Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

گفتگوی اختصاصی صبح آمل با سید عبدالله مرتضوی یکی از قدیمی ترین بزازهای آمل ؛ قدیما دندان بود و نان نبود اما الان همه چیز هست و دلخوشی نیست

دلتنگ روزهایی است که هنوز تمدن نمی توانست به کوچه های شهر سرک بکشد و مهربانی و گذشت را در بقچه نامهربانی اش بپیچد. آرام و آهسته قدم بر سنگفرش های امروز پایین بازاری می گذارد که به گفته بیهقی شاعر و تاریخدان ایرانی پر رفت و آمدترین بازار ایران بود و جنسش از هند و چین می آمد و در اینجا پخش می شد. دلخوشیش آمدن به بزازی است که همه خاطرات جوانی اش را لای پارچه های کودری و حریر چالوس بیرون آورد و از آن لذت ببرد.پدرش آقا سید مصطفی حافظ قرآن بود و مادرش خانه دار و زنی با کمالات و خودش هم دارای مدرک تحصیلی ششم ابتدایی قدیم می باشد که حتی با پیشنهاد شغل معلمی ولی به جهت علاقه فراوانش به پارچه فروشی به مغازه بزازی مرحومد فردوسی رفت و کنار میرزا علی اکبر حدادی فن کار در بازار را یاد گرفت و سال 43 سرقفلی مغازه را با شراکت آقای ملوک زاده به مبلغ یازده تومن خرید. آری سید عبدالله مرتضوی جوان پارچه فروش دیروز و مرد پرتلاش امروز همچنان در سن 85 سالگی در بزازی حضور می یابد و کار مشتری ها را راه می اندازد که همین سبب شد تا صبح آمل در جهت معرفی قدیمی های بازار چهارسوق گفتگویی اختصاصی و خواندی با وی ترتیب دهد که مخاطبین عزیز را به مطالعه آن دعوت می کنیم:
سید عبدالله مرتضوی هستم و پانزده بهمن 1311 در آمل به دنیا آمدم. پدرم سید مصطفی مغازه بقالی در روستای بونده داشت و حافظ قرآن بود و مادرم آغا ننه میر عبدالرضایی نام داشت که خانه دار بود و سواد قرانی داشت و در یک کلام اینکه میان خانواده ای مذهبی و اهل دیانت رشد و نمو کردم. ما یک برادر و سه خواهر بودیم و با اینکه تک پسر بودم ولی نازدانه بار نیامدم. به محض تولدم به شاهاندشت رفتیم و سیزده سال آنجا ماندیم. به علت نبود امکانات مالی و فرهنگی مدرسه ای وجود نداشت و من ده سالگی به اتفاق هفت نفر دیگر از بچه های محل، پیش ملا باجی رفتیم و چیزهایی را یاد گرفتم. بعدها سال 1318 آقای معینی مدرسه شش کلاسه ای افتتاح کردند ولی چون جا نداشت و ظرفیت پر شد به آمل آمدیم و تا ششم ابتدایی در دبستان فرهنگ کنار مسجد اسک درس خواندم.
سایه جنگ جهانی دوم
هنگام جنگ جهانی دوم مردم در فقر کامل زندگی می کردند و گرانی بیش از حد آنها را تحت فشار قرار داده بود و در یکی از روزها وقتی به بازار رفتم قند را کیلویی پنج تومن خریدم که پول زیادی بود.
انبار دولت
دولت برای مهار گرانی و کمک به فقرا در ساختمان هلال احمر کنونی آمل انبار بزرگ گندم را درست و گندم را بین خانواده های مستمند و نیازمند تقسیم می کرد.
شوروی ها در آمل
زمانی که نیروهای متحدین رضا شاه را با خودشان بردند، آمریکا، روسیه، انگلیس و فرانسه کشورمان را بین خودشان تقسیم کردند و شمال هم به دست شوروی افتاد و آنها در خیابان نور برج مراقبتی بلندی را زدند و در آن نگهبانی می دادند و یکی از سربازان روسی صحبت می کرد و آن یکی هم فارسی که سالم ترین فرد بودند و فقط در بازارها دو به دو با لباس های منظم سربازی و تفنگ بورنو که به کتفشان بسته بود داخل بازار گشت می زدند و از جیب شان گردو در می آوردند و می خوردند و از جنگل های منطقه هم خوک شکار می کردند.
