ای خیره به راه مانده و دستهای پینه بسته اش زیر چانه اش مانده و منتظر تا حکایت دیروز را بگوید.
آری بازمانده از نسل کچال بافان بالا لیتکوه روستای اسکو محله از بخش شهر امامزاده عبدالله(ع) می گوید: روزهای سختی بود زمانی که سایه سرم از دنیا رفت و تمام دنیا به یکباره روی سرم خراب شد. سیر کردن شکم پنج فرزند آنهم بدون حامی سخت و غیر ممکن بود اما اگر خدا بخواهد ناممکن ممکن می شود.
با خودم گفتم وقت نشست نیست چرخ کچال را به امید روزهای بهتر راه انداختم و خیلی زود کارم گرفت و مردم از راه های دور و نزدیک سفارش کار می دادند و کارم آنقدر رونق گرفت که توانستم به زندگی ام سر و سامان دهم. آری خواستن توانستن است اینها را می گوید و به چرخش نگاه می کند و من به این فکر می کردم که ایکاش هیچوقت هنرش به فراموشی نمی رفت. آری حکایت معصومه اصغری داستانی خواندنی برای مخاطبینی است که دل در گرو هنر دارند و صبح آمل به رسم عهد چند ساله در سال 97 به سراغ این بانوی سختکوش و هنرمند آملی رفت که ماحصل این گفتگو را در اختیار خوانندگان عزیز قرار می دهد؛
معصومه اصغری هستم و سال 1315 در روستای اسکو محله به دنیا آمدم و پدرم هدایت و مادرم صدیقه نام داشتند که آنقدر کار می کردند تا شکم ما را سیر کنند.
زمان ما زیاد به درس خواندن اهمیت نمی دادند و بچه ها بیشتر شغل پدران و مادران خود را ادامه می دادند من هم بخاطر بیسوادی و برای اینکه هنری را یاد بگیرم مشغول «کچال بافی» و یادگیری آن از زیر دست مادرم شدم و انقدر تبحر پیدا کردم که هیچکس به من نمی رسید. الان هم چرخ و کچال دارم.
خانه داری
سن و سال زیادی نداشتم که کنار مادر مثل همه دختران زیر دست مادر آشپزی و خانه داری را یاد گرفتم و با کمترین وسیله و امکاناتی روی آتش غذا می پختم و کنارش کچال و بافت لباس با پشم گوسفند را هم یاد گرفتم. اول چَل، شونه سر، کال و کچال بود.
هیمِه
برای درست کردن غذا و گرم کردن خانه به چوب نیاز داشتیم برای همین به جنگل یا«پرتاس» صحرا می رفتیم و شاخه های خشک را جمع می کردم و به دوش می گرفتم و از فاصله دور به خانه می آوردم و در گوشه ای از اتاق «کَلِه» و «دِزنُون» داشتیم و همچنین «کرک و چِنیکا» مرغ و جوجه داشتیم که از تخم مرغ شان استفاده می کردیم. برنج هم شاهَک بود که وقتی در تشت می شستیم تمام آب قرمز می شد و از آنطرف نیم مَن ماست را پنج زار می خریدیم و با شیر و برنج مخلوط می کردیم و گرماست می خوردیم که دل مان را داشت.
اسکو محله آب نداشت و ما برای مصرف خانگی به رودخانه یا چشمه بالای جنگل می رفتیم و آب را داخل کوزه یا دبه های زرگ می ریختیم و به سر می گرفتیم. مرحوم حاج داداش پور بزرگ شخصی به نام فرهمند را به کمک گرفت تا در محل ما یک چاه بزنند یک روز به من که از همه روحیه دارتر بودم گفت دختران محل را جمع کن تا عکس شما را هنگام آب آوردن بگیرم و به اداره آب بدهم تا برای ما چاه بزنند. تعدادی از گروه حاج امان الله و ما هم از طرف حاج داداش پور بودیم و به محض آمدن فیلمبردار گروه اول فرار کردند و من ایستادم و یک دوشم بچه و دوش دیگرم کوزه از من عکس گرفتند و آن را به ساری فرستادند و بعد پیگیری های زیاد یک چاه حفر کردند و جان اهالی روستا را خریدند.
