Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

گفت و گو صبح آمل با دریانورد و غریق نجاتی که 60 سال سابقه دارد:”آلبرت” نام آشنا برای مردم محمودآباد و دریانوردی

سرنخ من برای این مصاحبه فقط یک اسم خارجی بود و بس نه شماره ای نه آدرسی به هر حال هر طور بود باید پیدایش می کردم حتی اگر تمام شهر محمودآباد را زیر پا می گذاشتم ولی یک سوال خیلی ذهنم را مشغول کرد و آن اینکه چطور ممکن بود مردی که بیش از 60 سال از عمر و جوانیش را در دریا گذراند و آدمهای زیادی را از غرق شدن و مرگ حتمی نجات داد اینگونه گمنام بماند چرا حتی یک خبر از او در رسانه ای چاپ نشد و این متن که «ما مرده پرستیم» فکرم را مشغول کرد. تحقیق را از هر کسی که در طی این سالهای نه چندان دور می شناختم از صیادان تا اداره شیلات و بعضی از مدیران ادارات شروع کردم ولی هیچکس اطلاعی از او نداشت. داستان جالبی بود انگار اصلا دریا هم این مرد را به خود ندیده بود اما جوینده یابنده است. بعد تماسهای مکرر بالاخره از طریق یکی از دوستان شماره دخترش را پیدا کردم و زنگ زدم بعد چند بوق صدایی از آن طرف امواج الکترونیکی مرا به خود آورد بفرمایید امرتان که خودم را معرفی کردم و سراغ آلبرت را گرفتم در کمال ناباوری جواب داد پدرم هستند ولی باز شک داشتم گفتم همو که همه عمرش را در دریا گذراند و باز جواب داد خودش هست و با دنیایی از شوق قرار مرارها را گذاشتیم
آدرس به دست سمت شهر توریستی به راه افتادم و از هر کسی سراغش را گرفتم و تمام ساحل را به دنبال گمشده دریا گشتم اما انگار یک قطره آب شده بود و به زمین فرو رفت. یکی می گفت این موقع روز نمی توانی پیدایش کنی آن دیگری با تعجب نگاهی به من می کرد و می پرسید از بستگانش هستی و من بودم و سوالات متعددی که مردم کوچه و بازار از من می پرسیدند. دست بردار نبودم و مسیرم را به سمت دریا تغییر دادم. آنجا که قایق ها چون من به انتظار رفیق موجها بودند. ساعت سه بعدازظهر پاییزی را نشان می داد. هوا سرد و باد نسبتا ملایمی می وزید و آسمان نیمه ابری و کمی تیره بود و رقص آب قایق ها را کمی به این طرف و آن طرف تکان می داد. با خودم فکر کردم حتما یک جایی پیدایش می کنم اما حتی یک شماره موبایل هم از او نداشتم و این کار را کمی مشکل کرده بود سوار بر ماشین مجددا به طرف بازار حرکت کردم و از یکی پرسیدم آلبرت کجاست که آدرس خانه اش را به من داد و گفت برو کوچه میرزاده عشقی نیم ساعتی در کوچه پس کوچه ها گذشت و به در خانه ای نوساخت رسیدیم که پیرمردی تکیده به چوبدستی خیره به افق ایستاده بود. سلام کردم و به مهربانی و با چهره ای بشاش جوابمو داد و گفت خدا قوت دخترم خوش آمدی و در خانه اش را باز گذاشت و به اتفاق داخل رفتیم اما همچنان مردد بود؛ دخترم می گفت بابا قرار است خبرنگاری از آمل برای مصاحبه با شما به اینجا بیاید ولی باورم نمی شد خدا وکیلی این همه راه را از آمل کوبیدی تا مرا ببینی که سالهاست حتی مسئولین از فرماندار گرفته تا بر و بچه های غریق نجات هم به سراغ این پیر دریا نیامدند تا احوالی از من بپرسند. ای روزگار چقدر زود فراموش شدم یادش بخیر انگار همین دیروز بود که پایم به آب دریا خورد.
