Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home/sobheamo/public_html/wp-content/plugins/elementor-pro/modules/dynamic-tags/tags/post-featured-image.php on line 36

گفتگوی ویژه و اختصاصی صبح آمل با مادر و همسر پاسدار شهید مدافع حرم، رضا حاجی زاده گریه های محمدطه چند می ارزد؟

از فراقت چند وقتی نگذشته ولی انگار هیچگاه طاقت دلتنگی هایت را نخواهم داشت، هرگز تصور نمی کردم روزی بیاید که ثانیه ها از غم فراغت چون سالی بگذرد. روزهایی که رد خنده هایت بین خطوط مبهم روزگار گم شد.
شب های تنهایی و بدون تو زیر سقف پر غبار شهر سخت است ولی خدا نکند مقابل نگاه عمه سادات و دختر سه ساله ارباب شرمگین شوم. کشیدن بار مسئولیت توان زیادی می خواهد که از حق نگذریم چادرم هم کمی روی سرم سنگینی می کند.
می خواهم از همه آنهایی که برای رفتنت قیمت گذاشتند بپرسم قیمت این لحظات دلتنگی چند؟ بعضی ها می گویند شاید سپاهی ها در سوریه گنج پیدا کردند که اینگونه از همه چیزشان می گذرند ولی دلتنگی های فاطمه حلما چند می ارزد؟ گریه و بی قراری های محمدطه چقدر قیمت دارد؟ نمی دانم در نجوای صادقانه ات با خاک سوریه چه زمزمه کردی که اینچنین آغوش محبتش را برایت گشود و اکنون با گذشت ماهها میل به پس دادنت ندارد. نمی دانم در آشفته بازار حیرت و سرگشتگی و جواب نگاه های همیشه منتظر بچه ها چه بگویم، چه بنویسم، چقدر گریه کنم، چقدر صبر؟ ولی باز با همه دلتنگی هایم می نویسم رضاجان شهادتت مبارک. آری این گوشه ای از تمام دلتنگی های همسر، کودکان و خانواده چشم به راه پاسدار شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده است که هنوز پیکر پاک و مقدسش به میهن باز نگشته که همین صبح آمل را بر آن داشت تا طی گفتگویی ویژه مخاطبینش را میهمان نگاه پر از مهرشان نماید.
نجیبه ادهمی هستم مادر شهید رضا حاجی زاده متولد روستای اسکی محله شهرستان آمل. سن و سال زیادی نداشتم که وارد زندگی شدم و نحوه آشنایی ما هم به این صورت بود که حاج آقا برادر شوهر خواهرم بود و 4 ماه بعد از فوت مادر شوهرم، خانواده شان از من برای ایشان(پدر شهید) خواستگاری کردند. آن موقع من و حاج آقا 17 سال سن داشتیم و اول دی ماه سال 1365 ازدواج کردیم و شش دیماه سال 66 خدا آقا رضا را به ما هدیه داد. پسرمان ده ماهه بود که بعد از امضای قطعنامه 598 پدرش به خدمت سربازی رفت و خدا می داند با چه سختی دست تنها و بدون حضورش این مدت طولانی را تحمل و او را بزرگ کردم.
رضا چهار ساله شد که به همراه همسرم به آمل آمدیم و در منزل مستاجری نشستیم و بعد از مدتی در ولایت 6 خانه ای را ساختیم و تا الان(26 سال) داریم زندگی می کنیم.

تحصیلات شهید
مقطع اول و دوم ابتدایی را در مدرسه شهید پوریان کلاکسر درس خواند و پس از آن در مدرسه جهان تربیت ثبت نام شد و تا پنجم را در آنجا ادامه داد و مقطع راهنمایی را در مدرسه شهیدان عزیزی به پایان رساند. اول دبیرستان را در مدرسه امام علی(ع) خواند و برای ادامه تحصیل اسمش را در رشته کار و دانش در مدرسه امام جعفر صادق نوشتیم که توانست با موفقیت دیپلمش را بگیرد.
از بچگی بچه هیئتی بود
از بچگی عاشق پوشیدن لباس مقدس سپاهی به تن بود که خیلی ها وقتی این خبر را شنیدند؛ گفتند اگر وارد مجموعه سپاه شود همیشه در ماموریت است و باید نگران و منتظر یک حادثه باشید که گفتم هم من و هم پسرم هر دو به سپاهی بودن افتخار می کنیم. چرا که این بچه از زمانی که خودش را شناخت جذب مسجد و حسینیه بود و این شد که 18 سالگی دفترچه خدمت سربازی اش را گرفت و جذب سپاه لشگر 25 کربلا گردان 155 تکاور امام سجاد شد و در تمام صحنه ها خصوصا فتنه 88 حضوری فعال و مستمر داشت.
