دوشنبه 4 مهر 1401
آخرین خبرها
خانه » اخبار آمل » همسایه کاسه ، هِیمِه تَش ، اَتا دَر اِتاق واژه هایی که دیگر کاربرد ندارد

همسایه کاسه ، هِیمِه تَش ، اَتا دَر اِتاق واژه هایی که دیگر کاربرد ندارد

چشم که باز کنی روزها به سرعت برق و باد از کنارت گذشتند و سهمت از زندگی دستان پینه بسته و صورتی چروکیده و قدی خمیده است که زمانه به رایگان هدیه ات می کند. روزهایی که شاید در انتظار دیدن عزیزانی لحظه شماری می کنی که روزی همه جوانی و زندگی ات را برایشان خرج کردی تا قد بکشند و شوند تمام آبرویت و این آبروداری از آن آنهایی است که دل صاف و ساده ای دارند و اعتبارشان را از مردم کوچه پس کوچه های شهر گرفتند و شدند ریشه درخت زندگی اما نه زندگی الان بلکه 90 سال پیش که باید خرد می شدی تا نانی به کف آوری و شکمی را سیر کنی. پیدا کردنشان سخت نبود همینکه نام شان را گفتم آدرس را نشانم دادند ساختمانی آپارتمانی، طبقه دوم از خیابان… که در نگاه اول سیمای بشاش و متبسم زن و شوهری را دیدم که با محبت مرا پذیرفتند و شدم میهمان خانه با صفایشان.
اولین بار دَدِه زیور و گل آقا عمو را می دیدم. عجیب بود که با کمی صحبت در مورد گذشته خیلی زود با آنها اخت شدم. با کسانی که متعلق به نسلی بودند که وقتی چیزی خراب می شد تعمیرش می کردند نه تعویض و چیزی که امروز بدعتی غلط بلای خانمان سوز خانواده ها شده و زندگی را از هم پاشیده. دیروزشان را با هم گذراندند و امروز هم با درد و رنجهای هم می سازند که همین ساختن صبح آمل را بر آن داشت تا پای درد و دل آنها بنشیند که نگاه مهربان مخاطبان عزیز را به مطالعه آن دعوت می کنم.
گل آقا گازا هستم و در روستای رییس آباد به دنیا آمدم. پدرخدا بیامرزم کربلایی حاج آقا سواد نداشت و مادرم خانم سلطان نام داشت که در جوانی به رحمت خدا رفت. نسل در نسل در این روستا زندگی کردیم و بعد بزرگ شدن و جابجایی بچه ها، من و حاج خانم تنها ماندیم تا اینکه یکی از پسرانم که استاد دانشگاه هست به محض سکونت در شهر از ما خواست برای اینکه نزدیک به خودشان باشیم و بیشتر هوای ما را داشته باشند به شهر بیاییم که چند سالی است آمدیم و داریم روزها را پشت سر می گذاریم.
مَشت عمو
پدربزرگم میرزاقا بسیار مومن و از اهالی سوادکوه بود و قرآن سواد داشت و بسیاری از مردم در مورد مسائل دینی از او سوال می پرسیدند. محلی ها به او مَشت عمو می گفتند و چون نفسش حق بود از او می خواستند که دعایشان کند این بزرگوار از سوادکوه به رییس آباد آمد و ارباب خواست که او کدخدا شود ولی قبول نکرد.
فعالیت های جوانی
جوانی ام هرگز به بطالت نگذشت و دنبال کار ثواب بودم و سعی کردم به بهترین صورت و برای رضای خدا و خلقش قدم بردارم از این رو فعالیت هایم را در انجمن اسلامی شروع کردم و در محل برای پروژه های برق و آبرسانی از اهالی پول جمع می کردم و تمام مسئولین ادارات به خانه ما می آمدند تا در مورد کارهای مهم تصمیم گیری کنند.
دِداش
از بس که با همه مردم ارتباط خوبی داشتم و هر کاری که از دستم بر می آمد مثل یک برادر برایشان انجام می دادم مرا داداش صدا می زدند و بچه هایم هم به هوای آنها داداش می گویند و الانم که ماه محرم یا رمضان و یا مناسبت ها به روستا می روم احترام خاصی برایم قائلند و ناراحت از این موضوع هستند که چرا از روستا رفتم.
