جمعه 15 مهر 1401
آخرین خبرها
خانه » اخبار آمل » صبح آمل در گفتگو با حاج عباسعلی شالیکار، یکی از قدیمی های آملی: همه رفتند و من ماندم و حاج فرج«دامادپِر»

صبح آمل در گفتگو با حاج عباسعلی شالیکار، یکی از قدیمی های آملی: همه رفتند و من ماندم و حاج فرج«دامادپِر»

ربابه محمدزاده

 

زندگي چه بازي هايي که با آدمي ندارد گهي زين به پشت و گهي پشت به زين. اين را حاج عباس گفت و دستي به موهايش کشيد و از جايش بلند شد. ندانستم چه مي خواهد، منتظر ماندم دخترم چايي دارچيني را تا سرد نشده بخور پرتقال هم از درخت باغ خودم هست ترش نيست برف امسال شيرينش کرده. کنجکاو شدم که کجا رفت،

 بلند شدم و دوربين را هم با خودم بردم و در کمال ناباوري ديدم از صندوقچه اتاق سجلدش را درآورد به سختي بلند شد و با تکيه بر عصا به طرفم حرکت کرد. چند تا عکس انداختم روي تختش نشست و پرسيد دخترم خانه و زندگي ام مگر چه عيبي دارد همه چيز سر جايش است اما نمي دانم چرا بچه هايم قبول ندارند و هميشه شاکي اند و مي گويند يک دست مبل مي گيريم و اتاقت را تغيير مي دهيم اما من قديمي ام و با مد امروز نمي توانم زندگي کنم. رختخواب و متکا و پتوي قديمي خوب است چاي داخل استکان کوچک مي چسبد نه فنجان. حواسش به همه چيز بود تا ديد مشغول عکس گرفتنم خنديد و با اشاره به مستاجرش گفت؛ اين پتوها را جمع کن تا تيپم درست باشد و جوانها آتو نگيرند. حاجي چند سالته به سجلد تا سه ماه ديگر 91 ساله مي شوم. در روستاي تازه آباد بخش دابو به دنيا آمدم، پدرم حسن و مادرم کبوتر نام داشت که زحمتکش و مهربان بودند و همه امروزم را مديون مادرم هستم و به يکباره بغضش ترکيد و گريه امانش نداد. بريده بريده حرف مي زد، صدايش مي لرزيد، صورتش سرخ شد و دستمال قديمي اش را از جيب کتش درآورد و خيس نم نم قطره اشک کرد. صبر کردم تا آرام شود، چند دقيقه اي طول کشيد نگاهي به من کرد و گفت اگر مادرت هست قدرش را بدان و اين چنين بود که با جان و دل پاي صحبت هاي سراسر پند و اندرز حکيمانه حاج عباسعلي شاليکار يکي از قديمي ترين ساکنان روستاي تازه آباد دابودشت نشستم.

پدربزرگم سرمايه دار بود

پدر بزرگم بسيار ثروتمند بود ولي پسر نداشت به همين خاطر از روستاي علي آباد ساري بچه اي را به عنوان دايه آورد و و بزرگ کرد. سالها گذشت و اين پسر به سن 18 سالگي رسيد و پدربزرگم به خاطر ابتلاء به سکته از دار دنيا رفت و از طرف دولت وقت آمدند و در خانه را پلمب و دارايي ها را توقيف کردند. پدرم ادعاي فرزندي کرد و مادرم نيز گفت من دختر آن خدابيامرزم و دارايي هايش به من مي رسد ولي آنها در جواب گفتند چون پدرت از خودش پسري نداشت و دختر هم ابتر است بنابر اين هيچ چيزي به عنوان ارث به شما نمي رسد.

چهل روز زندان براي پدرم

بعد از اين ادعا مامورين دولت وقت حدود چهل روز پدرم را به زندان انداختند و اطرافيان گفتند هر چقدر بيشتر در زندان باشي براي خدا بيامرز پسر نمي شوي و بر عکس مزد گير و کارگر مي شوي که پدرم حرفش را پس گرفت و خودش را کنار کشيد و چند نفر از آقايان هفت شبانه روز به خانه پدربزرگم آمدند و تمام اموال را صورتجلسه و با قاطر فرش و لوازم را بردند. مادرم آن زمان 12 سال سن داشت و مي گفت يادم مي آيد از آنجائيکه وضع پدرم خيلي خوب بود هر سال نزديک به عيد هفت نفر کارگر مي آوردند، يکي سکه ها را مي شست، ديگري پاک مي کرد و آن يکي هم روي هم مي گذاشت.

مادرم ديگر هيچ نداشت

ماموران وقتي داشتند باقيمانده ثروت پدربزرگم را مي بردند مادرم مانع شان شد که يکي از آن بي خبرها او را هل داد و انداخت و گفت به تو ربطي ندارد و بعد رو به پدرم کرد که بين زن و مزد يکي را انتخاب کن. پدرم کمي با خودش فکر کرد و گفت وقت ازدواجم که هست من زن مي خواهم که مادرم را به او دادند و کمي از اموال را هم به آنها بخشيدند.