با تمام بچگی اش مشاور من بود
زمانی که به کوچه قند مازند نقل مکان کردیم یکی از همسایه ها از من خواست تا به کلاس قرآن بروم. به محض ورود و در برخورد اول معلم قرآن پیشنهاد داد تا مداح شوم، ابتدا مخالفت کردم و گفتم که من در کلاستان شرکت کردم که درس قران یاد بگیرم. گفت نه ماشاء ا… قدرت بیان و برقراری ارتباطت با مردم بسیار خوب است و مداح با تعهدی می شوی که در همان زمان دفترچه مداحی را به من داد و گفت هفته بعد حتما باید بخوانی. خیلی تمرین کردم تا اینکه جلسه بعدی این مرثیه « در مکتب عمومی غوغا نموده زینب     کار حسین را احیا نموده زینب» را خواندم که حاضران را تحت تاثیر قرار داد. کمی که با خودم خلوت کردم، دیدم سوادم کم است 25 سالم بود که تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و این موضوع را با شهیدم در میان گذاشتم. آن موقع رضا کلاس چهارم ابتدایی بود و هر وقت به مشکل بر می خوردم از او مشورت می گرفتم. با همان حالت معصومانه اش نگاهی به من کرد و گفت؛ درس نخوان چون بعد آن فاصله تحصیلی ات با بابا زیاد و میان تان اختلاف می افتد.
بچه هایم در میان فامیل تک بودند
تمام هم و غمم این بود که بچه هایم را مطابق با معیارها و آموزه های دینی بزرگ کنم و افرادی با کفایت و علاقمند به اهل بیت(ع) بار بیاورم که خدا را شکر و با توجه  به شرایط سنی، زمانی و امکانات بسیار کم و دور از دسترس آن زمان اما آدمهایی قوی و با اراده بار آمدند و این هم به دلیل سعی و تلاش خودشان بود.
خیلی زود بزرگ شد
یازده سال بیشتر نداشت که خیلی زود از همسن و سالانش جلو زد و بزرگ شد. با دیدن و همکلام شدن با شهید در یک لحظه این سوال را از خودت می پرسیدی که آیا این همان بچه پنجم ابتدایی است که اینطور با منطق و دلیل حرف می زند و این تغییر ناگهانی چگونه اتفاق افتاده؟
حال او بزرگ مرد کوچک خانه من بود که باید به او اقتدا می کردم چرا که مسائل را خوب می فهمید.
زمزمه رفتن به سوریه
یکسالی از جنگ و درگیری در سوریه نگذشته بود که متوجه شدم رضا اسمش را برای اعزام نوشته است. ابتدا که مخالفت کردم گفت مادرجان من تازه ثبت نام کردم و معلوم نیست چه وقت اسمم در بیاید از طرفی برای جنگ تن به تن و رویارویی با دشمن باید زبان عربی را یاد بگیرم ولی از آن طرف مقدمات کار را آماده کرده بود. اصلا تو ذهنم هم تصور نمی کردم سال 94 باید برود.
اولین بار برای رفتنش رضایت ندادم
بار اولی که برای رفتن از من اجازه خواست، مخالفت کردم و گفتم اگر به رضایت من هست نباید بروی چرا که بدون تو می میرم. نگاهی معنی دار و با شرم و حیا به من کرد و گفت: شما میگویید نرو من نمی روم ولی در عجبم به عنوان مداح تو مجلس روضه می نشینی و حسین حسین و یا زینب سر می گویی با اولین متن شعر امام زمان گریه می کنی اما حالا که می خواهم برای دفاع از حرم خانم زینب بروم مانع می شوی. باشد به جان مامان نمی روم اما فردای روز محشرجواب امام حسین را باید خودت بدهی.
به بی بی بگو سالم دادم سالم می خواهم
آن روز ماجرای اعزام به نفع من تمام شد و گذشت. طبق عادتم صبح جمعه نان کنجدی گرفتم و برای اینکه بچه ها با صدای زنگ آیفون بیدار نشوند به گوشی آقا رضا زنگ زدم. وقتی دم در آمد گفتم من به رفتنت راضی ام برو ولی به بی بی زینب سلام برسان و بگو من پسرم را سالم دادم و سالم هم می خواهم.
بار دوم اعزام با من خداحافظی نکرد
در دومین اعزامش ساعت دوازده و سی دقیقه به گوش ام زنگ زد و من متوجه نشدم و مجددا به بابا زنگ زد و بعد احوالپرسی گفت مامان می تواند صحبت کند که تا گوشی را گرفتم گفت دارم می روم به سوریه مواظب زن و بچه هایم باش که عصبانی شدم و قطع کردم که دلسرد شود ولی نشد و رفت.