سرقت سرباز شوروی
اقای خواجوی در خیابان هفده شهریور کنونی و نزدیکی سرباز خانه شوروی ها خانه و باغ داشت که یکی از سربازها بالای دیوار رفت و یک عدد پرتغال چید و آقای خواجوی هم موضوع را به رییس شان اطلاع داد. وقتی از سرباز پرسیدند تایید کرد و دو ماشین لندوور آوردند و میان جمعیت زیادی از مردم و سربازان دو تا پایش را به هر کدام بستند و کشیدند و دو نصفش کردند تا درس عبرتی برای دیگران شود.
سیاستمداران قرارداد بین المللی بسته بودند تا با تبعید رضا شاه کشورهای آمریکا، انگلیس، فرانسه و شوروی سربازان خودشان را ببرند به همین منظور سه کشور (آمریکا، انگلیس و فرانسه) سربازان شان را بردند و تنها شوروی بود که سربازانش را حرکت نداد و گفت شما امتیازات نفت شمال «خشت سر فعلی» را به ما بدهید تا برویم. قوام السلطنه شخصیت بین المللی و قابل احترام بین همگان بود نزد استالین رییس جمهور شوروی رفت و در مجلس نشست. استالین از جیب جلیقه اش فندک طلا در آورد و پیپ خودش را روشن کرد و قوام هم به جلیقه خودش دست زد و سیگارش را در آورد و گفت یادم نمی آید فندکم را کجا گذاشتم. رییس جمور شوروی فندکش را درآورد و سیگار قوام را روشن کرد و این خبر مثل توپ تو دنیا صدا کرد که قوام سر استالین کلاه گذاشت و این قدرت نخست وزیر ایران را در محافل جهانی آن موقع نشان داد.از آنطرف قوام هم چون مرد جهاندیده و وزیری کار کشته ای بود به شوروی پیشنهاد داد در صورتی امتیاز نفت شمال را به شما می دهم که مجلس شورای ملی تایید کند. با این شرط شوروی سربازانش را از شمال برد و قوام هم بلافاصله استعفا داد و سر شوروی را اینگونه کلاه گذاشت.
مدرسه فرهنگ
دوازده سالم بود که به اتفاق خانواده از شاهاندشت به آمل آمدیم و در مدرسه فرهنگ کنار تکیه اسک درس خواندم و آنوقتها هر کسی که مدرک ششم ابتدایی را داشت برای معلمی جذبش می کردند بنابراین آقای لطیفی پسر عمویم از «دبیرستان امام خمینی(ره) فعلی و پهلوی سابق مرا خواستند ولی قبول نکردم و به بازار چهارسوق مغازه بزازی پیش آقای فردوسی رفتم.
بازار چهارسوق
بیهقی شاعر و تاریخدان ایرانی سال 127 هجری به ایران آمد و در کتابش نوشت پر رفت و آمدترین بازار ایران بازار چهار سوق بود که از هند و چین جنس می آمد و در اینجا پخش می شد و متعلق به عصر ساسانی بود که به آن «نو» می گفتند و بازار نمد مال راسته و بازار مشائی محله هم بود.
بازار کهن آمل دارای عناصر کالبدی با ارزشی بود و نظیر دیگر بازارهای شهری ایران مجموعه عملکردهای اقتصادی، ارتباطی و فرهنگی را در بر داشت. وجود عناصری اقتصادی چون چهار سوء تیمچه و کاروانسرا با عناصر مذهبی مهم شهر چون مسجد جامع و دیگر عناصر فرهنگی و ارتباطی و نظایر آنها وجوه مختلف کارکردی و ارزشمند این مجموعه را در شهر آمل نشان می دهد.
کاروانسراهای آمل
دو کاروانسرای بزرگ در آمل وجود داشت که یکی منزل آهی بود و آقای خاکسار آنجا را خرید و دیگر هم در محل شهرداری فعلی و فرمانداری سابق که بسیار بزرگ بود و تاجرانی که از کشورهای دیگر به آمل می آمدند در این کاروانسرا استراحت می کردند و میدان اصلی بازار آمل هم تکیه مشائی بود.