وِرزا
برای شخم زدن زمین «تیلِر» نبود و با گاو نر«وِرزا» این کار را انجام می دادیم که به آن«یک کِل» می گفتند و یک ماه طول می کشید و تقریبا سه مرحله انجام می شد. بعد از آن با «بَلُو» گِل های بزرگ و سفت«گِل کَتِک» را خرد می کردیم که تا موقع نشاء سه ماه طول می کشید. در آن موقع پس از پایان کار مثل مرده قبرستون بی رمق گوشه ای می افتادیم.
ارباب رعیتی
زمان ما اگر شوهر زنی می مرد همه ارث و میراثش را ارباب اسدا… روحانی از او می گرفت و به خانه پدرش می فرستاد و پس از برداشت برنج هم مقداری را در دستش می گرفت و اگر داخلش «دَلِک» می دید با عصبانیت می گفت مگه شما نمی بینید که محصولتون خالص نیست که به برکت انقلاب مردم بعد پیروزی اسلام در مقابل ظلم رشد کردند.
مالیات
پس از برداشت محصول باید مالیات می دادیم هر 1 هکتار زمین«ده لَته» چهار بار اُودَنگِ بار می گرفتند و هر چه هم می گرفتند مالک می برد.
عاقد ما کمال محمدی بود
پدر و مادر بدون اینکه از بچه خود بپرسند خودشان دختری را انتخاب و پس از تحقیق به خواستگاری می رفتند. برای من هم زیور خانم دختر همسایه مان را پسندیدند و بعد از انجام مراسمات و با دویست تومان مهریه و 300 تومن «زَر» حاج کمال محمدی ما را به عقد هم درآورد.
اَتا دَر اِتاق
زمان ما یک اتاق«اَتا دَر اِتاق» بود و با هیزم«هِیمِه تَش» آن را گرم می کردیم و داخلش هم مرغ و خروس«کِرک و چِنیکا» و اردک پرورش می دادیم و هم محل خوردن و خوابیدن ما بود. طویله حیاط هم گاو شیری«دُوشا» و وِرزا نگه می داشتیم و هر شب مهمان می آمدند و گوش تا گوش خانه می نشستند و مادر خدابیامرزم تو حیاط «نالِبِن» مرغ«کِرک» محلی را برای مهمان سرزده می کشت و اماده می کرد ولی الان برادر به برادر سر نمی زند.
شیر الان چربی «بَهر» ندارد
قدیما همه چیز طبیعی و تازه بود و با خوردن مواد غذایی جان به تن آدم می افتاد مثل شیر و مواد لبنی چون گاو را دشت«کالِه» سبز رها می کردند و غروب به خانه می آوردند و شیرش چربی«بَهر» داشت ولی الان گاو شیری را داخل طویله ای که نور و آفتابگیر ندارد نگهداری و علف و یونجه خشک را به آنها می دهند که اصلا با گذشته قابل مقایسه نیست.
سربازی را خریدم
پسرم حیدر را داشتم که اسمم برای سربازی درآمد و کدخدا جان برار بازیار کلایی برای معافیت پسرهای آبادی از خانواده ها پول می گرفت و برای این کار به چند نفر از پدران اعلام می کرد که برای پسرتان از طرف ژاندارمری اخطار سربازی آمده است بخاطر همین من و ماندگار محمدتبار را به ساری بردند و سرهنگ با دیدن ما گفت چون قدشان بلند است باید ببرمشان سرباز خانه تهران. پیاده از رییس آباد به سرخرود راه افتادیم که دو طرف جاده پر از علف های هرز بلند«لَم و لار» بود. آنجا یک نماینده ثبت احوال به نام سقفی حضور داشت و مبلغ 400، 500 و 600 تومان پول می گرفتند و به همین راحتی معاف می کردند و برای اینکه باز مامورین کاری به کارمان نداشته باشند یک برگه گرفتیم و معاف نامه اصلی چند سال بعد به دستم رسید.