صدرا… ربیعی معروف به آلبرت متولد و ساکن کوچه میرزاده عشقی شهرستان محمودآباد هستم و هفتاد سال سن دارم. پدرم صیف ا… دارای چهار کلاس سواد و 20 هزار متر زمین کشاورزی بود و در آن برنج می کاشت و از طرفی صیاد قابلی بود و مادرم شیرین نام داشت و محروم از نعمت سواد بود. پاییز و زمستان ماهی صید می کردم و تابستان به عنوان مربی غریق نجات دریا زده ها را نجات می دادم.
درس نیمه کاره
سال اول را مدرسه آزادی فعلی به اتمام رساندم و کلاس دوم بودم که پدرم به رحمت خدا رفت و تمام بار مشکلات زندگی ما که شش برادر و یک خواهر بودیم به دوش مادر افتاد و حقیقتا سخت بود ولی ایشان با همتی که داشتند برای سیر کردن شکم ما در خانه مردم کار می کرد تا ذره ای احساس نداری و یا طعم یتیمی را نچشیم و مرا هم بسیار شماتت می کرد که چرا درس نمی خوانم ولی با همه بچگیم این شعر قدیمی کتاب فارسی« بز و بزغاله و باز رود صحرا دم به دم به هوا فریاد کند مادر خویش را به صدا یاد کند» را حفظ کردم و تصمیم به ترک تحصیل گرفتم و از مدرسه بیرون آمدم.
علاقه زیاد به دریا
خانه ما کنار دریا بود و از بچگی علاقه زیادی به آب و قایق و تور داشتم و بیشتر اوقاتم در دریا می گذشت و با تورهای دستی شروع کردم به ماهی گرفتن و ابتدا با توییپ و بعد با قایق پارویی و قایق موتوری تا امروز به عنوان صیاد حرفه ای در خدمت مردم و مسافران عزیز می باشم.
14 سالگی و استارت حرفه ای
نوجوانی 14 ساله بودم که به صورت
حرفه ای استارت غریق نجاتی را زدم به این صورت که شنا را خیلی خوب و با تمرین و دوره های فشرده داخل دریا بدون وجود استاد به صورت تجربی یاد گرفتم و شنای سینه، قورباغه و پروانه را تکمیل شدم و این به چابکی و وزن ایده آل من هم بر می گشت که همیشه آن را حفظ می کردم.
اولین حقوق
بعد مرگ پدرم شبانه روز کار می کردم تا کمک خرج مادرم باشم و با صید ماهی درآمد بیشتری به دست بیاورم و در همان زمان بود که امتیاز برق را با چهل و پنج تومان خریدم تا مادرم را خوشحال کنم و با این کار خیلی دعایم کرد.
دریای خشمگین
غریق نجات شغلی پر دغدغه است که دلی نترس می خواهد تا در مقابل آنچه می بینی خود را نبازی و با شجاعت شخص دریازده را از خطر مرگ حتمی نجات بدهی چرا که این کار شاید به قیمت از دست دادن جان خودت تمام شود.
نترسی غریق هم نمی ترسد
اولین عامل در نجات غریق این است که نترسی چون با این کار دریازده هم دچار ترس می شود و خودش را می بازد و همین باعث مرگش می شود.
آخرین نجات
یادم نمی رود سال 86 روزی که خانواده اهوازی برای تفریح داخل قایق سوار بودند و دریا دیوانه و خشمگین شده بود و امواج بی سابقه رقص کنان تخم مرگ را در همه جا می پاشید. در یک لحظه متوجه شدم از هر طرف دارند صدا می زنند که یک نفر غرق شده وقتی نگاه کردم دیدم آره حقیقت دارد وجدانم قبول نمی کرد که شغلم نجات غریق باشد و یکی داخل آب بالا و پایین برود. یک توییپ گرفتم و دل به دریا زدم و جوان اهوازی را از از آب نجات دادم و به او گفتم برو درس بخوان و مثل ادیسون چیزی را اختراع کن که به درد ایران بخورد و نامت سربلند بماند.
خودمم خطرم
این خطرناکترین داستان گریز مرگ و زندگی بود چرا که ارتفاع امواج به اندازه ده متر بود و تیم 5 نفره با اینکه رفته بودند ولی نتوانستند او را بیاورند و من به تنهایی این کار را کردم.