گذرهای اصلی آمل
راسته بازار آمل از تقاطع خیابان مهدیه تا امام رضا(ع) به خیابان شهید بهشتی آغاز و در جهت جنوب شرقی و شمال غربی به سوی داخل محله های مختلف شهر پیشروی داشت و راسته اصلی به عنوان عنصری ارتباطی و اقتصادی منشاء بسیاری از راسته های دیگری در بازار است که مهم ترین آنها عبارت بودند از راسته عطاران، کفش دوزان، پالان دوزان و نمدمالان که هر یک از آنان نقش گذرهای اصلی به محله های مختلف را ایفا می کردند.
بزازهای امل
بزازی آقای روغنی، برادران رجایی که هر دو از طایفه مشائی بودند، فردوسی، رودگریان، صمیمی و بزازهای کوچکتر هم بودند که کار می کردند.
شاگرد بزاز
با سوادها اصلا شاگرد نبودند و وقتی با مدرک ششم ابتدایی به بزازی فردوسی رفتم معلمم آقای خاکی پیش صاحاب کارم آمد و گفت این پسر شاگرد زرنگ و مستعدی بود چرا برای شاگردی آمد که آن خدا بیامرز در جواب گفت ایشان فامیل ما هستند و با میل خودش آمد.
علاقمند به کاسبی
روی دیوار یا شیشه مغازه ها کاغذهایی را به صورت اطلاعیه می چسباندند که داخل آن نوشته بود به کارمند با مدرک فلان یا کارگر با این مشخصات نیازمندیم و این اطلاعیه ها از سوی اداراتی چون ثبت احوال، دادگستری، مخابرات و … اعلام می شد و من هم بخاطر علاقه فراوان پس از گرفتن ششم ابتدایی شغل بزازی را انتخاب کردم.
میرزا علی اکبر
داخل مغازه بزازی به جز من میرزا علی اکبر حدادی هم حضور داشت که بزرگتر از من بود و بعد از صاحب مغازه همه کاره بود و من هم خیلی از فوت و فن کاسبی را از او یاد گرفتم. دو نفر دیگر هم به نام های شاهزاده زیدی و اردشیری کار می کردند که کوچکتر از من بودند و کارهای خدماتی را انجام می دادند و من کارهای بانکی را انجام می دادم و میرزا در حقیقت همان فروشنده بود.
انصاف در کاسبی
زمان ما مغازه داران و تجار سعی می کردند با سود کم هم مردم را راضی نگه دارند و از آن طرف با دعای مشتری ها پس از رضایت به کاسبی خود برکت بیشتری بدهند مثلا یک جفت کاشی درجه یک را از کاشان ده تومن می خریدند و یازده تومن می فروختند.
مغازه چند منظوره
بعضی مغازه های بزازی در کنار پارچه، قند، چایی، شکر و مایحتاج مردم را می آوردند و به مشتری ها می دادند و آقای فردوسی به کاشان می رفت و قالی زواره را که ارزانتر از قالی کاشان بود می خرید و به مغازه می آورد.
اولین حقوق
سال 29 اولین بار 50 تومن حقوق گرفتم و سر از پا نمی شناختم. از آنجائیکه در کار کوشا و ورزیده بودم، دو سالی که از کار کردنم گذشت چند تا از مغازه داران به من پیشنهاد دادند که با آنها کار کنم برای همین از بازار چهارسوق به مغازه مرحوم روح الله روحی«جلوی دوازده پله»روبروی فروشگاه عدل رفتم و با حقوق 150 هزار تومان مشغول شدم و هشت سال هم ماندم.
خواستگاری
سی سالم بود که برای خرید به تهران رفتم و در مسافرخانه ای برای استراحت مستقر شدم. آنجا مراسم بدرقه آیت الله هادی رییس امام جمعه مسجد جامع آمل به حج تمتع بود و همانجا دختری با کمالات و در عین حال محجوب به حیا را دیدم و یک دل نه صد دل عاشقش شدم که از بستگان حاج آقا رییسی بود و پدران ما هم با هم پسر عمو بودند.
کسب تکلیف
بعد از انتخاب پدرم در نامه ای خواسته ما را برای امر خیر مطرح و در آن از خانواده عروس خانم کسب تکلیف کرد تا در زمانی که آنها تعیین می کردند با بزرگان به خدمت پدر و مادرش برویم.
تا سیاه بیشه
به خاطر نبود امکانات از آمل تا سیاه بیشه با ماشین رفت و آمد می کردند و از آن به بعد با اسب می رفتند و سال 45 کم کم رفت و آمد با ماشین به بیشتر مناطق و جاده های کوهستانی امکانپذیر شد.