اعتبار
برای آوردن آب از هراز خانواده های دیگر دختران شان را به اعتبار من می فرستادند چون نترس بودم و به کسی باج نمی دادم و همه این موضوع را می دانستند و زمانیکه پسرم برای جمع آوری هیزم به صحرا رفت چوپان او را زد و بچه ام گریه کنان به خانه آمد و با دیدنش به دنبال چوپان رفتم و کلاهم را گوشه ای پرت کردم و تا می توانستم کتکش زدم.
ازدواج
پدر شوهر خدا بیامرزم روبروی منزل پدربزرگم خانه گلی داشت و همسایه بودیم و چون اولاد پسر نداشت سه بار تجدید فراش کرد تا بالاخره خدا به او یک پسر داد و سه سال بعد از دار دنیا رفت. پدربزرگم که زنش فوت کرده بود این خانم را به عقد خود در آورد و سرپرستی بچه یتیم را هم قبول کرد. مادرم هم از او پذیرایی می کرد و «صحرا شو که شد»به سن کار کردن رسید همراه گوسفند به دشت و صحرا می رفت. آنها در «هَلی چال» و ما در خشواش زندگی می کردیم که مادرش مریض شد و از دنیا رفت و مادرم که «خوردِمار» نامادری بود او را محبت می کرد تا اینکه قابل به ازدواج که شد عمویم واسطه شد و من را که ده سالم بود و هنوز عقدرس نبودم به عقد هم در آورد و در خانه خودش عروسی گرفت.
لباس عروس
چون وضع مالی خانواده ما خوب نبود و عموی پدرم برای شوهرم که چوپانش بود عروسی گرفت ولی پولی نداشتند تا پارچه خرید کنند از روسری بزرگ مادر شوهرم، کت دوختند و به عنوان لباس عروسی به تنم پوشیدند و یک شلیته هم برایم دوختند.
بعد عروسی چون مستاجر داشتند ما به خانه مادرم رفتیم و یکسال آنجا ماندیم و شوهرم برای جبران محبت به عنوان چوپان همراه گوسفندان عمویم بود و ماهی یک یا دو بار به خانه می آمد.
با کار شبانه روزی کم کم دست و روزش باز شد و توانست برای خودش صد گوسفند بخرد و با معتمدی نامی شریک شد و دو سال نگذشت که تصادفی از بالای درخت به پایین افتاد و به خاطر شدت ضربه تبری که به کمرش بود به معده اش آسیب دید و به مرور یکی از پاهایش ورم کرد و یکی از بستگان مان او را به تهران بر د و شش ماه آنجا بستری بود که عملش کردند که از راه افتادن افتاد سپس برادرم او را به خانه اورد و من شش ماه در خانه از او مراقبت کردم که فوت کرد.
حاصل این ازدواج پنج فرزند پسر بود که بچه آخرم یکسال و نیم سن داشت و پسر بزرگم ده ساله بود که پدرش فوت کرد. حامی نداشتم که کمکم کنند و من همه آنها را با کار کردن روی چَل و بافتن جوراب و کت و شلوار پشمی بزرگ کردم و سر و سامان دادم.
مِنزِل سر
قدیما پسر در صحرا بیشتر به درد می خورد تا سربازی و از آنجائیکه وضع اقتصادی خانواده ها ضعیف بود و در مِنزِل در جمع غذا می دادند و تمام هزینه ها با ارباب بود یک بچه را هم با خودشان به صحرا می بردند و بر اساس وجدان خودشان از اینها کار می کشیدند که کلی غنیمت بود و یکی از عواملی که بچه ها از تحصیل عقب آفتادند همین بود.