تا ساق گِل بودم
خانواده ها در قدیم فکر فرهنگ و با سواد کردن بچه هایشان نبودند و فقط می خواستند تحت هر شرایطی با خودشان در مزارع همراه کنند و پدر من هم به همین دلیل از کودکی مرا با خودش به زمین برد و خدا شاهد است که تا ساق پا در گِل بودم و غروب خسته و کوفته به خونه که می آمدم نای غذا خوردن نداشتم و می خوابیدم.
کَرزَنی
در هر هکتار«گیری» زمین کشاورزی 20 بار برنج برداشت می کردیم به این صورت که پس از چیدن خوشه های برنج، محصول«کَسُو» را جمع و در «جینگاسَر کُوفا» می کردیم. برای درو کمباین نبود و باید از اسب کمک می گرفتیم و اگر زمین زیاد بود با اسب همسایه مزرعه«وَرهِماز» شالی ها را درو و در ازای آن خرواری یک کیلو کرایه می دادیم. از این رو ساعت دوازده شب «کَر» را اندازه دو تا خانه روی زمین می ریختیم و اسب هم روی آن می دوید و با این کار پوسته ها از دانه برنج جدا می شد و کمی صبر می کردند و خوشه های برنج را تکان می دادند و این عمل چند بار انجام می شد.
خشک کردن برنج
بعد از درو برنج با اسب آن را کیسه می زدند و به خانه می آوردند و حیاط«نالِه بِن» خالی می کردند تا زیر آفتاب خشک شود. بعد در صورت اجازه کدخدا نوبت می گرفتیم و به دَنگِ سَر» می بردیم تا برنج را سفید کنند.
هر گیری 4 مِن اُودَنِگ بار
تمام محصول متعلق به ارباب بود و ما هیچ اختیاری نداشتیم و هر یک هکتار«گیری» 4 مِن مال او بود و ما هم مجبور به اطاعت بودیم.
پنبه تیم
برای کار کردن در زمین نه تنها خودمان صبحانه نمی خوردیم بلکه به حیوانات بی زبانی چون گاوهای نر«وِرزا» هم ساعت 9 صبح فقط «خَصیل» یا دانه پنبه می دادند تا قوت داشته باشند که کار کنند.
سر می رفت تن نه
کار در زمین کشاورزی آنقدر خسته کننده بود که از گرسنگی بدن مان می لرزید و سر می رفت تن نه« سَر شییه تَن نا» و موقع ناهار هم کوکو و ماست محلی می چسبید.
سواد دار کم بود
آن وقتها افراد با سواد در روستا کم و به اندازه انگشتان دست بودند و محله ما فقط رمضان داوودی و پسر کدخدا با سواد بود. فصل بهار برای «تیم اُوُدَکِردِن» پیش داوودی می رفتند و ساعت مشخص می کردند که خوب است یا نه «اینکه آن روز شهادت و عزای امامان معصوم نباشد»که به دروغ می گفت در روز قمر در عقرب که بد یُمن بود بذر برنج را در آب خیس دهید.
زیور قربانی هستم. مادرم خانم سلطان مرزن آباد و پدرم مشتی قربان مردی مهربان و بی آزار و خانواده دوست اهل بندپی احمد کلای بابل «خشک ولات» بود که به خاطر نداشتن آب در آن ولایت محصول برنج نمی شد و مردم در تنگدستی زندگی می کردند و چیزی برای خوردن نداشتند و برای همین به رییس آباد آمدند.
مادربزرگم«ننجان» سیده زهرا بود و هر روز از من می خواست که او را برای زیارت به امامزاده قاسم روستای هشتل ببرم ما هم پیاده بیشتر از سه ساعت راه بودیم تا به زیارتگاه برسیم.
پدرم وقتی وارد رییس آباد شد از کدخدا داوودی خواست که منزلی را در گوشه ای ساکت و دور از سر و صدا در اختیارش قرار دهد چون خدا بیامرز ساکت و آرام بود و و حوصله سر و صدا را نداشت که ایشان هم گفتند اینهمه خانه یکی را به تو می دهیم.