خودم جواب بله را گرفتم
یک ماه از ارسال نامه به شاهاندشت می گذشت ولی خبری از جواب آن نبود به همین خاطر سوار اتوبوس شدم و به سیاه بیشه رفتم و از آنجا هم با مال(اسب و قاطر) به طرف منزلشان راه افتادم و پس از دو ساعت رسیدم و موضوع را با دختر عمه ام که زنداداش حاج خانم بود در میان گذاشتم. شب در حضور دایی هایش که همگی از بزرگان منطقه بودند بله را گرفتم و دست پر برگشتم به آمل برگشتم.
عقدکنان
مدتی از خواستگاری نامه ای ما و گرفتن بله اول گذشت تا اینکه در یکی از روزهای سال 40 آیت الله سید باقر جلالی موسوی وکیل شورای ملی مصدق خطبه عقد را در منزل عروس خانم خواندند و با مهریه یک جلد کلام الله مجید و چهارده تومن پول به نام چهارده تن معصوم به عقد هم در آمدیم و در تعیین مهریه برادرش گفت همان کتاب خدا پشت بند زندگیشان باشد و بس ولی به اصرار عاقد این کار صورت گرفت.
لباس عروس
لباس عروس خانم را از بهترین خیاط آمل به نام آقای «به نیا» خریدم و به منزل شان در شاهاندشت فرستادم.
عروس دنبال
چون مغازه آقای روحی بودم و ایشان هم بسیار سرشناس و مورد احترام بازار بودند تمام بزرگان شهر از جمله «مرحوم حاج فضل الله مقیمی، مرحوم حاج محمد علی نیاکی، ملک زاده، صمیمی و رجایی» به بزازی رفت و آمد می کردند و مرا هم به خوبی می شناختند به جشن ما دعوت شدند و با پنج ماشین مدل بالای مدند و تا شنگولده رفتیم و به محض رسیدن مقدار زیادی پول روی سر عروس خانم ریختم و به اتفاق همه مهمانان و همراهان به آمل برگشتیم.
ناهار بزرگان
زمان ما در جشن های عروسی رسم بر این بود که روسا و بزرگان محل و اطراف را ناهار دعوت می کردند و شب هم مختص جوانان بود.
خانه مستاجری
تازه ازدواج کرده بودم و می خواستیم دستی به روی خانه بکشیم و تعمیرش کنیم و این موضوع را با دایی بزرگوار آیت الله جوادی آملی که از بستگان بودند در میان گذاشتیم و ایشان هم با خواهرزاده شان مطرح کردند که بزرگوار فرمودند این خانه را در اختیار اقای مرتضوی بگذارید که دو سال آنجا نشستیم و سال 58 در اسپه کلا با یکصد و پنجاه تومان زمینی خریدم و کم کم با چهارصد و پنجاه تومن خانه را ساختم.
خرید مغازه
سال 43 سرقفلی مغازه بزازی را با شراکت آقای ملوک زاده به مبلغ یازده تومن خریدیم و تا سال 56 این شراکت ادامه داشت و از آن به بعد به تنهایی ادامه کار دادم. جنسها را از تهران می آوردم و یک کارگر به نام علی رجایی را هم کنار دست خودم مشغول به کار کردم و چون خودم قبلا کارگری کرده بودم اصلا سختگیری نمی کردم و برادرانه همه چیز را به او یاد دادم که در حال حاضر به رحمت خدا رفتند.
همچنان کار می کنم
قدیما ساعت شش صبح با توکل و عنایت به خدا و لعنت کردن شیطان رجیم و آرزوی عاقبت بخیری و صحت و سلامت برای خود و خانواده ام از خانه بیرون می زدم و همان موقع که پنجاه تومن حقوق می گرفتم می دانستم بزاز خوبی می شوم و الان هم با این سن و سالم ساعت ده به مغازه می روم و چند ساعتی هستم و برای نماز و استراحت به منزل می روم و عصر مجددا به بزازی می روم.
حسادت دشمن پیشرفت
تا جایی که یادم می آید اصلا در زندگی و کار نسبت به هیچکس حسادت نداشتم و بنا را بر راستی و درستی گذاشتم چرا که حسادت مثل آتش به جان آدم می افتد و همه چیز را با خودش می برد و بخاطر همین همیشه مورد اعتماد بازاریان بودم. هیئت مدیره بازار
اعضای هیئت مدیره بازار قدیم آقایان فروغی، صمیمی، فردوسی، حاج محمد مومنی بودند که از سوی بازاریان و طی جلساتی که در مسجد جامع برگزار می شد انتخاب می شدند امورات بازار را بررسی می کردند و بنده هم به لطف دوستان بازاری قریب به بیست سال هیئت مدیره بازار بودم.