احیایش می کنم
بعد اینکه شخص دریا زده را از آب بیرون آوردم اگر آب خورده باشد او را روی ماسه می خوابانم و دست زیر فکش می گذارم و تنفس دهان به دهان می دهم و همچنین دست روی سینه اش می گذارم و تنفس را وارد ریه اش می کنم تا با نفس من نفس بگیرد تا اکسیژن برسد.
حس قشنگیست نجات یک نفر
بهترین حس زندگیم زمانی بود که کم کاری نکردم و مخلوقش را که یک انسان بود از مرگ حتمی نجات دادم و نگذاشتم که بخاطر بی تجربگی خوراک دریا شود و آن لحظه بهترین هدیه برای من شادی و خوشحالی خانواده اش بود که با اشک شوق به سراغم می آمدند و مرا در آغوش می گرفتند و دعایشان را برای همیشه بدرقه راهم می کردند.
روزی ساحل دریا در حال قدم زدن بودم که متوجه شدم داماد آقای اسکاری صاحب پمپ بنزین در محمودآباد مشغول شنا در منطقه ممنوعه و دارای گرداب بود که موجش دو متر به جلو می آمد و سه متر به عقب بر می گشت و تقاضای کمک می کرد که درجا به سراغش رفتم و زیر بغلش را گرفتم و به طرف ساحل آوردم. بعد مدتی که حالش جا آمد از من پرسید کجا کار می کنی که گفتم مربی اردوی رضا افکار هستم و دوباره پرسید چه وقت بیکاری که جواب دادم ساعت شش سوت می زنیم و مردم بیرون می آیند و مجددا پرسید اگر آقای اسکاری را می شناسی ساعت شش و نیم بیا آنجا و وقتی رفتم هدیه ای به من داد.
اردوی رضا افکار
من اردوی وزارت کار زیر دست آقای نجم بودم و از 14 سالگی در آنجا مشغول کار شدم و اولین بار هفتصد و پنجاه تومان حقوق گرفتم و در حال حاضر با این همه سابقه نهصد هزار تومان مقرری بازنشستگی دریافت می کنم.
اولین قایق
ده سال پیش به فکر افتادم برای خودم قایقی بخرم که با تلاش و سعی فراوان توانستم یک قایق موتوری را نهصد هزار تومان بخرم و با گشت در دریا آنهایی را که محل ممنوعه و در اطراف چاه های دریایی شنا می کردند آگاه و از خطر دور کنم.
تذکرم بجا بود
بیشتر مردم و مسافران از فریادها و سوتهای ما نه تنها ناراحت نمی شدند بلکه استقبال می کردند ولی جوانان از روی غرور و بخاطر خود نشان دادند دل به دریا می زدند و اتفاقی که نباید می افتاد رخ می داد.
صبح زود تور پهن می کردیم
زمان ما گرفتن ماهی آزاد بود و سخاوت دریا هم زیاد و ما صبح زود از خواب بیدار می شدیم و با قایق موتوری و تور ماهیگیری نامرئی که قبلا نخ بود دنبال صید می رفتیم و بیشتر ماهی سفید می گرفتیم.
صید کفال ممنوع
دولت اجازه صید ماهی کفال، استخوانی، ازون برون و خاویاری را به دلیل صادرات به کشورهای اروپایی به صیادان نمی داد و در صورت به دام افتادن باید در آب رها می کردیم.
صید بستگی به مهارت صیاد
هر قایق چهار نفر بودیم و آقایان تورانداز، علیرضا تیموری و غلامحسن تورانداز از قدیمی ترین و بهترین شناگران دوستان من بودند که همگی مثل خودم پیر شدند.
کار سخت
صید ماهی بستگی به صیاد دارد و زمان ما اذان صبح موتور قایق را روشن و با امکانات اولیه چون قمقمه چای و بساط صبحانه به دریا می رفتیم و تا اذان مغرب بیرون نمی آمدیم و سر تور یک نفس داشتیم کار می کردیم و همراه خودمان هیزم می بردیم و آتش روشن می کردیم و روی توری ماهی کباب می کردیم تا گرسنه نمانیم.
ماهی دو تومن
ماهی سفید دریا را پس از صید به ماهی فروشان می فروختیم و آنها پس از چوب زدن کمیسیون خودشان را بر می داشتند و سهم ما را هم می دادند و معمولا از دو تا چهار تومن بود.