از فردا صبح تا آخرین تماس فقط یک کلمه به او گفتم که رفتی پسرجان خدا به همراهت ولی بدان چشم من فقط به تو هست که در جواب گفت از این خبرها نیست می روم و بر می گردم.
یک روز مانده به شهادت با او دعوا افتادم
هر چهار روز در میان با ما تماس داشت. چند روز مانده به شهادتش هر روز و در ساعت های مختلف زنگ می زد که روز چهارشنبه و یک روز به شهادت به خانه زنگ زد و من میهمان داشتم؛ به شوخی گفتم چی از جان ما می خواهی اینقدر زنگ می زنی که دیگر آخرین تماس ما بود.
عروسم زنگ زد رضا شهید شده
پنج شنبه همزمان با روز مبعث در مسجد موسی بن جعفر(ع) مراسم جشن و دعا بود و من ولی متفاوت با همیشه و با خاطری نگران و بی خبری از رضا در آن شرکت کردم. بعدازظهر به عروسم زنگ زدم و گفتم مریم جان اگه خبری از پسرم به تو رسید به من هم اطلاع بده. تا غروب هیچ خبری نشد، راه افتادم سمت خانه پسرم. شب سختی بود فقط چشم مان به گوشی بود ولی هر لحظه انگار یکسال بر ما گذشت. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد تا سه بعد از ظهر جمعه دست و دلم به کار نمی رفت و برای فرار از فکر و خیال، کارم شده بود خاک گلدان ها را عوض کردن و حالا بچه ام شهید شده و ما خبر نداریم. نزدیک به ظهر رفتم سر وقت ناهار درست کردن که دیدم گوشی ام دارد زنگ می خورد تا گرفتم دیدم عروسم است و با گریه می گوید مامان بیچاره شدیم. با شنیدن این خبر انگار دنیا روی سرم خراب شد شوهرم را صدا کردم ولی او هم قبول نکرد.
مثل اسفنج روی آتش به هر طرف می پریدم و در هر جای خانه رضا را می دیدم.
پسرم می گفت کنار شهید حاج اسماعیل حیدری دفنم کنید
بین بچه های سپاه الفت و علاقه خاصی برقرار بود و حاج اسماعیل حیدری هم نه در مقام فرمانده بلکه حکم برادر بزرگتر را برای بچه ها داشت و از آنجائیکه ایشان به عنوان اولین شهید مدافع حرم شهرستان آمل بود، رضا همیشه می گفت؛ یک جای خالی کنار مزار این بزرگوار هست که اگر قسمتم شهادت شد مرا هم آنجا به خاک بسپارید.
به خانم زینب(س) پناه می برم
در وقت غم و ناراحتی و دلتنگی برای رضا جان به خانم زینب کبری(س) و مصیبت هایی که بر ایشان وارد آمده پناه می برم و می گویم بی بی جان همه زندگی ام را در راهت دادم که امیدوارم قبولتان گردد.
سخنی با شهید
پسرم شهادت حقت بود و ایشاا… مبارکت باشد و فردای قیامت هم پیش خانم فاطمه زهرا(س) شفاعت ما را بکن.
پیام به جوانان
جوانان ما همه دارای دلی پاک و بی کینه اند و اکثرا هم بچه هیئتی و پای منبری هستند و اگر کسی هم به راه کج می رود بخاطر کم کاری بعضی از مسئولین است چرا که همین جوانانی هم که در هر مسیری قرار دارند جزو اولین کسانی هستند که برای دفاع از حرم اهل بیت و حریم آل ا… نام نویسی می کنند. از جوانان و پسران عزیزم می خواهم که در کارهای شان فقط خدا را در نظر بگیرند.
تا بعد شهادتش نمی دانستم تک تیرانداز است
پسرم تک تیرانداز بود و من تا بعد از شهادتش این موضوع را نمی دانستم. کارش آموزش به سربازان بود و وقتی از او می پرسدم در سپاه چه می کنی با خنده می گفت صبح با کمی ورزش با بچه ها فوتبال بازی می کنیم و به آنها تعلیم می دهیم و کار دیگری نمی کنیم. وظیفه اصلی ما ماماموریت است.
از کودکی با من نماز می خواند
خیلی کوچک بود که همراه من به نماز می ایستاد و اصرار داشت که سر وقت هم به وظیفه شرعی اش عمل کند و هیچوقت نشد که از انجام این کار سر باز زند. کلاس اول ابتدایی روزه اش را کامل گرفت، ولی کلاس چهارم ابتدایی تو دل تابستان و گرمای شدید و بدون اجبار کسی روزه اش را گرفت.