خانه در آتش سوخت

بعد از ازواج پدر و مادرم آنها به دلايلي از اين روستا به روستاي ديگري رفتند و در اثر آتش سوزي همينقدر مال و اموالي هم که داشتند در آتش سوخت و از بين رفت و آنها سالها با فقر و نداري سر کردند تا من به دنيا آمدم و اين سختيها همچنان ادامه داشت.

ده سالگي پدرم را از دست دادم

به ده سال نرسيده بودم که پدرم از دنيا رفت و من و دو خواهرم با مادرم تنها تر از هميشه شديم. منبع درآمدي نداشتيم به همين خاطر در زمين ارباب کار مي کردم بدين صورت که از صبح زود در مزرعه بيل مي زدم تا لقمه نان حلالي روي سفره چهار نفره مان ببرم و در اين مدت که سه چهار سال طول کشيد مادرم شوهر نکرد.

به مادرم پيشنهاد دادم

روزي به مادرم گفتم شما زن جواني هستيد و بايد ازدواح کنيد کاري نکنيد فرداي قيامت بسوزي. بعد از مدتي يکي به من گفت که مادرت شوهر کرد.

با شنيدن اين خبر و از آنجائيکه با آدم خوبي هم ازدواح نکرد از خانه بيرون و به منزل يکي از بستگان نزديک رفتم و آنها برايم يک دست پيراهن و شلوار کرباس خريدند و به تنم کردند و پيش شان يکسال کار کردم و بعد مدتي از آنجا هم به خانه يکي ديگر رفتم و او هم (نماشت سر) غروب اين يک دست لباس را که روي ديوار پهن بود دزديد. سه سال کار کردم و لباسم را کشيدند و مرا هم اين طرف و آن طرف فرستادند ولي پيش (کل پر)ناپدري نرفتم.

ناپدري اعتبار نداشت

ناپدري(کَلِ پر) هيچ اعتباري بين مردم نداشت و بخاطر همين مادرم با بدترين شرايط زندگي را مي گذراند. دوباره پيش مادرم رفتم و به او پناه آوردم. در خانه اين مرد خدا يک دختر به مادرم داد.

«کَل پِر»

قديمي ها راست مي گفتند «کَل پِر» ناپدري پدر نمي شود چون با تفاوت سني زيادي که بين ما بود خودش روزه مي خورد ولي وقتي من آب مي خوردم داد و بيداد مي کرد که چرا بچه بايد روزه خوري کند که بر سر همين موضوع مادرم با او درگير شد.

مادرم به بابلسر رفت

بعد دعوا مادرم سه خواهرم را برداشت و به طرف بابلسر رفت که فاميل هاي مالدار و ثروتمندش زندگي مي کردند، من هم بلافاصله به دنبالش رفتم.

يکي گفت برو

آن شب تو عالم خواب مردي را ديدم که به من گفت فردا از اين شهر برو که صبح با گريه به خدا عرض داشتم هيچ جا را ندارم کجا بروم.

استخاره کردم

فرداي آن روز نزد شيخي رفتم و از او خواستم که برايم استخاره بگيرد که در جوابم گفت بايد غروب سر نماز اين کار را انجام بدهم. بعد از اذان به منزلش رفتم و آقا گفت استخاره ات بسيار خوب درآمد. خيلي فکر کردم و پيش ارباب برگشتم و گفتم سه سال به شما خدمت کردم و الان مي خواهم بروم که پرسيد براي چه اين تصميم را گرفتي پيش ما باش و کار (لِتکا) باغ را انجام بده من به شما خرجي مي دهم. سه ماه بعد هم ماندم و ارباب از بازار براي من پارچه سنگين کت و شلوار خريد و خياط آوردند و اندازه ام را گرفتند.

مي خواهند بهت زن بدهند

من به خياط گفتم اينها با اين کارشان دارند گولم مي زنند وگرنه طي سه سال با يکدست لباس سر کردم و آنها چيزي برايم نگرفتند. با اين حرفم خياط خنديد و گفت اربابت مي خواهد برايت زن بگيرد که اين را همه به من مي گفتند ولي خودشان از خجالت حرفي نمي زدند.

گفتم اگر دختر مورد علاقه ام را به من مي دهند قبول مي کنم در غير اينصورت نه که با پيشنهادم مخالفت کردند و يک تومان پول کا غذي(اسکناس)دادند و لباسي را هم که برايم دوختند پنهان کردند. خداحافظي کردم و موقع رفتن همان دختر که به او دل بسته بودم دم در وقتي ديد پدرش دست خالي بيرونم کرد يک توماني نقره قديمي به من داد.

تمام راه اشک ريختم

از بابلسر تا آمل با گريه و پاي پياده راه افتادم و غروب به روستا رسيدم و به خاطر(کَلِ پر) ناپدري پيش مادرم نرفتم. به خانه يکي از بستگان پناه آوردم و پس از خوردن شام به تکيه رفتم و سه روز به همين صورت سرگردان بودم.