سه جِلد
بخاطر سربازی شوهرم در حیات خودش برای هیچکدام از بچه ها شناسنامه نگرفت و بعد فوتش از طریق یکی از بستگانم 300 تومان هزینه کردم و شناسنامه شان را گرفتم.
کار خوب
کال بافی سخت و نیاز به دقت داشت و نخ پنبه را سیری هشتصد تا هزار تومان می خریدم و کت و شلوار مردانه و چقا می بافتم و برای هر دوره که شش ماه طول می کشید بیش از دوازده کیلو پشم گوسفند را از چوپانان مازِنی می خریدم بعد پاک می کردم و «مَسِک» را از آن جدا و در تشتهای بزرگ می شستم و در آفتاب خشک می کردم و بعد با «شانه سر جدا و چِلِک می کردم و با چَل می رشتم» سپس نخ می کردیم و در بافت لباس استفاده می کردم که در بین آبادی و روستاهای اطراف تک بود و همه از من می خریدند.
رنگها
رنگ نخها «خِیری(قهوه ای)، سیاه، کِتَر(طوسی) و سفید بود که خیری بیشترین طرفدار را داشت و بعضی ها که رنگ سرمه ای را دوست داشتند لباس بافته شده سفید را به رنگرزی می بردند. با پشم گوسفند خیری بیشتر چقا، چادرشب و جوراب و سفره ها را با نخ می بافتم. برای رنگ کردن پشم گوسفند به عطاری پشت ساختمان بانک تجارت مرکزی می رفتم و چند نوع رنگ می خریدم و در قابلمه بزرگ آب در حال جوش می ریختم و روی طناب خشک می کردم. رنگهای سفید و مشکی ثابت بود و افقی را با پشم و طولی را با نخ می بافتیم که مکمل همدیگر بودند.
کمربندهای پشمی
زمان قدیم کمربند یا کِش رسم نبود و با نخ کمربند یا بَنِم می بافتیم و هر عروسی باید بیست قطعه از آن را همراه جهیزیه اش داشت تا به بستگان شوهر«شی فامیلا» بدهد.
جهیزیه
در جهیزیه نوعروسان برای خانواده شوهر از پدر و مادر و برادر و خواهر داماد خلعت«جوراب پشمی، بلوز، چادرشب، سفره و بَنِم» داشت که همان روز اول بعد عروسی همه اینها را روی ریسمانی که روی آن با سنجاق قرار می دادند تا بدانند چقدر جهاز دارد.
دختران هنرمند
یکی از هنرهایی که در گذشته هر دختری باید یاد می گرفت جوراب بافی پشمی بود و مرحله بعدی «کال بافی» را یاد می گرفت و برای آینده خودش این را یک پشتوانه می دانست چون عموم مردم یا چوپان یا گالش بودند و برای خودکفایی می بایست این شغل را بلد بودند و مادران هم اصرار می کردند تا دختران این کار را یاد بگیرند تا بعد ازدواج بی دست و پا نباشند.
کت و شلوار
از آنجائیکه جنس نخ به کار رفته از نوع مرغوب بود و دقت خاصی هم صرف بافت آن می شد مشتری های زیادی برای سفارش و خرید به خانه ام می آمدند و هر چقا را از 70 تومان شروع و به 300 الی 500 تومان هم رسید و آخرا هم 700 تومان فروختم.
روزی سه متر
صبح ساعت شش از خواب بیدار می شدم و بعد صبحانه دادن بچه ها و سر و سامان دادن به کار خانه روی کچال مشغول می شدم و تا ظهر دو متر کار می بافتم و «اَتا میس» یک مشت برنج را موقع ظهر روی «هیمِه تَش» می پختم و سر سفره می گذاشتیم.
هم مرد بودم هم زن
چون شوهرم چوپان بود و گوسفند را به صحرا می برد خبری از زندگی و دخل و خرج آن نداشت و این من بودم که به همه امورات باید رسیدگی می کردم بخاطر همین همه خرید منزل و رسیدگی به امورات بچه ها با من بود و چون وسط محل آب زیاد نمی آمد و صاف نبود و فقط یک مسیر آب برای حمام می رفت به وسط جنگل می رفتم و آب می آوردم.