آلبرت
اول انقلاب جوان ضعیف و لاغری بودم و حین قدم زدن در خیابان به اتهام مواد مخدر به من گیر دادند و پرسیدند مواد مصرف می کنی که در جوابشان وقتی نه گفتم بدون دلیل مرا با خودشان بردند و رییس دادگاه هم حقیر را به هفتاد و پنج ضربه شلاق محکوم کرد و بدون توجه به فریادهایم برای بی گناهی بالای مسجد حکم را اجرا کردند. همان لحظه از درد شدید گفتم من بهترین ورزشکارم و برای اثبات حرفم از ترکمن صحرا گرفته تا آستارا شناگری به چابکی و استادی من وجود ندارد و در بدترین طوفانها شنا کردم و اگر مسلمانی این هست که ینگونه آبرویم را بریزید پس دیگر صدرا… نیستم و از این پس آلبرت صدایم کنید و از آن تاریخ تا به امروز همه به این نام صدایم می کنند و حال که می خواهم اسم واقعی ام را بخوانند نمی شود.
سال 46 در بیرجند دوره آموزشی را به پایان رساندم و به تهران انتقالم دادند و از آنجا به نوشهر فرستادند و زمانی که سر تنب ابوموسی بین ایران و عمان جنگ بود حدود 26 ماه خدمت کردم و دو ماه به خاطر جنگ اضافه خدمت هم خوردیم.
دریا یعنی مادر
به راستی دریا چون مادری مهربان و سخاوتمند است که تحت هیچ شرایطی تحمل ناراحتی فرزندانش را ندارد و تمام دارایی اش را در اختیارشان قرار می دهد و سراسر زیبایی است و آواز دلنشین موجش روح آدمی را آرام می کند و من با دریا جان دوباره ای می گیرم و بدون آن می میرم. الان با درد پایم ولی روزی یک بار به دریا می روم و در ساحلش قدم می زنم. قدیما هم که جوانتر بودم از میرزاده عشقی تا نیروی هوایی را پیاده و تک و تنها طی می کردم.
قدیم به دریا می رسیدند
گذشته ها رفتگران زحمتکش شهر هفته ای یک بار بسیج می شدند و تمام ساحل را جارو می زدند و آشغالها را از سطح ساحل جمع می کردند ولی در حال حاضر هیچ نهادی این کار را انجام نمی دهد و متولیان مربوطه دریا را به حال خودش رها کردند.
فرهنگ سازی نشده
برای حفظ و صیانت دریا همت جمعی نیاز است و در این باره باید فرهنگ عمومی را بالا برد که دریا هم مثل خانه ماست و نباید رهایش کرد.
ویلا نبود
گذشته ها پیر و جوان خصوصا خانواده ها دور و اطراف پل در ساحل دریا می خوابیدند و اینقدر مثل الان برای یک شب اقامت هزینه هتل نمی دادند.
فکر نمی کردم سرگردان شویم
چله زمستان بود و هوا طوفانی و یکی از رفقایم برای شرکت در مراسم دفن خواهرزاده اش هنگام رفتن به من گفت برو دریا و هر چقدر می توانی ماهی صید کن. من هم طور انداختم و دویست و هفتاد ماهی صید کردم. غروب پیشم آمد و پرسید کجا این همه ماهی گرفتی که برایش توضیح دادم و گفتم بنزین ندارم و تا او رفت طوفان وحشتناکی شروع شد، سوار بر امواج خشمگین بی اختیار به هر سمت می رفتیم. بعدها شنیدیم که وزش باد در آمل سقف خانه ها را از جایش در آورد. نا امید از همه جا سه روز بدون غذا روی دریا سرگردان بودیم و برای رفع گرسنگی شکم ماهی را پاره می کردیم و تخم شان را می خوردیم و از همان آب شور هم استفاده می کردیم.
قایق ها بسیج شدند
خبر گم شدن ما در تمام محمودآباد از زبان دوستان پیچید و هفتاد قایقران بسیج شدند و هر نفر با 150 لیتر بنزین ذخیره به همراه دوربین، غذا و کمک های اولیه به کمک ما شتافتند و حتی سه منور روشن کردند ولی ما اصلا متوجه نشدیم.