قرار کردم

يکي از فاميل ها گفت برو پيش دايي من (15 خويز) زمين را در اختيارت قرار مي دهد و تو در خانه اش (خرج) شام، ناهار، صبحانه و عصرانه را بخور و زمين را «بينج» برنج بکار و نصف به نصف تقسيم کنيد و پاييز بدهي ات را بده و هر چه ماند مال خودت باشد که من هم قبول کردم.

قرارداد بستيم

به خانه ارباب جديد که پسر عموي مادرم بود رفتم و قرارداد را زباني بستيم چون آن وقتها مثل امروز روي کاغذ نمي نوشتند و سفته و چک در کار نبود. برنج «يک لَته برنج برابر با هشت مَن حدود 20 تومان » را بايد پس از برداشت مي فروختم و قرض هايم را مي دادم.

رشتي و گرده

تمام زمين را برنج «رشتي و گرده يا عطري» کاشتم و 40 بار برداشت کردم که 20 بار گرده و بقيه رشتي بود. شلتوک را به دنگ چال بردم و حدود 10 کيسه«دِنيم» نيم دانه گرفتم.

ناپدري مرد

در همين اوضاع فهميدم که «کَل پِر» ناپدري از دنيا رفت و مادر و خواهرانم در بدترين شرايط زندگي مي کنند.

به خانه فاميل مادرم رفتم

12سالم بود که به محض رفتن مادر به بابلسر من هم از روستا  به راه افتادم و وارد منزل يکي از بستگان بسيار ثروتمندش که گاو، گوسفند، شتر و گاوميش زيادي هم داشت شدم که سه دخترداشت. در نگاه اول عاشق يکي از دختران شدم اماروح آن بنده خدا از اين موضوع خبر نداشت.

يک ساعت مانده به طلوع آفتاب به حياط مي رفتم وکار مال را مي رسيدم و بعد آن يک استکان چايي مي خوردم و با اسب به جنگل مي رفتم و «هِيمه» هيزم جمع مي کردم.

شب گاوهارامي دوشيدم

غروب که گاوها از جنگل به خانه مي آمدند مي دوشيدم و مي خوابيدم. يکساعت مانده به صبح «گوگزا» گوساله ها را از گاوها جدا مي کردم و شير و برنج سرد را به عنوان صبحانه مي خوردم ومال خودم را بر مي داشتم وبراي جمع آوري هيزم به جنگل مي رفتم.

يکسال ماندم

با تمام شرايط سخت من يکسال آنجا ماندم و اين وضعيت همچنان ادامه داشت و فهميدم که اينها «پاپِه» متوجه من نيستند و فقط از من بيگاري مي کشند و حتي براي خوردن غذا بايد پررويي کنم و يک لقمه غذا بخورم.

بعد از دو سال

بعد از دوسال يک روز گرم تابستاني هرچه در جنگل گشتم هيزم پيدا نکردم و قسمتم چوب هاي درخت انار شد که «تَلي» تيغ زيادي داشت و خيلي اذيت هم شدم که آن را بار اسبم کردم و دو بعدازظهر به خانه ارباب رسيدم. ديدم همه خوابيدند و کسي به فکر من نيست.

برنج وکلک

آن وقتها برنج را داخل«کَلِک» نگه مي داشتند و من به محض ورود به خانه با توجه به خستگي و گرسنگي دنبال غذا مي گشتم که اين ظرف را بالاي طاقچه مطبخ پيدا کردم. به اندازه يک بشقاب «باکِلِه پِلا» باقلا پلو برداشتم و کره داغ شده روي آن ريختم وخوردم و هنوز تمام نشده بود که گفتند بايد به دنگ سر بروي.

اسب امام زمان(عج)

درحياط خانه ارباب يک اسب به نام امام زمان بسته بود و هر روز دو بار بايد تيمارش مي کردم (اعتقاد بر اين بود که اسب غزل و شمشير بايد در هر خانه اي مهيا باشد تا هر زمان که امام زمان«عج» نياز به آن پيد اکرد حاضر باشد).

دنگ سر

آخر غذا خوردنم بود که به من گفتند بايد به دنگ سر بروي و برنجهارا بياوري. ناراحت شدم و گفتم الان دم غروب است و گاوها دارند از جنگل بر مي گردند و بايد بروم و «کِلُوم» طويله را پاک کنم که با عصبانيت گفتند موقع خوردن خيلي خوب مي خوري ولي به کار کردن که شد پا پس مي کشي. از اين حرف آنها خيلي ناراحت شدم و سرم گيج رفت و با همان حالت يک بيست قدمي رفتم و رو به آسمان کردم و گفتم اي خدا من تا کي بايد در ذلت باشم.