همبازی دختران
زمان ما دختر با دختر بازی می کرد و اجازه نداشتیم بدون اجازه مادرمان بیرون از خانه برویم. بازی های ما هم «چلیک مارکا، توپ بازی که از نخهای بافتنی درست می شد، وسط دیی و …» بود.
دستی نون
نانوایی در کار نبود و زنهای خانه دار در تنور نان درست می کردند و بعضی موقع هم«لَوِه نون» می پختند به این صورت که خمیر را آماده می کردیم و داخل قابلمه را چرب کرده روی آتش می گذاشتند تا داغ شود سپس خمیر را درونش قرار می دادند و با دست یکدست می کردند و روی آن را کنجد می ریختند و روی و زیر آن را آتش می گذاشتند که بهتر از نانهای الان بود که بیشتر «فتیر و غیر قابل استفاده است.
یک روز در میان
مادر خدا بیامرزم ابتدا برنج را به «دَنگِ سَر» می برد و آرد می کرد بعد از آن چون نم داشت و برای اینکه «سَل» خراب نشود داخل قابلمه تفت«بِرِه» می داد و یک روز در میان سه کیلو آرد را خمیر می کردیم و نان می پختیم. کماج هم درست می کردیم و طریقه درست کردنش هم به این صورت بود که شیر گاو را می جوشاندیم و زردچوبه را آب می کردیم و مقداری نمک هم می ریختیم، آرد را کم کم به مواد اضافه می کردیم تا «هَمِس» غلیظ شود بعد داخل تابه را روغن می ریختیم و سرخ می کردیم و هم خودمان استفاده می کردیم هم برای صبحانه کارگران سر زمین کشاورزی می بردیم.
کایِر
در باغ جالیزی مان «هِنی لَلِه» لوبیا و دور و برش «اَرزم سازه یا همان جارو، ماش خربزه و هندوانه،» و بیس سابین «خربزه مونا» مانند خربزه می کاشتیم و به نوبت به کمک«کایر» هم می رفتیم. برای این کار زنهای خانه دار خصوصا دختران جوان صبح زود ابتدا کار خانه خودشان را انجام می دادند و بعد «بَلو و فِکا» به دست به باغ همسایه یا محلی می رفتند و حین کار هم برای رفع خستگی ترانه «های لاره لاره» می خواندند و با اینکه ساعت نداشتیم کار اصلا سر نمی زد.
آفتاب ساعت ما بود
آفتاب که جلوی قبله می آمد می فهمیدیم ظهر شده و هر جا که بودیم کار را تعطیل می کردیم.
کَنِفِ جار
هشت هزار متر زمین را پنبه«کَنِف» می کاشتیم و زنها و دختران جوان با چه شور و شوقی در آن کار می کردند تا هم کمک خرج خانواده باشند هم از آن حقوق بسیار ناچیز برا خودشان جهیزیه بخرند.
14 بچه روستای ما از سرخیجه مردند
ما چهار خواهر بودیم قبل از من یک خواهر یازده ساله ام به نام فاطمه نساء بر اثر ابتلاء به سرخیجه و آفله از دار دنیا رفت و نماز داشت«روضه خوان بَبا رِ بَتِه که وِ نماز داینه» و به گفته مادرم آن سال 14 نفر از بچه های محله ما مردند. خواهر دیگر من به نام ام نساء که 4 ساله بود بخاطر سیاه سرفه«سیو کِلِش» مرد.
4 تا دوشا
پدر خدا بیامرزم 4 گاو شیر ده داشت که ماست، کره، سرشیر و پنیرش را نمی فروخت و به 4 کارگرش«مِزدگیراش» که از اهالی بندپی بودند می داد. دو گاو «زرین وِرزا» هم داشتیم که پیشانیشان سفید و بدن شان زرد همراه با رگه های سفید بود.
هِماز
5 هکتار زمین کشاورزی داشتیم که در آن برنج می کاشتیم و برای شخم زدن شریکی«هِماز» به نام مشتی حسن پیر مرد بود که در روستای هشتل زندگی می کرد و در ازای اجاره «ورزا» 4 لَتِه برنج«دونه» به او می دادیم. خدا بیامرز می گفت «مره زاری وِرزا نَوِینه» یعنی اگر خودش گاو نر نگه می داشت می مردند.