شریکم شنا بلد نبود
حسن نجف پور تک پسر خانواده سال اولش بود که جای پدرش به دریا می آمد و شنا کردن بلد نبود و در آن لحظات می گفت دایی جان الان هوا خوب شده و صیادان ماهی شان را گرفتند و به خانه های خود رفتند کسی به فکر ما نیست گفتم اصلا امکان ندارد حتی شده آقای تورانداز آب دریا را خشک کند ما را پیدا می کند.
همه خصوصا بازاریان زحمت فراوان کشیدند تا جایی که لاستیک کم آوردند و از آپاراتی آمل لاستیک جمع کردند و لب ساحل آتش زدند تا شعله اش بلند شود و ما آتش را ببینیم ولی چیزی ندیدیم.
زنده ماندن ما معجزه بود
زنده ماندن ما معجزه بود و فقط می گفتم خدایا ما را به ساحل برسان همانجا چادر می زنیم و با زن و بچه مان زندگی می کنیم. موجی که می شکست به بغل قایق می خورد و مقداری به آب می ریخت و به حسن می گفتم سریع آب را خالی کن تا قایق سنگین نشود.
شهادتین را خواندیم
لحظات سخت و نفسگیری بود و فکر می کردیم دیگر همه چیز تمام شده است و در یک کلمه خودمان را برای مرگ آماده کردیم و در همان وقت بود که به دوستم گفتم کلمه شهادتین را با صدای بلند بخوان تا لال نمیریم و فقط از درگاه خدا طلب بخشش می خواستیم و هر آن منتظر بودیم تا یک موج بیاید و ما را ببرد. با پخش شدن در دریا نزدیک نوشهر انتهای دریا ما را پیدا کردند.
در خانه ها به روی همسایه ها باز بود
زمان ما آب بهداشتی وجود نداشت و برای شستشو و آشامیدن از آب چاه آقای یزدانی استفاده می کردیم و وقتی در خانه اش را می زدیم بی درنگ در را باز و با رویی باز کمک می کرد تا آب را از چاه بکشیم. در کنارش از آب رودخانه هم که از جنگل می آمد بدون جوش زدن برای آشامیدن استفاده می کردیم.
مردم دوستم داشتند
در بدترین شرایط آب و هوایی دریا شنا می کردم و مردم یکساعت برایم دست می زدند و از حرکات نمایشی ام لذت می بردند.
از جهت باد حال دریا را می فهمیدم
باد شمال بدترین باد بود چرا که یکساعت می وزید دریا طوفانی می شد و باد غرب موج داشت اما خطری نداشت و باد شرق بهترین باد بود و صیادان با خاطرجمی دل به دریا می زدند.
صیادان امروز صیاد نیستند
صیادانی که امروز در شرکتهای پره ماهی مشغول فعالیتند از قبل ماهیگیر نبودند و قسمت هایی از مردابهایی که به صورت آببندان بود را می بستند و ماهی می گرفتند ولی در دریا من و امثال من بودیم که با همه خطراتش وارد آن می شدیم. ما مال اینجائیم و همه زندگی مان دریا بود.
جوانی ترس نداشتم
دوران کودکی بچگی نکردم و به جای بازی های لب ساحل دل به دریا می زدم و با اینکه نوجوانی بیش نبودم انواع فنون شنا را به صورت تجربی تمرین کردم و عشقم این بود که مردم و مسافران در هوای طوفانی به تماشای کارهای نمایشی من بنشینند چون جوان بودم و جویای نام و ترسی هم نداشتم.
تصادف و خانه نشینی
هیچوقت فک نمی کردم که روزی گرفتار خونه نشینی شوم چون شناگر قابلی بودم و روزانه ده هزار متر شنا می کردم ولی چهار سال پیش بخاطر تصادف پاهایم دچار مشکل شد و راه رفتن برایم دردآور و با چوبدستی راه می روم.
وجدانم اجازه نمی دهد
هر انسانی در مقابل تخصصش نسبت به مردم تعهد دارد و من هم در حال حاضر اگر کنار رودخانه یا دریا شخصی را در حال غرق شدن ببینم با اینکه برایم مشکل است ولی حتما به او کمک می کنم چون وجدانم اجازه نمی دهد که تماشاگر باشم.