برنج‌ها جاي بدهي

وقتي وضعيت مادر وخواهرانم را  بد ديدم به «دُکوُن»مغازه محل رفتم و «ده زَر»پارچه کرباس به عنوان کفني براي ناپدري خريدم و مراسم کفن و دفنش را انجام داديم. بعد از آن دنبال مادرم رفتم تا با خودم بياورم. ارباب محل شان گفت اين خانم به من بدهکار است. مجددا برگشتم و مقداري از برنج سهم خودم را به دنگ سر بردم و شش کيسه برنج گرفتم و سه کيسه از آن برنجها را جاي بدهي به ارباب دادم. مادرم ديگر اجازه نداد بقيه محصول را بفروشم و گفت که بايد براي روز مبادا ذخيره کنيم.

بعد يکسال از ارباب جدا شدم و پيش کدخدا فرج رفتم. بيست ساله شدم و رسم بود که کدخدا پنچ يا شش هزار متر زمين را در اختيار رعيت خودش قرار مي داد و همچنين يک خانه(رعيت خِنِه) برايش مي ساخت تا برايش کار کند و اگر زبانش دراز شد و ماليات نداد خودش از آن روستا برود.

تک خانه

به اتفاق مادر و سه خواهرم به خانه رعيتي حاج فرج امديم و يک دور «بينج» برنج کشت کرديم و در دومين کشت به مادرم گفتم برايم زن بگير که در جوابم گفت الان زود است چون دست ما خالي است و چيزي نداريم. من گفتم نگران نباش خدا بزرگ است.

سه تا محل آن طرف تر

مادرم دوست داشت يکي از دخترهاي همسايه را برايم انتخاب کند که من قبول نکردم براي همين سه تا محل آنطرف تر روستاي درزي کتي دختري به نام حوا را که سيزده سال سن داشت معرفي کردند و مورد قبول مادرم شد و با «سه تومان زَر» بله را گفت و در عقدنامه نوشتند آينده که وضع مالي ام خوب شد سه مثقال طلا برايش بگيرم.

عقد در محضر

من و عروس به اتفاق پدر و مادرش و يکي از بستگانم به محضرخانه آقاي قياسي که نماينده آيت ا… ميرزا هاشم آملي بود، رفتيم و صيغه عقد جاري شد.

زَرگير شو

آن وقتها مثل الان نبود که دختر و پسر از قبل همديگر را ديده باشند و بشاسند بلکه حرف اول و آخر را پدر و مادرها مي زدند و در اين ميان چند دفعه اي که براي ديدن عروس رفتم از من فرار کرد. از طرف ما عمو مسلم«برادر شيري مادرم» و مادرم پيش پدر حوا خانم رفتند تا مهريه «زَر» را مشخص کنند که پدر عروس همه چيز را به اختيار مادرم گذاشت. مادرم گفت جيب ما را ببين و تصميم بگير که همان شب زر را بريدند و همه اينها زباني بود.

خريدي در کار نبود

براي عقد هيچ خريدي انجام نداديم و با همان لباس خانه پدري مان و با سادگي و دور از زرق و برق به عقد هم در آمديم و حتي آن روز هم همديگر را نديديم و به نظر من اينطوري ايمان مان درست تر بود.

باربَروُن

زمان ما مدت نامزدي زياد نبود و پس از يک يا دو ماه تدارک عروسي مي ديدند. مادرم به بزازي رفت و پارچه خريد و خياط را به خانه مان آورد و چهار شب ماند و لباس من و عروس را دوخت. فاميل و آشنا هم در اين چند شب و روز مي آمدند و بازي در مي آوردند و پنج زار يا دو قرون به عنوان شيريني و انعام روي چرخ مي گذاشتند و در واقع ««چرخ را سفيد مي کردند». سپس لباس هاي من و عروس را داخل بقچه ريختند و سه مجمه درست کردند و روي سرشان گذاشتند و با عبور از سه محل به خانه عروس رفتند که به اصطلاح به آن باربرون مي گفتند.

خانواده عروس هم يک روز بعد از باربرون لباس و وسايل داماد را به همان صورت به طرف خانه داماد فرستادند.

40 اسب سوار براي عروس بَروُن

اسب عروس را پدرش آماده و زين مي کرد و يک بچه جلودارش بود و شش سوار دنبال عروس مي آمدند و 40 سوار داماد نيز مي تاختند و کمي به جلو مي رفتند و بر مي گشتند که «عروس مِجي» معروف بود و عروس را آهسته آهسته «يَواش يَواش» مي آوردند و وقتي به نزديکي محله که رسيدند؛ گفتند عروس مي گويد من داماد مي خواهم. من و فرج«داماد پِر» رفتيم و عروس را دور کرديم و مي دانستيم اگر انار را به عروس بزنم سوارهاي همراهش تا هر کجا که مي کشيد به دنبالم مي آمدند و با شلاق مي زدند بخاطر همين انار را به آغوش«کَشِه» آغوش عروس انداختم و او هم با دستش گرفت.

عروس شام

با چهل سوار عروس را به خانه آورديم و از اسب پياده کرديم. غريبه ها رفتند و فاميل هاي خودي تر ماندند و موقع شام دستهاي ما را در دست هم گذاشتند و نقره را به دهان هم گذاشتيم«اول عروس نقره را به دهان من گذاشت» و کمي از آبي که آوردند خورديم.