تعاونی بزازان
مقرر شده بود در بزازی ها فقط پارچه به فروش برسد و این قانون نه تنها برای بزازان بلکه شامل حال همه صنوف می شد به همین منظور تعاونی بزازان با پنج عضو هیئت مدیره و دو نفر علی البدل تشکیل شد ولی اعضای ما هشتاد و پنج نفر بودند و برای رسیدن به حد نصاب« 100 نفر اعضاء» پانزده نفر گونی فروش را نیز وارد جمع خودمان کردیم. پس از رای گیری به ترتیب آراء سید عبدالله مرتضوی، حاج ابراهیم توفیقی، حاج عیسی کیا، جواد دماوندی و عباس رجایی انتخاب شدند که به خاطر احترام به حاج ابراهیم توفیقی ریاست را به ایشان دادم و طبقه بالای بازار برنجفروشان را برای این کار اجاره و جنس را به صورت دولتی از تهران به اینجا می آوردیم و بین اعضاء عادلانه تقسیم می کردیم.
بهترین پارچه ها
زمانی که من پادو بودم حریر چالوس با رنگ های زیبا معروف ترین حریر دنیا بود و تمام کروات های رجال دنیا، رییس جمهورها و پادشاهان از این حریر بود و مغازه داران سرشناس آن را برای فروش می آوردند.
خانم هایی که پا به سن می گذاشتند از پارچه های «کودری» استفادی می کردند که نرم و بالاتر از چیت بود و متری سه تومن به فروش می رسید.
شلوغ ترین روز بازار
بیشتر از پنجاه سال است که مغازه داری می کنم و یادم هست آنوقتها روستائیان خیاطِ سَر خانه داشتند و برای لباس عروسی یا عید صبح زود به بازار می آمدند و چند تا بقچه پارچه خرید می کردند و بیشتر در پاییز بعد از فروش محصول خصوصا شالی این اتفاق می افتاد.
کت و شلوار متری پنجاه تومن
بهترین پارچه کت و شلوار فاستونی مقدم متری پنجاه تومن بود که نخش از انگلستان می آمد و اینجا می بافتند و اگر از خود انگلیس می آمد «یاردی 90 تومن» یا 90 سانت را تهران نود تومن شش ماه مدت می خریدیم و صد و ده تومن با ده درصد سود می فروختیم. یک کت و شلوار برای افراد قد بلند دو و هشتاد سانت (80/2) در می آمد و با نگاه کردن به قد فرد می فهمیدیم چقدر پارچه نیاز دارد.
بهترین پیراهنی مردانه
پارچه ترک بهترین نوع پیراهنی مردانه است که بسیار لطیف و مرغوب و تنوعش هم بیشتر می باشد و بعد از آن تیترون ژاپن است که ساده هست.
چارک
در بزازی یا پارچه فروشی بیشتر از متر استفاده می کردند و قدیم ترها هر بیست و پنج سانت یک چارک بود.
سنگفرش بازار چهارسوق
زمانی که من کوچک بودم و شورویها در آمل حضور داشتند، بازار چهار سوق، نمدمال راسته و نوراسته سنگفرش هم نبود و خیابانها پر از قلوه سنگهای بزرگ بود. کم کم آن را سنگفرش ریز کردند و بعد از آن حالت در آوردند و بتن کردند و در حال حاضر هم به این صورتی که می بینید می باشد.
شهرداران خوشنام
حسام هاشمیان یکی از شهردارانی بود که خدمات شایسته ای را به آمل ارائه کرد و مهندس صادقلو دیگر شهردار محبوب و مردمی بود که با فعالیتهای شایسته اش آمل را به بهشت تبدیل کرد و من برای این بزرگوار از بازار 300 امضاء گرفتم و به مجلس تلگراف زدم که از این شهر نرود که بعدها متوجه شد و مرا خواست و وقتی به دفتر کارش در شهرداری رفتم پرسید مرتضوی کدام یک از شماست که خودم را معرفی کردم و مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت هفته قبل می خواستم بروم ولی نامه شما باعث شد شش ماه اینجا بمانم و من هم در جوابش گفتم وقتی ساعت چهار صبح زیر پل معلق می روم و لودر و بولدوزر را مشغول کار می بینم اشک شوق از چشمانم سرازیر می شود و این اهتمام و دلسوزی شما را می رساند.