بیش از حد صبور بود
هیچگاه ندیدم صدایش را در مقابل پدر یا من بالا ببرد و احترام خاصی به ما می گذاشت تا آنجا که حتی قبل از جذبش در سپاه و با همه بچگیش صبور و با گذشت بود و با رفتارش کسی را نمی رنجاند.
با رفتن رضا به سپاه انگار تنها شدم
از آنجائیکه من و رضا قبل از اینکه مادر و فرزند باشیم دو تا رفیق بودیم و از همه غم و غصه ها و دار و ندارمان خبر داشتیم و با این شرایط خیلی برایم سخت بود که بتوانم دوری او را تحمل کنم ولی به هر حال باید می رفت.
بچه ای رفت که به من زندگی داد
رضا همه زندگی من بود و با رفتنش هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم و خدا را شکر می کنم که چنین فرزندی را تحویل جامعه دادم که باعث افتخار ما و اهتزاز پرچم جمهوری اسلامی در آن طرف خاک های بلاد اسلامی شده است.
گفتگو با مریم شکری همسر شهید رضا حاجی زاده
مریم شکری هستم متولد آبان 1371 و طلبه سال آخر حوزه می باشم. از کودکی دختری پر جنب و جوش بودم و روی پای خودم می ایستادم.
مادر شوهرم واسطه ازدواج ما شد
ما دو تا کوچه پایین تر از خانه آقا رضا زندگی می کردیم و مادرش به دوست و آشنا سپرده بود یک دختر خوب و مسجدی و با عفاف و حجاب برای پسرش انتخاب کنند. پدرم مغازه تولیدی پوشاک داشت. همسایه مادرشوهرم که برای خرید مانتو شلوار مدرسه به فروشگاه پدرم آمد تا مرا دید رفت و به حاج خانم گفت ولی موفق نشد مرا ببیند تا اینکه شب شهادت آقا موسی بن جعفر(ع) دیدار انجام شد و مادر شوهرم یک دل نه هزار دل عاشقم شد.
جوابم به خواستگارانم نه بود
هر خواستگاری که در خانه ما را می زد با جواب منفی که می خواهم درسم را ادامه بدهم روبرو می شد ولی در جواب حاج خانم«مادر آقا رضا» گفتم هر چه خدا بخواهد که با آمد و رفت های فراوان بالاخره مراسم خواستگاری برگزار شد.
همانی را که می خواستم بود
شب خواستگاری تا چشمم به آقا رضا افتاد انگار حجت بر من تمام شد و به مادرم گفتم این همان پرنده خوشبختی من است. ایشان از اعضای دو تا خانواده اجازه خواست تا حرف بزند. با اعوذ و باا… شروع کرد و با قاطعیت گفت: من رضا حاجی زاده هستم پاسدار وظیفه 21 سال سن دارم و … که پدرم که تا آن لحظه مخالف سر سخت ازدواج ما بود قبول کرد و بدین ترتیب ما در یک اتاق دیگر برای صحبت کردن روبروی هم نشستیم.
پنج ساعت حرفهای ما به طول کشید
طولانی ترین صحبت قبل از ازدواج را من و رضا داشتیم و به نظرم رکورد دار باشیم. تو سنی نبودیم که بتوانیم خوب و بد زندگی را از هم تشخیص دهیم بلکه فقط می خواستیم به هم برسیم و در واقع زندگی را یک شوخی گرفته بودیم.
در حین معرفی خودش به من گفت سه سال است که وارد سپاه شدم و برای آموزش به اصفهان می روم و دایم الماموریتم و شما با بله گفتنت باید با همه شرایط سخت کاری من کنار بیایی که من گفتم من هم شرطی دارم و آن اینکه درسم را باید ادامه بدهم و آدمی هم نیستم که فقط مدرکم را به دیوار بزنم که گفتند با درس خواندن شما مشکلی ندارم ولی چی می خواهید بخوانید؟ گفتم علوم سیاسی که در جا گفت می خواهی جناحی عمل کنی. آن لحظه خیلی بهم بر خورد چون من فدایی آقا«مقام معظم رهبری» بودم و ایشان نمی دانستند. سریع رفتم و نامه ای که در یکی از دیدارهای گروههای انجمن اسلامی دانش آموزی با رهبر انقلاب داشتیم را به ایشان نشان دادم که خیلی خوشحال شد.