عروس مار

قديم رسم بر اين بود که عروس«عروس مار» و داماد«داماد پِر»داشتند که به وظايف خودش آشنا بود و بعد از رويت نشانه هايي جشن مي گرفتند و پس از رقص و پايکوبي مهمانان به خانه خود مي رفتند که اين کار از همه رسم و رسومات عروسي مهم تر بود.

جهيزيه اي نداشتيم

آن زمانها وضع مالي مردم بسيار بد و با سختي امورات شان را مي گذراندند و ما هم جزو همين مردم بوديم و زنم موقع آمدن به خانه ام جهيزيه اي نداشت بخاطر همين يکي از همسايه ها که فاميل بود و از وضع مالي ما هم خبر داشت گفت شما رختخواب ندوزيد. ما هم رفتيم و از خانه اش يک دست رختخواب تميز گرفتيم و به همان يک در اتاق آورديم. فردا شب همان فاميل به خانه ما آمد و روي رختخوابش را دست کشيد و گفت خوب حفظش کنيد. خانمم کوچک ولي بسيار «زِرِيک» باهوش بود و در جوابش گفت مال شماست که زن همسايه «هول» دستپارچه شد و گفت نه دخترم مال شماست و به محض اينکه رفت حوا خانم رختخواب را روي سرش گذاشت و برد تحويل شان داد.

زمستان تو چادر خوابيديم

سه شب بعد از عروسي داخل خانه آتش روشن کرديم و يک چادر روي خودمان انداختيم و پاي هر دو نفرمان طرف آتش بود تا گرم شود و آن سال را هم با سختي فراوان گذرانديم.

بينجي

دوره گردي بود که به روستاها مي آمد و يک «لَوِه» قابلمه را در ازاي يک قابلمه برنج مي فروخت و در واقع جنس را پايا پاي معامله مي کرد و ما به اين صورت توانستيم يک دست ظروف خانه مثل بشقاب، کاسه و قابلمه را بخريم.

اختيار همه چيزم دست مادرم بود

همه ما در يک خانه با هم زندگي مي کرديم و هر کدام زودتر مي خوابيد آن ديگري بايد تکليف خودش را مي دانست و در چنين شرايطي من و زنم با يک دست لحاف کرباسي بيرون مي خوابيديم حالا فرقي نمي کرد هوا باراني باشد يا افتاب و در همه زماني که مادرم با ما زندگي مي کرد اختيار تمام امور حتي زن و بچه هايم دستش بود و هرچه او مي گفت همان را عينا انجام مي داديم و روي حرفش حرف نمي زديم.

تازه دُنِه کلا دُونِه دَکِتِه

يکي دوسال در «يک گيري» يک هکتار زمين برنج کاشتيم و از فروش آن قسمتي از قرض مان را داديم و تازه «دُونِه کِلا دُونِه دَکِتِه» وضع مان خوب شد که مادر با درايت و از فروش برنج  براي خانه رختخواب خريد و کدخدا به من گفت حالا تا هر جا که مي تواني قطعه هاي خراب را آباد کن و هر چقدر آباد کردي يکسال از دادن ماليات معاف هستي که من هم با پشتکار فراوان و کار شبانه روزي زمين هاي زيادي را زير کشت بردم که در حال حاضر به پنج هکتار رسيده است.

هر هکتار 12 کيسه برنج

در هر هکتار 4 «بار» دوازده لَتِه برنج رشتي غربال کرده ماليات به کدخدا مي داديم.

بيغار

رضا شاه پهلوي در سفري که به شوروي داشت از شاه آنجا پول گرفت و گفت مي خواهم ايران را جوان کنم و از آنطرف زن و بچه مردم را به بيغار مي برد به اين صورت که در روستاها و محلات به خانه کدخدا مي رفتند و قرداد مي بستند و به او مي گفتند چون محله شما کوچک است هفته اي چهار نفر به همراه دو زن و اسب و گاو بايد باشند و هر «بُرج» ماه آنها را به آمل بفرستد و معلوم نبود محل زندگي شان داخل تلوار يا انبار باشد و در ازاي کاري که مي کرديم نه تنها پول و غذا نمي دادند بلکه کتک هم مي زدند. مرد و زن هم نداشت دخترها در باغهاي توتون و پنبه وجين مي کردند و مردها هم با اسب هيزم جمع و با گاو زمين شخم مي زدند.

تولد اولين بچه

زنم چون کم سن بود دو سال بعد از ازدواج باردار شد و شب زايمان دردش گرفت  و بي طاقت شد و من از همسايه ام اسبش را گرفتم و به روستاي اسپه کلا رفتم و «نَنِه خانم» زن قابله را آوردم و بعد از معاينه به من گفت اين را روي دوشت قرار بده و يک ساعت بچرخان تا بچه زودتر بيايد که اين کار را انجام دادم. قابله هم در اين بين بيکار ننشست و آب را روي آتش به جوش آورد و بعد به دنيا آمدن دخترم هاجر نافش را بريد و يک شبانه روز هم پيش ما ماند و در حال حاضر شش دختر و سه پسر دارم.