چراغهای هفت و ده
دوره ما برق نبود و برای روشنایی از چراغهای هفت و ده که با نفت کار می کرد استفاده می کردیم و فنر و لمپاهای دو فتیله ای هم بود که استفاده می کردیم و با همان روشنایی درس می خواندیم و چشمها در واقع به آن عادت کرده بود.
نفت
برای روشن کردن فانوس و چراغ و یا روشن کردن آتش در پخت غذا از نفت استفاده می کردیم که برای خرید آن ظرف«پیت» را به مغازه می بردیم که 20 لیتر در آن جا می شد و لیتری یک قرون بود.
احترامات
قدیم مثل الان امکانات نبود و در یک خانه چند متری تعداد زیادی کنار هم زندگی می کردند ولی احترامات سر جایش بود و بزرگترها از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند.
دستفروشها
بعضی از خانم های روستایی روی سرشان تشت بزرگی می گذاشتند که داخلش سبزی، تربچه، اسفناج، کاهو، ماست و کره بود و صبح زود از سر چهار سوق پشت مسجد هاشمی که آقای دکتر حسام هاشمیان آنجا را بازارچه درست کرد «مشائی تکیه الان» می رفتند و محصولاتشان را می فروختند.
آب چاهی
در خانه آب سالم و بهداشتی برای خورد و خوراک نداشتیم و برای همین مرد دوره گردی آب چاهی را داخل منبع بزرگ روی گاری بر اسبش گذاشته بود و به در خانه ها می آورد و فریاد می زد «آب چاه آب چاه» و خانواده ها به اندازه نیاز می خریدند و هر سطل یک قرون بود.
کپسول گاز
برای پخت و پز از هیزم یا کپسول گاز استفاده می کردیم و هر کپسول هم دو تومن بود و حدود یک ماه هم بس مان بود چون مثل الان که از صبح تا غروب کتری روی گاز نبود و سماور روشن بود و بعد اینکه جوش می آمد کدبانو شعله اش را کم می کرد تا مواد و املاح ته نشین شود و سه بار داخل قوری را آب جوش می ریخت و خالی می کرد، بعد مقداری چای خشک در آن می ریخت و با آب پر می کرد و روی سماور قرار می گذاشت و پارچه ای تمیز هم روی در آن می گذاشت تا کاملا دم بکشد.
کره هلندی
برای سرخ کردنی ها بیشتر از کره های هلندی استفاده می کردیم و یک کارتن هیجده کیلویی را 25 تومن می خریدیم بدین ترتیب که ابتدا آن را داغ می کردیم و پس از سرد شدن در دبه می ریختیم و گوشه آشپزخانه قرار می دادیم و خیلی ها هم دنبه و پی مصرف می کردند.
مشت کباب
تعریف از همسرم نباشد آشپزی اش عالی بود و بهترین غذایی که درست می کردم مشت کباب بود به این صورت که گوشت چرخ کرده را با سبزی«تره ریحان و جعفری» چرخ می کرد و نمک و فلفل و زردچوبه به آن اضافه می کرد و پس از ورز دادن کناری می گذاشت سپس داخل ماهی تابه را کمی کره می ریخت و به محض داغ شدن مواد کباب را به اندازه مشت می گرفت و در ماهی تابه می چید و پس از سرخ شدن کمی رب گوجه فرنگی به عنوان سس به آن اضافه می کرد.
احترام به روحانیت
مردم احترام فراوانی به سلسله جلیله روحانیت می گذاشتند و زمانی که آیت الله قروی، آیت الله حجت، آیت الله آحادی رییس، آیت الله پیش نماز از مسجد بیرون می آمدند، تعظیم می کردند و حتی بعضی ها دست شان را می بوسیدند و مساجد هم با وجود پربرکت آنها پر می شد تا آنجا که بیرون از مسجد فرش پهن می کردند و می نشستند و در یک کلام اعتقادات زیاد بود.
مسجد جامع
پر رفت و آمدترین بازار، بازار چهار سوق بود و عربها بخاطر رونق در معامله هر کجای از ایران که بازار چهار سوق داشت مسجد جامع می زدند و مکان مسجد جامع فعلی قبرستان بود که حاکم شهر آمل را در آنجا دفن کردند و گشتاسب نامی هم آنجا را ساخت.