تاکید ویژه بر احترام به پدر و مادر داشت
شهید می گفت اگر سجده به غیر از خدا بر کس دیگری واجب بود قطعا پدر و مادر بودند و با توجه به آیات مختلف در قران کریم و احادیث فراوانی که در این زمینه وجود دارد باید بر این دو فرشته خدایی احترام ویژه گذاشت و هیچوقت ناراحت شان نکرد.
رضا جواب قطعی از من می خواست
پس از پنج ساعت صحبت و گفتگو پشت درهای بسته، رضا رو به من کرد و گفت؛ می خواهم نظر شما را قبل از پدر و مادرت بدانم که گفتم 50 درصد از طرف من حل است تا ببینیم خدا چه می خواهد که همان لحظه کتاب «در محضر علامه طباطبایی» را به من هدیه داد.
رضا تا قبل از گروه خون موبایل نداشت
بعد دو هفته جواب شان را دادیم و ایشان بعد از گروه خون به ماموریت رفت و جالب اینکه تا آن موقع موبایل نداشت. وقت رفتن به ماموریت برای خودش خط و گوشی خرید ولی من هم این وسط گوشی نداشتم و با رفتن شان هر غروب مادرشان به منزل ما می آمدند و با خط خودش به آقا رضا زنگ می زد و ما در حد سلام، خوبی و خداحافظ با هم حرف می زدیم.
از اصفهان به تهران آمد
برای خرید عقد پدرم پیشنهاد داد به تهران برویم به همین خاطر به اتفاق دو خانواده راهی پایتخت شدیم و رضا هم از اصفهان حرکت کرد و قرارمان مزار امام(ره) بود. گوشه ای از حرم مطهر نشسته بودیم که دیدم یک پسر با کوله ای به پشت و ریش خیلی بلند و چهره ای سیاه سوخته به ما نزدیک شد که اول نشناختمش ولی نزدیک تر که شد تازه فهمیدم رضاست.
آقا رضا آسمانی بود
بعد از خرید ساده و مختصر و در حالی که رضا چیز خاصی هم برای خودش نگرفت، هنگام بازگشت به خانه ماشین ما خراب شد و تا آمدن مکانیک او با آیه و حدیث از همه چیز صحبت کرد. در این گفتگو اصلا خودش را در نظر نگرفت و بیشتر به دیگران خصوصا احسان والدین اشاره می کرد و معلوم بود که به زمین تعلق ندارد.
اولین دروغ زندگی
سر سفره عقد، عاقد هنگام خواندن صیغه محرمیت از من پرسید آیا بنده وکیلم شما را به عقد دایم آقا رضا در بیاورم. عمه ام گفت عروس خانم رفته گل بچیند که در طی تکرار این حرف در چند مرتبه شهید گفت «خانم اولین دروغ زندگی!!» که با خودم گفتم حتی دروغ اصطلاحی را هم قبول ندارد و اینقدر مقید هست.
عشقش پاک بود
عشق و محبتش پاک، خدایی و خالص بود و با همه وجودش نثار می کرد.
اولین سفر تنهایی
سه روز از عقدمان نگذشته بود که با اسم نویسی در انجمن اسلامی مدرسه برای رفتن به اردوی راهیان نور ثبت نام کردم و خود رضا هم مرا سوار ماشین کرد ولی به محض حرکت دلم ریخت و جور دیگری شدم. دلتنگی عجیبی به سراغم آمد و با خودم گفتم چه جوری دلت آمد نامزدت را تنها بگذاری و تو این چند روز فقط جایی می خوابیدم که پریز برق بالا سرم باشد تا با هم صحبت کنیم. به جرات می توانم بگویم هیچ استفاده ای از اولین سفر تنهایی ام نکردم.
دائم الوضو بود
بارزترین ویژگی اخلاقی شهید دائم الوضو بودن و قرائت نماز اول وقت بود و طوری این عادت را در همه به عنوان وظیفه نهادینه کرد که هر آب زدن به دست و صورت به نیت گرفتن وضو بود و زمانی هم که وضو می گرفت مقداری از این آب را به پیشانی من و بچه ها می زد تا متبرک شویم.
شهدا هم احساس دارند
بیشتر مردم فکر می کنند که شهدا آدمهایی بی احساس هستند و فقط نماز و روزه می گیرند در صورتی که این همه آن چیزی نبود که می دیدند بلکه کنار دینداری به بنیان خانواده اهمیت فراوانی می دادند. همسر من هم جزو آن دسته ای بود که محبت و عشقش را بی دریغ نثار خانواده می کرد. یادم می آید اسم مرا تو موبایلش میوه دلم ثبت کرده بود که دوستانش به شوخی می گفتند مگر میوه فروشی باز کردی. بار دیگر هم اسمم را خانمم با … نوشت که وقتی شاکی شدم گفت سه نقطه یعنی عشق، نفس، عزیز و هزاران معنی دیگر ولی به مرور با زنگ من یک نقطه با عکس قلب می افتاد که برای همیشه ثبت شد. من هم متقابلا از شهید به عنوان امید دل یاد می کردم و در تمام یادداشت هایم در پاورقی کتابها یا دفاتر خاطراتم اینگونه می نوشتم؛ خدایا امید دل مرا ناامید نکن و مواظب رضایم باش.