قبلا به ما می رسیدند
قدیما به صیادان می رسیدند و با اینکه بیشتر وقتها دریا بودیم ولی زندگی تامین بود و به مثل الان مشکل نداشتیم ولی صیادان امروز شش ماه زمستان را شبانه روزی دارند کار می کنند ولی هشت شان گرو نه شان هست و گرانی بیداد می کند.
زندانی بخاطر پنج زار
یادم می آید بخاطر پنج زار گرانفروشی صاحب کبابی را به زندان بردند و هر کاری کردند که به شرط ضمانت آزاد شود قبول نکردند تا حساب کار دست چهار نفر دیگر بیاید.
ازدواج صیادی
زمانی که مردی برای خودم شدم بفکر ازدواج افتادم و دختری را برای خودم انتخاب و با مهریه صد و پنجاه هزار تومانی بله را از او گرفتم و در حال حاضر صاحب دو پسر و دو دختر هستیم.
بازنشستگی و فراموشی
بعد عمری کار کردن و به انواع بیماری دچار شدن هفت سالی است که بازنشسته شدم و با حقوق بخور و نمیر نهصد هزار تومانی روزها را سپری می کنم.
پسرم مربی شناست
از فرزندانم فقط یک پسرم با آموزش هایی که به او دادم به عنوان مربی شنا و غریق نجات مشغول فعالیت می باشد. کلاس اول ابتدایی بود که با قایق او را به وسط دریا می بردم و او از ترس اینکه مبادا خوراک سگ آبی شود گریه می کرد و من هم می گفتم دارم به ساحل می روم اگر سگ آبی دیدی دستهایت را بالا تکان بده من بلافاصله به کمکت می آیم و بعد می رفتم و با تمام تمرینات سختی که به او دادم الحمدا… شناگر قابلی شده و به مردم خدمت می کند.
زیر نظر هلال احمر
بچه های غریق نجات زیر نظر هلال احمر هستند و سه ماه تابستان تو گرما به صورت شیفتی و با سوت کنار ساحل قدم می زنند و مسافران و شناگران را راهنمایی و در صورت بروز خطر کار امداد و نجات را اعمال می کنند و ماهانه با حقوق ناچیزی کار می کنند.
مکان را می شناسیم
چندین سال کارمان ماهیگیری بود و با تجربه فراوانی که در این راه داشتیم در قسمتهای مختلف دریا طناب می انداختیم و بالا و پایین می کردیم و از آنجائیکه صیاد آزاد بودیم چله زمستان از ته دریا تا ساحل سه ردیف و در عمق زیاد دام پهن می کردیم.
شناهای مرا ندید
در تمام مدتی که در دریا شنا می کردم و جان مسافران و دریازده ها را از مرگ حتمی نجات می دادم روح مادرم از این موضوع خبر دار نبود و اگر می دانست هرگز به من اجازه نمی داد.
ماهی شور
قدیما چون یخچال نداشتیم از ماهی شور استفاده می کردیم به این صورت که شکم ماهی را خالی و سپس با نمک فراوان پر می کردند و داخل کوزه به صورت ماهرانه می چیدند و رویش را هم نمک می پاشیدند و بستگی به کدبانوی خانه مدت یکسال نگه می داشتند.
مسئولین هرگز سراغی از من نگرفتند
جز بازاری ها، مسافران و مردم کوچه و بازار کسی سراغم را نگرفته و انگار من وجود نداشتم و لابد وقتی الان مرا ببینند با خودشان بگویند این بابا که شنا هم بلد نیست تا برسد به غریق نجات ولی خواهشی از مسئولین عزیز دارم و آن اینکه دوربین های مداربسته ای که کوچکترین و دورترین نقطه را می گیرد بازبینی کنند و ببینند چه طوفان هایی را من رفتم و چه کسانی را نجات دادم و آن وقت قضاوت کنند.