دَستي دوا

زمان ما دکتر دوا نبود و مريضها را با «دستي دوا» داروهاي گياهي درمان مي کردند. مادرم دستش سبک بود وقتي بچه اي مريض مي شد پيشش مي آوردند و مي گفتند خاله کبوتر بچه ام ديشب نخوابيد که گوشش را دست مي کشيد، دست در ناف و «ناکَش» دهانش مي کرد و تشخيص مي داد نافش درد مي کند و به مادر طفل مريض مي گفت شيرت را بدوش و يک ماشه داغ را داخل آن بگذار و بده به بچه بخورد اگر خوب شد که چه بهتر وگرنه برو «کِلُوم» طويله مقداري از «گُويي» پِهِن گاو را بشور و ماشه داغ را دوباره درونش بذار بعد بده بچه بخورد.

هِسِکا

بعضي از بچه ها که استخوان يا شيئ ديگري در گلوي شان گير مي کرد پيش مادرم مي آوردند تا درمانش کند که خدابيامرز مادرم مقداري آب داخل استکان مي ريخت و دم ميزد و آن را به بچه مي داد و خوب مي شد که به اين کار «جِردَم» مي گفتند که الان هم در بعضي جاها رسم است.

مَجمه

آن وقتها رسم بر اين بود هر بچه اي که روزه گير مي شد پس از يکماه روزه داري هديه اي به او مي دادند و مادرم نيز يک مجمه مسي به من داد.

داخل قاپ برنج مي خوردم

براي جمعيت 14 نفره مان«9 بچه، دو خواهر و مادرم »يک اتاق ديگر هم به خانه ام اضافه کردم و همه در يک قاپ«دُرِي بزرگ مسي» غذا مي خورديم که کم کم به مجمه تبديل شد و در دو مجمه برنج و رويش نيز خورشت مي ريختند.

چِپا

برنج چِپا را مي پختند و درون مشت خود «ميس» مي کردند و درون کاسه مي گذاشتند و روزي چهار مرتبه دهان غاز را باز و برنجها را درونش مي ريختند که به مرور زمان چاق مي شد و بعد از کشتن هر غازي سه تا چهار کيلو روغن مي گرفتند که کدبانوي خانه تا سال ديگر زمستان از آن استفاده مي کرد.

دِز

زن خانه روغن را درون دِز مي ريخت و اگر مي خواستند تا سال ديگر نگه دارند دورش را با گل مي پوشاندند تا هوا نگيرد يا پشت بام مي گذاشتند و زماني که وضع مان بهتر شد هر پاييز يک گوسفند مي کشتيم.

گِل و کَمِل

براي ساخت خانه به مثل الان سيمان و آهن و گچ نبود بلکه از «گِل، هِلا، چوب جنگلي» استفاده مي کردند و امکاناتي هم نداشتند.

تلفن نبود

خورشت ها از محصولات خودمان بود که پرورش مي داديم مثل«کَيچِليک» کدو و براي هر ده نفر يک مرغ محلي درست مي کردند. آن وقتها که تلفن و تشکيلات نبود و زماني که ميهمان سرزده مي آمد کدبانو دست و پايش را گم نمي کرد و سريع به جا مرغي مي رفت و سر يک خروس را مي بريد و شکم پر درست مي کرد و اگر طرف خيلي عزيز بود چند عدد تخم مرغ را نيز با کره گوسفندي سرخ و روي سفره مي گذاشت.

روزهاي ماه رمضان

روزهاي گرم تابستان که ماه رمضان بود و ما هم در زمين کشاورزي«دشت» بوديم عصاي چوبي را مي کاشتيم و اگر سايه آفتاب پشت سر عصا مي افتاد مي فهميديم ظهر شد و وضو مي گرفتيم و نماز مي خوانديم و کمي استراحت مي کرديم.

مسجد نداشتيم

محله ما يک حسينيه بود که مردم تمام مراسمات محرم و ماه رمضان را در آن برپا مي کردند و حتي نماز جماعت را نيز مي خواندند و مسجدي نداشتيم.

آقا مار

هر سال همزمان با ماه رمضان يا محرم با يک روحاني صحبت مي کردم که يک شب در حسينيه سخنراني کند اگر مورد قبول مردم بود تا آخر مي ماند وگرنه يکي ديگر را مي آوردم و بيشتر اوقات در خانه من مي ماند و بعضي شبها محلي ها از او دعوت مي کردند و افطار و سحر را پيش خودشان نگه مي داشتند که حدود 20 سال من اين کار را انجام مي دادم که به من «آقا مار» مي گفتند.

بِچا پِلا

کدبانوي خانه شب برنج بيشتري درست مي کرد و بعد از صرف شام مقداري مي ماند و آن را دور نمي ريخت بلکه موقع صبحانه روي بخاري يا آتش، ماشه يا «کباب وِرِيج» قرار مي داد و «بِچا پِلا» برنج سرد را روي آن مي گذاشتند که گرم مي شد و بوي آن تمام خانه را مي گرفت و با هر يک لب چايي کمي برنج مي خوردند و اعياني ها «بِچا پِلا و شير » و بيچاره ها با چايي شيرين دل شان را خوش مي کردند.