اَم قِضی
بیشتر محلی ها و فامیل و آشنا حتی از اطراف مرا به نام اَم قِضی معصومه صدا می زدند و می شناختند و همچنان هم اَم قِضی آنها هستم.
نِصفِه دکتر
اهالی محل خانم یا آقا پیر یا جوان وقتی درد یا مرضی سراغشان می آمد در خانه مرا می زدند و با «دَسی دِوا» آنها را درمان می کردم مثلا کسی سرما می خورد یا برای رفع جوش بدن و سوختگی دوا می دادم. «دُو اَستا» روشی بود که گیاهی به نام اَستا را روی سنگ می سابیدیم و با دوغ مخلوط می کردیم و روی محل سوختگی می مالیدیم و آتش و حرارت آن را می گرفت و یا سیب زمینی را رنده و با عسل هم می زدیم و بر روی سوختگی قرار می دادیم. بدن یکی از بچه های محل جوش در کرد و وقتی به دکتر بردند تشخیصش ابن بود که سرخک گرفته و مادر و پدرش «چاشت وقت» هنگام غروب او را پیش من آوردند گریه سر دادند که داره می میرد و من گفتم دکتر چیزی نمی داند و خنکی و گزنا به او بده بخورد خوب می شود که رفت و همه آن روشها را انجام داد و روزی دوباره آمدند و دست مرا بوسیدند که حال پسرمان خوب شد و الان هم از من می پرسند و همه اینها را با ذهن و هوش خودم یاد گرفتم. یا خانمی از محله خودمان که در اهواز زندگی می کند به من زنگ زد که دهان شوهرم جوش زد و هر کاری می کنیم خوب نمی شود که گفتم پودر قند را روی جوش بریز که او هم خوب شد.
آموزش دختران
کار با «کال» را بیشتر از من یاد می گرفتند به این طریق که به خانه دختران علاقمند می رفتم و دستگاه را ردیف و آزاد کنم تا پارچه ها را ببافند و تعداد زیادی از هم محلی ها را آموزش دادم تا این هنر به فراموشی نرود.
مشتری های چقا
بیشتر مشتری های من چوپان و گالش بودند و چون ظریفکاری داشتم از شهر آمل هم می آمدند و سفارش می دادند و با اینکه بیشتر زنان این محله «کال» داشتند ولی کار هیچکسی مثل من اسم نداشت و حتی یک افسر تهرانی هم از من چغا می خرید. یکی از هم محلی های ما به نام مرحوم کاظم ابراهیمی «پنج زر» کار از من خرید و سال بعد که مرا دید گفت معصومه دستت حیف دارد که زیر گِل برود چون وقتی این کار را«چقا » بافتم و به تن کردم و از کِپین به «هَلی سِرِه » که یخچال داشت رفتم و یخ را درونش ریختم و دوباره به «کِپین» برگشتم آبش در نرفت و خودم خالی کردم.
گِلی خِنِه
خانه من یک در اتاق گِلی بود که هم در آن زندگی می کردم و هم کار انجام می دادم و توقعات مثل الان بالا نبود و با نداری می ساختیم.
اسیری
قدیم در اسیری بودیم و گرفتاری داشتیم و با «سِج» یا قره قلوط ناهار می خوردیم و چون وضع مالی مان خوب نبود و پولی نداشتیم به قصابی شهر می رفتیم و «پی» چربی را سیری پنج تومان می خریدیم و به خانه می آوردیم و درون پیاز داغ می کردیم و خورشت درست می کردیم تا شکم بچه ها را سیر کنیم.
کوه روی
بعد بهار همراه با چار بیدار بار و اسباب و اثاثیه ناچیزمان را سوار بر اسب یا الاغ می کردیم و در ازای آن کرایه راه می دادیم و یکی روی دوش و دو تا هم همراه با پای برهنه به کوه می رفتیم و آنقدر نیرو داشتم که کوه را «پشت و پَلی» جابجا می کردم.