تا نمردم به دیدارم بیایید
بیشترین انتظار را از فرماندار شهرم محمودآباد دارم و آن اینکه از بچگی تا سال 96 شنا کردم و جانم را به کف دست گرفتم و برای انسانیت و حفظ میراث ماندگار صنعت توریست دل به طوفان و دریا زدم و جان مسافران را بدون چشمداشتی نجات دادم، حقش این نیست که امروز از چشم بیفتم و حتی سری به من نزنید. چشمم به در خانه خشک شد که حتی یک مدیر شهری نه استانی در روز غریق و نجات سری به من بزند چرا که این کار شما گذشته از دلشاد کردن دل پیر دریا، فرهنگ زیبای لم یشکرالمخلوق را نیز برای همیشه در ذهن جوانان ماندگار می کند.
خصوصیات غریق نجات
یک فرد غریق نجات باید فیزیک خوب و چابک و هیکل ورزیده به همراه تمرین فراوان و همیشگی داشته باشد و وجدان را سرلوحه کارش قرار دهد و اگر خودش شرایط کمک کردن را ندارد با سوت زدن تذکر بدهد و همکاران دیگرش را صدا بزند تا به مصدوم کمک کنند.
ده هزار متر شنای قورباغه
مهم ترین نکته داشتن نفس و دست و پای قوی برای پارو زدن می باشد چرا که خود من یک غریق خسته را حدود ده هزار متر از وسط دریا با شنای قورباغه می کشیدم و به ساحل می آوردم و قدرتم تا آنجا بود که در یک مسیر تقریبا 20 کیلومتر پارو می زدم.
راننده خوبی بودم
روزی غروب آفتاب داخل قایق متوجه شخصی شدم که نفس کم آورد و بالای آب آمد، به سرعت خودم را رساندم و دیدم قایق صدا می کند، خلاص کردم فرد کچلی با سر پر از خون پشت گیرباکس گیر کرده بود، قایق را رها کردم و سریع پریدم در آب و زیر بغلش را گرفتم و به خانه شان بردم و به داداش بزرگش گفتم هر چه سریعتر باید او را به بیمارستان ببریم که پرسید آن قایقران نامرد کجاست که در جوابش گفتم اول این بنده خدا را به دکتر ببر من قایقران را برایت پیدا می کنم. مصدوم را به بیمارستان هفده شهریور«شیر خورشید سابق » آمل بردند و من هم کار را تعطیل کردم و به یکی از بچه محلها به نام حسین گفتم قایق را به دریا ببر من می آیم. با رسیدن به بیمارستان دیدم خواب است. نزد پزشکش رفتم و دلیلش را پرسیدم که گفت چون برخورد سختی با قایق داشته می ترسیدم شب حالت شوک به او دست بدهد، برای همین آمپول را به او تزریق کردیم تا صحنه به نظرش
نیاید.
بیرون محوطه شنا هم می رفتم
خدا می داند خارج از منطقه شنا هم اگر می دیدم کسی جانش در خطر است به سراغش می رفتم.
چادر مجهز به پزشک
قبل از انقلاب چادرهایی به همراه کپسول اکسیژن از طرف هلال احمر در ساحل برپا می کردند تا اگر کسی دچار دریازدگی می شد از طریق تنفس مصنوعی احیا کنند ولی بعد از آن دیگر خبری نیست و بعضی از غریقها تا رسیدن به مرکز درمانی تمام می کنند.
مربی را حمایت نمی کنند
اگر دولت مربی لب ساحل را که به عنوان غریق و نجات فعالیت می کند حمایت کند و حقوق خوبی بدهد بهتر و متعهدانه تر کار می کند و چهار چشمی همه جا را زیر نظر می گیرد در غیر اینصورت کم کاری می کند و به موقع سوت نمی زند.
کم کاری نداشتم
در طی 60 سال کار در دریا یک ساعت کم کاری نداشتم و با جان و دل کار کردم و بچگی و جوانیم را آنجا گذاشتم و اگر چند سال سابقه بیمه خویش فرمایی را هم نداشتم باید سر پل می نشستم و گدایی می کردم. سوالم از مسئولان این است چرا صیادی مثل من که کارت مربیگریش را از اقای داوود نصیری رییس فدراسیون ایران گرفته حمایت نمی کنند.
صید قاچاق
چون دخل و خرجم با هم جور در نمی آمد شبانه به اتفاق چهار نفر از دوستانم قایق را کول می کردیم و به دریا می رفتیم و قاچاقی ماهی صید می کردیم و ساعت 9 صبح بر می گشتیم و در همان گیر و دار بعضی وقتها توسط گشت ساحل دستگیر و به دادگاه می رفتیم و مبلغ صد تومان جریمه می دادیم.