شکوفایی آمل
منابع جغرافیایی قرن سوم تا اواخر قرن چهارم را اوج شکوفایی شهر آمل می دانند که با رشد و توسعه فیزیکی شهر در بخش توسعه کالبدی چون بازار همراه شد و شهر آمل در میان دیگر شهرهای مازندران همواره به دلیل برخورداری از ثروت بسیار، جایگاه مناسبی برای تجارت بود و در عصر صفوی به دستور شاه عباس اقدامات زیادی در جهت توسعه شهر آمل انجام شد و به دلیل رشد جمعیت و مهاجرت، شهر در جهت های جغرافیایی جدیدی از لحاظ کالبدی گسترش یافت و مناطق مسکونی به سرعت در بافت کهن آمل به شکل محلات طایفه ای ایجاد شد.
سینماهای آمل
سه سینما به نام های بهمن، مترو پل و سینمای دیگری جنب بانک سپه قرار داشت که خانواده ها خصوصا جوانان بیشتر به صورت خانوادگی به آنجا می رفتند و فیلم نگاه می کردند.
برق آمل
سال 25 اولین بار ارباب رستم ارمنی برق را به آمل آورد و در همین مکان اداره برق فعلی روشن کرد و کیلواتی سه قرون بود که خیلی ها هم نمی دادند و فانوسهای جلوی مغازه های نوراسته و چهارسوق را برداشتند.
منقل زغال زیر پای معلم
زمان ما فقر غوغا می کرد و داخل کلاسهای مدرسه بچه ها از سرما به خودشان می لرزیدند و فقط یک منقل زغال آتش می کردند و آن هم زیر پای معلم بود و کسی هم جرات نداشت شکایت کند.
شپش
سال 27 به آنطرف به خاطر نبود بهداشت و آب سالم و نظارت کافی، سر و تن بیشتر مردم خصوصا بچه ها و دانش آموزان شپش افتاد و یادم می آید شب که به خانه می آمدیم مادر خدا بیامرز لباس مان را روی آتش تکان می داد تا شپش ها بمیرد.
دورهمی
قدیم کمتر خانواده ای تلویزیون داشتند و به همین خاطر بیشتر محلی ها و افراد به خانه یکدیگر می رفتند و در دور همی ها بزرگترها قصیده می گفتند و کدبانوها هم به تناسب هر فصل میوه و تنقلات محلی مثل گردو کشمش می آوردند و خوش بودند.
آب انبارهای آمل
چهار آب انبار بزرگ در آمل وجود داشت یکی جلوی منزل شکرالله شریعت زاده، یکی هم پشت مسجد هاشمی و سومی هم در سبزه میدان بود و چهارمی هم در امامزاده ابراهیم قرار داشت که متاسفانه سه تا از آب انبارها را شهرداری از بین برد.
چایخانه
سبزه میدان کنونی قبلا محل چایخانه بود که درختان سرو بلندی داشت و اطرافش همه نرده بود و شهرداری به مبلغ هشتصد و پنجاه هزار تومان به ابوالقاسم توکلی و دکتر محمود غفاری فروخت و آنها هم آنجا را خراب و اطرافش را مغازه و پاساژ مروارید و بانک درست کردند.
آبادی
تا منطقه خضر فقط آبادی بود و مابقی تا چشم کار می کرد زمین کشاورزی بود.
رمز موفقیت
اخلاق، رفتار درست و صداقت ابزارهایی بود که بازاری ها با استفاده از آن شتری های فراوانی را به بازار می کشاندند و حتی سالها مِمِل شان می شدند و این ارتباط دو طرفه بود که باعث رونق داد و ستد و پویایی کسب و کار می شد.

اشتراک گذاری این مطلب در :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری این مطلب در :

گفتگوی اختصاصی صبح آمل با خانم مهندس سمانه هندویی معاونت مالی و اداری شرکت های گروه هندویی و عضو هیئت امنای شهرک شهدای تشبندان محمودآباد: واقعیت این است که در دنیای امروز ‌ صدای مردان چنان بلند شده است که گاهی، شاید برای ایجاد تعادل، باید از مردها خواست تا کمی سکوت کنند تا صدای زنان موفق دنیا بهتر شنیده شود