پنج تا بچه ام را کوه و بدون دکتر دوا به دنیا آوردم و پس از تولد بخاطر امنیت بیشتر داخل گهواره می بستیم تا کودک آرامش داشته باشد و داخل آب و آتش نیفتد و دست و پا نزند و ما هم به کارمان می رسیدیم. گهواره از مادر شوهرم به من رسید و بعدها نوه هایم را در آن بستیم که الان هم دارم.
شفای امامزاده عبدالله(ع
بیماری رماتیسم تمام بدنم را درگیر کرده بود و آنقدر درد داشتم که آرام و قرار نداشتم و به هر دکتری که مراجعه کردم بی تاثیر بود برای همین به آقا امامزاده عبدالله(ع) متوسل شدم و داخل صحن خوابیدم که در شبی به خوابم آمد و من وقتی بیرون آمدم آسمان مهتابی و زمین پر از برف بود و از سوز سرما دستهایم را به هم فشردم. حوض یخ بسته بود و گشتم آجری را پیدا کردم و با آن یخ را شکستم و سه بار داخل آن رفتم و بیرون آمدم و سردی هوا به حدی بود که از سرم دود بلند شد و همان شفای من بود و بخاطر اعتقادات قوی و داشتن ایمان حاجت مردم بیشتر روا می شد.
تنها بازمانده
کچال بافی هنری زیبا و صنعت اصیل بود که دختران و زنان روستا از طریق آن به نوعی امورات زندگی شان را می گذراندند و کمک خرج خانواده بودند که متاسفانه با بازنشستگی قدیمی ها و استقبال نشدن از سوی جوانان و مسئولین به فراموشی سپرده شد و کسی نیست که این کار را انجام دهد و روزی باید فقط در خاطرات یا عکسهای مان برای آیندگان توضییح دهیم.
گَتِ مار
خال باجی صدیقه گَتِ مار این منطقه بوده و بچه های زیادی را به دنیا آورد. بعد تولد هر نوزاد رسم بر این بود تا ده روز مادر و بچه را تنها نمی گذاشتند و یک جلد کلام الله مجید را در خانه قرار می دادند تا محافظ شان باشد و در صورت بیرون رفتن مادر یکی باید داخل اتاق می ماند تا طفل تنها نماند. یک پیاز را به سیخ می کشید و دور خانه می گشت و چیزی را می خواند و قسم می داد و دم می زد که جن به مادر و فرزند نزند و می گفت همه را اگر خدا باید نگه دارد«چِلِه مار رِ خلق باید نگه دارد و پیاز را بالا سر «چِلِ مار» می گذاشت تا سومین روز که در حمام آب را بر سر آنها ریخت پیاز را زیر پا خرد می کرد و دور می ریخت که بیشتر برای جلوگیری از «بی وَقتی» بود و بعضی ها هم ریسمان قرمز و قیچی را در اتاق زائو و کارد را زیر بالش قرار می دادند.
روجین
سه یا چهار نفر از هم محلی ها یا فامیل که کِچال باف بودند در ریسیدن پشم و تبدیل آن به نخ به کمک من می آمدند و فردا من و چند نفر دیگر به «روجین» کمک او می رفتیم.
چاشَب
بافت یک چاشَب برای من دو روز بیشتر وقت نمی گرفت و صبح زود بعد صبحانه بچه ها چون رودخانه نبود باید برای آب مصرفی پیاده به جنگل می رفتم و دوباره برای پخت و پز از جنگل هیزم جمع می کردم و بعد کار خانه مشغول بافتن می شدم و تا ظهر روی چرخ کچال می نشستم و برای درست کردن ناهار بلند می شدم. اما دیگر خانم ها حداقل پنج روز می کشید تا کار را تحویل بدهند
با بسم الله جن می رود
یکی از بستگان ما خواننده خوبی بود که جن عاشق صدایش شد و هر وقت عروسی داشت دنبالش می آمد و با خودش می برد. یک شب متوجه شد یکی از لباسهایش که ابریشمی بود تن داماد است و بعد خوردن شام دست چربش را با آن پاک کرد و شب بعد دوباره او را به خانه اش برگرداندند. وقتی به خانه رسید از مادرش پرسید ببینید قَدَکم داخل صندوقچه هست؟ وقتی آوردند در کمال تعجب دیدند آستینش کثیف است که ماجرا را برای خانواده تعریف کرد که اگر «مهر» بسم الله نگوییم جن می برد.