تو احساسش هم اغراق نمی کرد
از آن دسته مردهایی نبود که حتی تو بیان عواطف خودش هم احساس را چاشنی حرفهایش کند و منطقی و واقع بین بود.
بچه هایم هدیه امام رضا(ع) هستند
هر دو فرزند ما هدیه امام رضا(ع) هستند. بیست و دومین روز از مرداد 92 رضا به همراه دو تا خانواده پشت در اتاق زایمان دعا به لب و با چشمانی اشکبار منتظر تو راهی مان بود تا اینکه صدای فاطمه حلما جان دوباره ای به همه داد. اسمش را از قبل با همفکری هم فاطمه حلما گرفتیم که معنی اش صبر و بردباری است و از القاب حضرت زینب(س) می باشد. پسرم محمد طه نیز 26 تیر 1394 به دنیا آمد.
رابطه پدر و دختر بسیار زیبا بود
رابطه فاطمه حلما با آقا رضا فراتر از رابطه پدر و فرزندی بود. هر وقت از سر کار به خانه می آمد با تمام مشغله کاری اش او را در آغوش می گرفت و با هم بازی می کردند و بیشتر دو دوست صمیمی بودند تا پدر و دختر.
دخترم می گوید برویم سوریه
بعد از اعزام آقا رضا فاطمه حلما عکس پدرش را به همه نشان می داد و می گفت بابا جونم شهید شده که من از این حرفش ناراحت می شدم. می داند پدرش شهید شده ولی بخاطر سن کمش معنی و مفهوم شهادت را نمی فهمد. بارها به من می گوید بیا به سوریه برویم تا شهید شویم و بابا رضا را ببینیم.
می گفت خانم می خواهم ماموریت بروم
قبل از رفتنش بارها حرف از یک سفر و ماموریت می زد و با منطقش می خواست مرا قانع و آماده کند تا اینکه به زبان آورد و گفت که می خواهد به سوریه برود. من با اینکه از خطرات این سفر با اطلاع بودم ولی با این استدلال که مرگ حق است و شهادت مزد بنده عاشق خدا هیچ مخالفتی نکردم.
هنوز شهید نشدم
اولین اعزامش آبان 94 بود که دی ماه در منطقه حلب در حال تیراندازی به دشمن تیر به دست رضا می خورد و به پشت سنگر پرت می شود. در همین حال روح ا… صحرایی به بالینش می آید و می پرسد خوبی که با خنده گفت آره هنوز شهید نشدم. بعد تیر دیگری در همین حین به کلاهش می خورد و از آن طرف در می رود و زمانی که آقا روح ا… در حال رساندن مهمات به بچه ها بود تیر به قلبش اصابت و جلوی چشم رضا به شهادت می رسد که همان لحظه زیر باران گلوله دشمن با دست زخمی پیکر شهید صحرایی را سوار آمبولانس کرد و به عقب برگرداند چون احتمال سقوط منطقه وجود داشت.
حال و هوای رضا با رفتن روح ا… منقلب شد
بعد شهادت آقا روح ا… رضا دگرگون شد و در خلوت و تنهایی هایش شکوه می کرد و می گفت رفیق نیمه راه !! تا اینکه تو عالم خواب توسل می گیرد که بی معرفعت مرا تنها گذاشتی و رفتی ولی تو رو خدا به فکر من باش و هوایم را داشته باش که شهید صحرایی در جوابش گفت هوای تو رو نداشته باشم هوای کی رو داشته باشم رفیق؟ که همان یک امیدی برایش شد.
دو سه ماهی گذشت و 14 فروردین 94 که از مسجد به خانه آمد با حالتی پریشان گفت می بینی همه دوستانم یکی یکی رفتند و من جا ماندم که گفتم اگر قسمتت باشد تو هم می روی که گوشیش زنگ خورد و گفتند آمادگی برای رفتن به ماموریت را داری؟ که با خوشحالی مثل پرنده ای که از قفس پریده باشد از جا پرید.