ماملِه

براي خريد مايحتاج خانه صبح زود و بعد از روشن شدن هوا به راه مي افتاديم اگر پول داشتيم با پول وگرنه «چهار مِن برنج» همراه خود مي برديم و آن را مي فروختيم و براي يک ماه خريد مي کرديم و با «ده شاهي» دوازده نوع مايحتاج مثل چايي قند، کبريت و … مي خريديم و نيم شاهي پول اضافه مي آورديم و تمام بار را به دوش مي گرفتيم و دوباره پياده به خانه بر مي گشتيم.

ارباب خانزاد

دوه پدربزرگ جدي ما آقا علي سلطان؛ محمد سلطان و سپس حاج علي خانزاد ارباب هاي محله ما بودند که ارباب خانزاد يک تکيه در تازه آبادساخت و دو هزار متر زمين کشاورزي اطراف آن را نيز وقف کرد که سند آن نيز موجود است.

بچه آخرتي

يک شب پاي منبر سخنراني روحاني شنيدم که هر کسي بچه اش به هر دليلي در کودکي بميرد آن بچه آنقدر دم در بهشت مي ايستد تا پدر و مادرش بيايند. اينجا بود که با خودم گفتم من که ده تا بچه دارم و اگر يکي … که وقتي به خانه آمدم پسر يکساله ام ناگهان مريض شد و او را به روستا دِکلا برديم و وقتي به خانه آورديم تب کرد و فردا شب مرد و مي ترسيدم حتي ب                    ه زنم بگويم که اين موضوع تو ذهنم خطور کرد.

در پنج هزار متر زمين کشاورزي که ارباب به من داد در زمستان قسمتي از آن را «خوار لَلِه» مي کاشتيم و بعد از آب گرفتن و پختن کف مي گرفتند و بعد آن ماد سپس کلوشکر و رو شکر مي گرفتند. قسمتي بعد را «شير لَلِه» مي کرديم و بعد از درو آن را آب مي گرفتيم و مي پختيم و شکر مي گرفتيم.

روغن شکر

براي اين کار مقداري کره محلي را درون شکر مي ريختند و جوش مي زدند و با دو تا تخم مرغ آنهم بستگي به عيالواري خانواده کمتر و بيشتر استفاده مي کردند.

صِب سَر

پدر پنج بچه بودم که چند گاو و گوسفند خريدم و در طويله بستم و از آنجائيکه دزد فراوان بود من و زنم در طويله يا صِب سَر« ايوان خانه» مي خوابيديم و يک دسته چوب بالا سر هر دو نفر مان بود تا با ديدن دزد آنها را فراري دهيم.

خانه کدخدا

بعد از سيزده بدر تمام مردم در خانه کدخدا جمع مي شدند و او زمين را بين محلي ها تقسيم مي کرد. سپس اِزال را روي دوش مي گذاشتيم و با گاو به زمين مي رفتيم و چند تا خط را مشخص مي کرديم و به خانه بر مي گشتيم و تا 20 روز اين کار را انجام مي داديم تا گاوها عادت کنند. اِزالها را در زمين مي گذاشتيم و پايان کار روي دوش گاو دست مي کشيديم.

جِمام

روزهاي اول براي اينکه گاوها بدن شان به کار عادت کند و به قول ما جِمام نيفتد کمتر از آنها کار مي کشيديم و تا ظهر آنهم بسته به گاو قسمتي از زمين را«کِل» شخم مي زديم و اين گاو حتما بايد نر باشه و ما پشت سر حرکت مي کرديم و «رَسِن» ريسمان گاو دست مان بود و به گاو مي گفتيم جُور که حيوان مي فهميد بايد «جُول» عميق زمين را بِکَنَد و بالا مي رفت و بعد مي گفتيم جِر که به پايين مي آمد.

کَرزَني

براي دروي برنج کمباين نبود و با اسب اين کار را انجام مي داديم. به اين صورت که خوشه هاي برنج را با «دَرِه» داس مي تراشيديم و روي دوش مي کشيديم و به جينگاسر مي برديم و کُوفا و بِنِه کَر مي کرديم و دورش را «چَپَن و کيمه» مي زديم و مي خوابيديم تا نوبت کرزني من شود. چون محل ما اسب نبود و نمي گذاشتند از جاي ديگر بياوريم.

هر بار يک کيله

وقت درو دو اسب کرايه مي کرديم و هر بار يک کيله به صاحبش مي داديم و بعضي وقتها هم زمين به زمين مي کرديم و با دو اسب من و همسايه ام برنج را درو مي کرديم و کم و زياد را با هم مي ساختيم.

فِيِه

بعد از کَرزَني منتظر مي مانديم تا باد بوزد و «نِنگ» برود و «بينج» بماند و وقتي که اين کار را انجام مي داديم يک نفري هم بود که آشغالها را کنار مي زد و به سه قسمت «کَپِل، گردني و چکو» تقسيم مي شد که «چَکُو» مختص خانم ها بود که به پشت بام خانه مي بردند و بعدا به مرغ و غاز و اردک به عنوان غذا مي دادند.