همسایه
در ازای وسیله یا غذایی که همسایه برای ما می آورد مادرم سعی می کرد ظرفش را با چیزی دیگری پر کند و بفرستد. مثلا اگر گوساله گاو همسایه به دنیا می آمد او کاسه پر از «ماکه» را می آورد و در ازایش «گلپر، تخم مرغ، شکر» با ظرف می برد.
کُولپَر
گلپر یا «کولپر» از پیامبر صلوات ا… علیه برای چشم زخم و در امان ماندن از چشم حسودان بسیار سفارش شده و معمولا وقت ریختن بذر برنج «تیم اُو دَکِردِ بوییم» را می خواستیم در خانه عمل بیاوریم و در خزانه بریزیم، و برا بدرقه عروس و داماد و خیلی از مراسمات دیگر.
هیمِه دِمال
زمانی که سر بچه هایم باردار بودم مثل حالا دکتر و دوا و استراحت نبود و سونوگرافی وجود نداشت و ما با همان وضعیت دنبال هیزم«هیمه دِمال» علف«واش» برای 5 گاو بودیم. خوشه های برنج را دسته می کردیم و می بستیم«کَرکَسو» و سر دروی محصول«جینگاسَر» هم مثل یک مرد تند تند«بَتِت بَتِت» کار می کردم. استراحت معنی نداشت و هر چه کار می کردیم تمام نمی شد«تَجِمی و نَرِسِیمی» و فقط کار می کردم و به بچه ام نمی رسیدم.
دَدِه
آنقدر که بچه ام پیش مادر و خانواده ام بزرگ شد و خواهر کوچکم چون به من «دَدِه» می گفت پسرم هم به تقلید از او تا همین الان به من «دَدِه» می گوید.
مادرم 10سال مراقب بچه ام بود
سه روز بعد زایمان دوباره کار ما شروع می شد و بچه را به مامانم می دادم که بنده خدا خودش 5 هکتار«گیری» زمین و چند نفر کارگر«مِزدگیر» داشت ولی ده سال کنار دیوار حیاط«راسه پی دیوار» طفل را نگه می داشت و فقط موقع شیر دادن به زمین می آورد و چند دقیقه بعد می برد و اگر او نبود نمی توانستم سرپا بایستم.
دَه حمام
بعد 10 روز که از تولد بچه می گذشت مادرربزرگ مادری طفل تعدادی از فامیلهای نزدیک و اقوام درجه یک را دعوت تا در مراسمی هدیه های خود را به نورسیده بدهند. برای همین منظور قابله ابتدا مادر و فرزند را به حمام می برد و می شست و بعد درون گهواره قرار می داد و دست و پاهایش را می بست.
گَتِ مار
مِلا عَموزَنِ قابله«گَتِ مار» ناف ما و بچه های ما را در روستا زد و بعد تولد پسرم به من گفت دخترم به پدرت بگو برایم شلوار بخرد«بَبا رِه بَو مِسّه شِلوار هَیرِ» و مقداری پول هم به او به عنوان دست مزد دادیم و بعد صرف ناهار به خانه خودش رفت.
جن و پری
ده روز اول بعد تولد نوزاد بخاطر اعتقادی که زمان ما داشتند هرگز بچه و مادرش«چِلِه مار» را تنها نمی گذاشتند و یک طفل عقل رَس یا یک جلد قرآن و یک شیئ تیز مثل«قیچی و کارد»را در اتاق زائو قرار می دادند تا خدای ناکرده بچه جنی نشود.
دِب بزو
زمان ما دکتر دوا نبود و بیماران در اثر ابتلاء به بیماری سرخیجه یا سیاه سرفه می مردند که عوام بر حسب خرافات می گفتند فلانی را جن«دِب» زد نه مثل الان که برای کوچکترین مریضی آزمایش می گیرند.