تک یل ام البنین
آخرین بار وقت رفتن رو به من کرد و گفت باید تک یل ام البنین باشی و بچه ها را با صبر و استعانت از خدا بزرگ کنی. من دارم می روم و شاید سرم هم برایت نیاید و تو دیگر این سر را روی بدن نبینی. آن شب با اینکه ساعت از دوازده هم گذشته بود مانعم نشد و من تا دم دروازه با او رفتم. هر سه دفعه که از زیر قرآن ردش کردم پیشانی ام را بوسید.
اگر ترس خدا نبود آن شب جلویش را می گرفتم
آخرین لحظات حرفهایی را زد که ته دلم خالی شد و ترس تمام وجودم را گرفت و اگر یاد خدا نبود مانع رفتنش می شدم. دیگر یقین پیدا کرده بودم که برگشتی در کار نیست و باید وداع کنیم و جز این هم انتظار نمی رفت چون شهادت حق رضا بود.
داری می روی ولی دور حوریها را خط بکش
با نگاهی سرشار از دلتنگی و بغض در گلو گفتم رضا الان داری می روی ولی دور هر چی حوری را خط می کشی و دم در بهشت منتظر من و بچه هایم می مانی که خندید و گفت با وجود تو حوری را می خواهم چیکار.
به عشق امام حسین می روم
شهید می گفت من برای شهادت نمی روم خانواده ام را دوست دارم ولی این یک تکلیف است و باید بروم و از حریم بی بی زینب(س) پاسداری کنم. من هم چون به ایشان ایمان داشتم و می دانستم عاشق شهادت است دوست داشتم به آرزویش برسد.
روزهای سختی بود
دومین اعزامش به خاک سوریه هر چند روز در میان که زنگ می زد بیشتر از ده دقیقه صحبت نمی کرد ولی اواخر هر روز سه بار تماس می گرفت و حدود چهل دقیقه حرف می زدیم و تنها دغدغه ام آمدنش بود که وقتی می پرسیدم می گفت دیگر تمام شد ولی من سمج می شدم و با کلمات احساسی که از عمق وجودم بر می آمد تمام عشقم را نثارش می کردم می گفت خانمم می آیم درست می کنیم که این خودش یک کتاب پر از معانی بسیار دوست داشتن بود.
سنگینی آن روز را هنوز احساس می کنم
روز شهادتش پریشان بودم و حوصله هیچ چیز را نداشتم. همسر یکی از دوستان آقا رضا زنگ زد و از من خواست به خانه شان بروم. به اتفاق بچه ها رفتیم. بغض سنگینی روی گلویم نشست انگار منتظر یک خبر بد بودم سنگینی بزرگی روی دوش خود حس کردم و هنوز هم احساسش می کنم. به خانه آمدم و بچه هایم را بغل کردم و زار زار گریه کردم و این دقیقا همان لحظه ای بود که به شهادت رسید و فقط با رضا تو عالم رویا حرف می زدم و از دلتنگی هایم می گفتم.
دیدم تو خانه نمی توانم آرام بگیرم به خانه پدرم رفتم و همین که صفحه مجازی گوشی را باز کردم تو گروه همسران پاسدار پیغام گذاشتم از بنای من خبر دارید دیدم همه تو پیج شخصی من پیام گذاشتند شما خانم کدام پاسدار هستید که با معرفی من همه سکوت می کردند و چیزی نمی گفتند. یکی شان را قسم به جان حضرت آقا دادم که شهید شد که در جا نوشت این طور می گویند. آن لحظه دنیا روی سرم خراب شد و فقط جیغ و داد کشیدم و دیگر هیچ نفهمیدم.
شب آخر ته دلم خالی شد
شب وداع مشخص آقا رضا هنگام رفتن حجت را بر من تمام کرد و پرده از همه چیز برداشت و من باید قالب تهی می کردم ولی ته دلم به مشیت الهی قرص بود و از بی بی زینب(س) مدد گرفتم. چرا که خدا صبر را در وجودم گذاشت فقط تنها چیزی که خیلی باورش سخت و غیر ممکن است نبود عزیز ترین شخصیت زندگی ات است که جای خالی اش را هیچکس نمی تواتد برایم پر کند.
یک بار گذاشتم برود اما …
خیلی از اطرافیان و دوست و آشنا از من می پرسند دوست داری رضا برگردد. باید در جواب همه آنها بگویم من یک بار گذاشتم رضا برود و این هدیه را چون مادر وهب پس نمی گیرم و دوست ندارم پیکرش بیاید و دگر بار از من بگیرند و به خاک بسپارند.
مادرش حضرت زهراست
شهدایی چون آقا رضا که اینگونه شربت شیرین وصال را می نوشند و حتی حاضر نیستند پیکر پاک شان بیاید قطعا مادرشان حضرت زهرا(س) است و جای شان نیز بسیار خوش است.