دیدن صحنه غرق شدن ناراحتم می کند
تنها چیزی که مرا ناراحت می کند صحنه غرق شدن انسانها و کمک خواستن آنهاست و بدتر اینکه نتوانم کاری برایشان کنم.
پاروی شکسته
در یک سفر دریایی به اتفاق پسر عمه ام شب به دریا رفتیم و من به عنوان ناخدا نوک قایق نشستم و هر جا تور گیر می کرد بالا می کشیدم. هوا طوفانی شد و پاروها شکست فامیلم شنا بلد نبود و خودش هم بارها اقرار می کرد که اگر چپ کنیم
می میرم و من هم به او دلداری می دادم زنده ام خیالت جمع نمی میری و به این صورت به او روحیه می دادم. با شکستن پارو قایق برگشت و تخته شکسته را سفت گرفتم و با شنا در آب ماهی ها را انداختم و قایق را به ساحل آوردم و گفتم همه ماهی ها بدون کم و کسر سر جای شان هستند.
نقطه مقابل عزرائیلم
مادرم نمی دانست چه تحفه ای را به دنیا آورده چون یک جورایی من و جناب ملک الموت آب مان در یک جوی نمی رود و در کارش دخالت می کنم و حساب و کتابش را به هم می ریزم و بخاطر همین اگر دستش به من برسد بی درنگ دمار از روزگارم در می آورد.
خسته از روزگارم
پاهایم دیگر قدرت ندارد و درد امانم را بریده و بیشتر وقتها خانه ام و این برای پیر دریا بدتر از روزی هزار بار مردن است.
روز به روز خم تر می شویم
تا توان داشتیم کار کردیم ولی الان روز به روز خم تر می شویم چون کسی به فکر ما نیست.
همسفران دریا
دوستان زیادی مثل خسروی زاده، ناصر قیاسی، مهدی خسروی زاده، اکبر سالیان سال همسفران دریایم بودند و هنوز هم که دور هم می نشینیم یاد گذشته می کنیم اما یک نفر به نام حمید صائبی از پایتخت تنها دوست کودکی من است که سال اولی که به دریا رفتم با او دوست شدم و هنوز هم دوستی مان ادامه دارد و خانه یکی هستیم ولی از آنجائیکه ایشان ادامه تحصیل دادند و لیسانس گرفتند کمتر به هم سر می زنیم چون من یک ماهیگیرم و تومنی سن شاهی با هم فرق می کنیم.
دخلم با خرجم جور در نمی آید
بنده با اینهمه سال سابقه کار در دریا و مواجه شدن با طوفان و موج گرفتگی در حال حاضر با حقوق بسیار ناچیز که شرمم می آید به زبان بیاورم دارم زندگی می کنم و تازه همینقدر هم را صدقه سر خودم که خودم را بیمه خویش فرما کردم محفوظ مانده است.
آماده برای آخرین سفر
سفرهایم را رفتم و آرزویی ندارم و آماده باش کامل برای آخرین سفر می باشم و ترسی هم از مرگ ندارم و شبها موقع خواب کلمه شهادتم را می خوانم و می گویم خدایا رنگ صبح را نبینم و تو خواب جان مرا بگیر تا دیگر درد نکشم.
حرفی با جوانان
از جوانان عزیز می خواهم سیگار نکشند و بیشتر به درس خود مشغول شوند و آینده کشور را با تحصیلات عالیه خود رقم بزنند.

اشتراک گذاری این مطلب در :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در ادامه , بخوانید ....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری این مطلب در :

گفتگوی اختصاصی صبح آمل با خانم مهندس سمانه هندویی معاونت مالی و اداری شرکت های گروه هندویی و عضو هیئت امنای شهرک شهدای تشبندان محمودآباد: واقعیت این است که در دنیای امروز ‌ صدای مردان چنان بلند شده است که گاهی، شاید برای ایجاد تعادل، باید از مردها خواست تا کمی سکوت کنند تا صدای زنان موفق دنیا بهتر شنیده شود