هیمه تَش
گاز نبود و تمام غذا را روی آتش درست می کردیم، برای همین در کنار دیگر کارهای خانه برای جمع آوری هیزم«هِیمه» به صحرا می رفتیم و چوبها را جایی روی هم «هَرِه» می کردیم تا خشک شود سپس یک سه پایه آهنی به نام «دِزنُون» را روی زمین قرار می دادیم و آتش«تَش» درست می کردیم و قابلمه های روی یا مسی را با گِل مرطوب یا خاکستر آتش«کِلهِن» آغشته می کردند تا موقع شستن زود پاک شود که زمان زیادی صرف می شد ولی غذا فوق العاده خوشمزه و بوی آن تا چند تا کوچه آن طرف تر می رفت.
گِرزِه دونِه
بهترین برنج زمان ما که خیلی طرفدار هم داشت و به نوعی غذای اعیانی نام محسوب می شد«گِرزِه دونِه» یا زَرِک بوده که سفید و دانه های بلندی داشت و درون آب جوش پف می کرد و بعد از پخت، تا سه روز هم مثل پنبه«پنبه دونه» تازه می ماند. یک نوع دیگر برنج «کِل دِم» نام داشت که دانه هایش کوتاه بود و یکی دیگر شاهک بود که قابل به خوردن نبود و وقتی می پختیم تا مدتها معده آدم انگار داشت پاره می شد. برنجها هم معمولا کته«قِلقِلی» درست می شد.
بِچاپِلا
برنجی که از شام یا ناهار می ماند را دور نمی ریختند و فردا صبح روی شیئ سیمی روی بخاری علاءالدین گرم می کردند و بویش تمام خونه را پر می کرد سپس«بِچاپِلا» را با پنیر خیکی و سیر می خوردند که تا ظهر نگهشان می داشت و احساس ضعف نمی کردند. صبحانه دیگر که بسیار معروف بود «گِرماست» بود به این صورت که چند قاشق ماست را داخل ظرف شیر و برنج سرد می ریختند و خوب مخلوط و نوش جان می کردند.
کَیی کَشک
دوره ما غذاهای فست فودی و خارجکی نبود و مادران با ساده ترین مواد بهترین و کاملترین غذا را درست می کردند که کاملا بهداشتی و خانگی بود و یکی از این غذاها کدو تنبل «کَیی کَشک» بود که ابتدا بُنشَن«لوبیا چیتی، عدس یا مَرجی، ماش» را می پختند بعد کدوی زرد را به قطعه های کوچک و دلخواه تیکه می کردند و می پختند و پیاز فراوان و سیر و زردچوبه را با هم تفت می دادند و با ُبنشَن مخلوط و کشک را به آن اضافه می کردند که به عنوان دِسِر از آن استفاده می شد. دیگر غذاهای محلی عبارت بودند از «اِسفِنا قَلییه، کَیی اِنار، فسنجون یا مِسَما خِرِش»
بِشتِزیک
به جای قند بیشتر از «بِشتِزیک» استفاده می کردند به این صورت که شکر را داخل ماهی تابه ریخته پس از آب شدن کنجد را به آن اضافه می کردند و خوب هم می زدند سپس مواد را روی سینی که از قبل چرب می شد پهن و در قطعه های کوچک خرد می کردند. در باغهای خود کنجد«کِنجی» را می کاشتیم و بخاطر شرایط خوب آب و هوایی و زمین مناسب محصول زیادی را هم برداشت می کردیم که مصرف بسیاری داشت.
دِکُون اکبر لاسمی
روستای ما یک دِکُون بود که مال اکبر لاسمی بود و صابون، لوبیا، مَرجی، ماش، قند، چایی، پارچه و شکر می فروخت و مردم به جای پول بیشتر برنج«بینج» به او در مقابل خرید وسیله می دادند و معامله پایاپای بود.
مِیمِل
زمان ما مِیمِل به کسی می گفتند که افراد در طول سال خریدشان را فقط از او می کردند و پدر خدا بیامرزم هم به مدت 20 سال از مرحوم حاج طاهر ایرایی کنار پاساژ داوودی مایحتاج زندگی خصوصا قند و چایی و لباس را می خرید و ما هم از اسماعیل توکلی که مرد نیک زمان خودش در صداقت و راه انداختن کار مردم بود خرید می کردیم.