چِل تاس
کاسه کوچک برنجی که منقش به اسماء الهی بود و معمولا از کربلا یا مشهد به صورت متبرک می آوردند و در سومین روز و دهمین و چهل روز بعد تولد با آن روی مادر و نوزاد آب می ریختند.
دَسی دِوا
زمان ما مثل الان دکتر و دوا نبود و با گیاهان دارویی یا وسایل دم دست بیماری ها را درمان می کردند و در حال حاضر هم محلی ها و دوستان و آشنایان در تمام ساعات شبانه روز زنگ می زنند و از من مشاوره می گیرند.
کَشکو؛ برای پا درد کشک محلی را آب بگیرند و بخورند.
زردی؛ برگ تربچه را مادر تازه زایمان کرده بخورد.
اوجی؛ خانم ها هفته ای یکبار «اوجی پِلا» بخورد که بزرگترین دارو برای بیماریهای زنانگی می باشد.
گل ختمی؛ دمنوش گل ختمی برای سرفه های زیاد و مکرر و عفونتهای درونی مفید است.
سیر خام؛ برای گرفتگی صدا و گلو سیر خام را داخل برنج در حال دم قرار داده و بعد پخت آن را برداشته نوش جان کنید که یکی از بزرگترین دارو برای سوزش گلوست.
روغن گردو؛ مغز گردو را روی سنگ آسیاب کرده و داخل پارچه ای قرار داده و وسط برنج در حال دم کشیدن می گذاریم و بعد از پخت پارچه را درون کاسه ای می فشاریم و روغن ان را برای دردهای موضعی پا استفاده می کنیم.
پودر قند؛ برای زخم روی زبان مفید و آن را خشک می کند.
گَزنا؛ برای تنظیم فشار خون و قند خون گیاه گَزنا را روی سنگ سابیده و آب آن را استفاده نمایند و یا به صورت «زِماد» پماد روی موضعی که می کشد بمالند و تفاله را در ماست بریزند و نوش جان کنند.
سیر؛ برای درد گوش یک حبه سیر را روی بخاری یا گاز گرم کرده ابتدای ورودی گوش قرار دهید.
صابون پهلوی
برای سوختگی روزی دو مرتبه محل سوختگی را داخل حمام با صابون پهلوی شستشو داده به مرور ترمیم می شود.
شیر داغ
مادرانی که بچه های تازه به دنیا آمده دارند حداقل تا چهار ماه روزی دو بار به طفل خود شیر داغ بدهند بدین صورت که مقداری شیر خود را بدوشند و درون نلعبکی بریزند و یک تیکه از نلعبکی چینی را روی گاز داغ کنند و با «ماشه» درون شیر قرار دهند که در این هنگام قلقل کرده و بخار از آن بلند می شود و همان شیر را خنک و آرام آرام در ظرف دیگری بریزند و با قاشق به بچه بدهند که این کار قدرت دفاعی او را بالا برده و مانع سرایت ویروس به بدن می شود و حساسیت ها را برطرف و خوب می خوابد و هم چاق می شود.
ونوشه
بچه ای که سرما خورده و از چشم و بینی اش آب می آید ریشه و ساقه بنفشه را جوش زده و به عنوان دمنوش به کودک بخورانند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت ها

آخرین اخبار

پذیرش آگهی

اخبار آمل

گوناگون