به امید زمزمه با او زنده ام
درست است که طاقت دوباره از دست دادنش را ندارم ولی دلم می خواهد برگردد و در گوشش حرفها و دلتنگی های فراق را بازگو کنم و بویش کنم و بگویم آقا جان آمدی خوش آمدی.
شب جمعه تمام دلتنگی هایم را به آقا روح ا… می گویم
دلتنگی های شب جمعه را با رفتن به سر مزار شهید روح ا… صحرایی دوست و برادر آقا رضا سر می کنم.
خوشحالم همسر شهیدم
همیشه تو ذهنم بود و می دانستم روزی رضا شهید می شود و این افتخار همسر شهید بودن هدیه ای از سوی خداست که به من عنایت شد.
عروسی مان تو مسجد گرفتیم
برای اینکه کار فرهنگی کرده باشیم عروسی مان را در 25 تیر 90 و همزمان با نیمه شعبان در مسجد موسی بن جعفر(ع) کوچه نیما گرفتیم و پس از اتمام مراسم که به خانه مان آمدیم فیلمبردار گفت یک آرزو کنید. بین آن همه چیزهایی که دوست داشتم به آنها برسم گفتم آرزویم این است رضایم به آرزویش برسد که ایشان هم حرف مرا تایید کرد و این نشان می دهد که این زمینه در ضمیر ناخودآگاه ما از قبل وجود داشته است.
پیام به امام زمان
آرزویم این بود که تمام زندگیم را فدای امام زمان(عج) کنم و الان می بینم که تمام زندگی من آقا رضا بود و خدا را شکر که به من عنایت کرد تا همه زندگی ام را در راه دوست و محبوبم آقا امام زمان(عج) ارواحنا له الفدا بدهم و تبریک می گویم خدمت حضرت آقا و گفتم دخترم را نمی توانم نذر راهش کنم ولی محمد طاها را تقدیمش می کنم و انشاءا… مددی شود تا طوری تربیت کنم که از فدائیان رهبر باشد.
محمد طاها باید سردار سلیمانی شود
بعد تولد پسرمان محمد طاها دوستان آقا رضا با دیدن عکسش می گفتند پسرت باید رضازاده شود و من می گفتم میثم مطیعی مداح شود ولی پدرش می گفت پسرم باید سردار سلیمانی شود تا خاری بر چشم دشمنان اسلام باشد که وقتی اسمش به گوش شان می خورد رعشه بر اندام داعش و تکفیری ها بیفتد و الان هم هر قطره شیر را به این نیت به طاها می دهم که کینه دشمنان پدرش را به دل بگیرد.
شهید روح ا… را قسم دادم که رضا به خوابم بیاید
چند روز اول خیلی بی تاب بودم که چرا به خوابم نمی آید. خانم همکار آقا رضا گفت بیا برویم مزار شهید روح ا… وقتی رسیدیم نگاهی به عکس شهید انداختم و گفتم تو رو قسم به نان و نمکی که با هم خوردیم از رضا بخواه امشب به خوابم بیاید و خودش را به من ثابت کند. سه صبح که داشتتم به محمد طاها شیر می دادم تو خواب و بیداری دیدم آقا رضا آمد و سرم را روی زانویش گذاشت و دستی روی آن کشید و خندید و رفت. وقتی بیدار شدم دیدم خیلی سبکم و هنوز آن حالت خوش با من هست و این یقین را به من داد که هوایم را دارد.
با آخرین حرفهایش در فیلم بار مسئولیتم را کم کرد
شب آخری که می خواست به سوریه برود بچه ها گریه می کردند. آقا رضا فاطمه حلما را روی پای خودش گذاشت و خواب کرد و من هم محمدطاها را بعد هنگام رفتن رو به بچه ها کرد و گفت پدرتان شما را از همه چیز بیشتر تو این دنیا دوست دارد ولی برای اینکه داعشی ها جرات آمدن به کشور و آزار و اذیت بچه های ما را پیدا نکنند به جنگ با آنها می روم مراقب خودتان و مادر باشید و در واقع با این پیامش به بچه ها بار مسئولیت مرا کم کرد.

اشتراک گذاری این مطلب در :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اشتراک گذاری این مطلب در :

گفتگوی اختصاصی صبح آمل با خانم مهندس سمانه هندویی معاونت مالی و اداری شرکت های گروه هندویی و عضو هیئت امنای شهرک شهدای تشبندان محمودآباد: واقعیت این است که در دنیای امروز ‌ صدای مردان چنان بلند شده است که گاهی، شاید برای ایجاد تعادل، باید از مردها خواست تا کمی سکوت کنند تا صدای زنان موفق دنیا بهتر شنیده شود