خواستگاری
هفده سال بیشتر نداشتم که متوجه زمزمه های مادرم شدم که می گفت خانواده گازا زیور را برای پسرشان در نظر گرفتند. چند روز بعد به اتفاق بزرگترها به خواستگاری ام آمدند که بعدها از حاج آقا شنیدم که خانواده اش دختر خاله و دختر عمه اش را معرفی کردند که او قبول نکرد و گفت من زیور دختر مشتی قربان را می خواهم. ابتدا پدرم مخالت کرد و آنها پیش دایی اصغرم رفتند و او را گواه گرفتند که حکما مشتی را حاضر کنید. بعد رفت و آمدهای زیاد بالاخره رضایت پدرم را گرفتند و ما را به عقد هم در آوردند.
بچه اول
دو سال بعد عروسی باردار شدم و موقع زایمانم از درد مثل مار به خودم می پیچیدم که مادرم یکی را دنبال قابله فرستاد و مشتی فاطمه«گَتِ مار» آمد و تو خانه بچه ام به دنیا آمد.
گَهرِه
پس از تولد بچه مادربزرگ به فکر تهیه سیسمونی می شد اما نه مثل امروز با تجملات بلکه ساده و معمولی در حد خرید گهواره«گَهرِه یا نَنُو» و یک دست لباس و پخت شیرینی و دادن انعام به قابله بود.
کَبلی آقای اذان گُو
زمان ما «کَبلی آقای لاسمی» بود که در محل دُکُون داشت و یک ساعت مانده به سحر ماه رمضان به سقانفار می رفت و اذان می گفت. خانه ها دیوار نداشت و دورش پرچیم بود و موذن به حیاط بیشتر اهالی می رفت و آنها را برای خوردن سحری بیدار می کرد تا کسی بی سحر روزه نگیرد.
صَد مِن اِستِخُون خانِه تا 300 کیلو بار را بلند هاکِنِه
یعنی برای انجام کار باید غیرت داشته باشی و تن خود را جا ندهی و مردانه وار زندگی کند.
مادر دوم
قدیما وقتی به حمام می رفتم بیشتر مادران رییس آباد به محض خبر دار شدن، بچه های کوچک خود را می آوردند تا بشویم و می گفتند دستت سبک است و کودکان می خوابند و دقیقا ساعت شش و نیم صبح می رفتم و ساعت یازده به خانه می آمدم.
رمضان حمامِی
یکی از محلی ها با نام رمضان سلیمانی به عنوان حمامی از طرف مردم که قابل اعتماد بود انتخاب می شد و و کارهای جانبی مثل گرم کردن «تینِک یا تَش کَر خِنِه با هیمه و درست کردن لوله های شکسته آب را انجام می داد و مزد هر نفر هم یک کیلو برنج«سه دَهیل» برای یکسال بود که زحمت جمع آوریش با حمامی بود.
آشپزی
نزدیک به 15 سال در جشن های عروسی آشپزی کردم و برای این کار صبح خیلی زود بعد از خوردن صبحانه کارهای خانه خودم را می رسیدم و به خانه عروس یا داماد برای پختن غذا می رفتم. در این میان چند روز قبل صاحب عروسی از من می خواستند تا مواد لازم را صورت بگیرم و برای پخت و پز هم چند نفر از خانم های محلی کمکم می کردند. به همین تعداد سال اشپزی محرم را هم من انجام می دادم.
بِکلوُم پِلا
برنج محرم به این روش درست می شد که بعد از پخت مقداری از برنج را در ظرفی دیگر می ریختند و کره اصل محلی و کشمش را بعد تفت دادن به آن اضافه می کردند و محلی ها به آن «بِکلوُم» می گفتند که ابتدا کف بشقاب را برنج سفید مقداری گوشت روی آن و بعد بِکلُوم را روی آن تزئین و همه بشقاب ها را درون مَجمِه می گذاشتند و پخش می کردند.
بزرگ خانه باید بزرگی کند
پدر و مادر بزرگ خانواده هستند و آنقدر باید بزرگی داشته باشند تا کوچکترها از آنها حرف شنوی کنند و بین بچه ها فرق نگذارند.

>>>ثبت در4 آذر 1396
انتشار توسط روزنامه اقتصاد پویا

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*