کَمِل وَني

وقتي درو برنج تمام مي شد شخصي مي آمد و «کَمِل» کاه را جمع مي کرد و مي بست و در اين ميان حدود يک يا دو زنبيل برنج هم نصيبش مي شد.

بُومِ سَر

بعد از کرزني و پر کردن کيسه ها از برنج اگر طرف وضع ماليش خوب بود با زنبيل به پشت بام مي برد و تابستان خشک مي کرد و براي بردن به اودنگ کم کم تو حياط پهن مي کرد تا خشک شود.

اعتبار مادر

تامين مخارج زندگي آنقدر سخت بود که کار هر کسي نبود و مادر در نبودم يک انگشتر از يادگار پدرش را موقع تنگدستي نزد صاحب بار گرو مي گذاشت و پس از رفع نياز و برداشت محصول بدهي اش را مي داد و امانتش را پس مي گرفت.

عقيده ها پاک بود

سي و پنج سال داشتم که به اتفاق مادر و دختر بزرگم هاجر خانم قصد سفر کربلا کردم و بعد از چاووشي سکينه نامي از روستاي دنگه پيا به خانه ام آمد و گفت سلام مرا به آقا امام حسين(ع) برسان و بگو زن ملا زين الدين گفته من تا کي بايد در ذلت باشم و تکليفم چيست و ما هم اين عرضه را به آقا رسانديم و بعد از سه سال شنيدم که مشکلش حل و زندگيش از اين رو به آن رو شد و اين نشان از پاکي عقيده ها داشت.

به شرطي سفر مکه برو

مادرم براي ثبت نام سفر مکه برايم شرط گذاشت و گفت تا حسينعلي را داماد نکني اجازه رفتن نداري ولي مشکل فقط اين نبود و بچه هاي زير 16 سال نمي توانستند ازدواج کنند که اين جرم به حساب مي آمد.

براي اين کار به دفتر اقاي محمدي رفتم و داستان را برايش تعريف کردم و راهنمايي خواستم. نوشته اي به من داد و گفت به قاضي دادگاه بگو خانمم مريض است و نمي تواند کار کند و من زمين دارم و کشاورز هستم و مي خواهم براي پسرم زن بگيرم. اول صبح 50 تومن پول واريز کردم و به همراه پسرم به دادگاه رفتم و موضوع را با قاضي در ميان گذاشتم که وي دست پسرم را کشيد و تا بيرون از در اتاق برد و رو به من کرد و گفت برو براي خودت زن بگير. دوباره به يکي پول دادم و بعد از 20 روز به سفارش دلال لباس زيادي به تن حسينعلي پوشيدم و در واقع هيکلش خيلي بزرگ شد و به همراه يکي از تاجران سرشناس شهر که از بستگان بود و سر و زبان خوبي هم داشت مجددا پيش دادستان رفتيم و او با ديدن حسينعلي خنديد و در کاغذي نوشت زن گرفتن اين پسر آزاد و بلا مانع است.

هر شش ماه براي سجلد مي آمدند

براي دادن شناسنامه هر شش ماه مامور به منزل کدخدا مي رفت و پاکار در محل جار مي زد که هر کسي بچه تازه به دنيا آمده دارد بيايد سجلد بگيرد. مادران در خانه کدخدا جمع مي شدند و از آنها سوال مي شد طفل پسر هست يا دختر چند وقتش است؟ و مامور هم همه اين اطلاعات را يادداشت و مي رفت و تا شش ماه ديگر دوباره پاييز بر مي گشت.

ختنه

پدران ما نقل مي کردند مذهب از که داري ابراهيم خليل ا… دين از که داري موسي بن جعفر و بيشتر خانواده ها به خاطر نداشتي گاها تا بيست سالگي و شايد هم بيشتر پسرشان را ختنه نمي کردند و اگر وسع شان مي رسيد بايد تا هفت سالگي صبر مي کردند.

انبر و دندان

دوره گردهايي در غالب طبيب محلي به روستاها مي آمدند و جار مي زدند که دندان مي کشيم و هر کسي که دندان درد داشت بدون استفاده از بي حسي و با انبر و يک پيچ، دندانش را مي کشيد و براي هر کدام دو تخم مرغ و يک يا دو قرون پول به عنوان دستمزد مي گرفت.

خانه سفيد کردن

بيست روز مانده به سال نو به فکر تدارکات عيد مي افتادند به اين صورت که گِلِ مخصوصي را از کوه مي آوردند و بستگي به متراژ ساختمان و جاي رنگ خاک سفيد را کيلويي يک قرون مي خريدند و زن خانه جوراب به دست تمام دور ديوار را با مهارت خاص و در سه رديف رنگ مي کرد که به آن«گِلِه گُويي» مي گفتند. کُوپ، رختخواب و تمام شستني ها را مي شستند و برنج را خيس داده به دنگ سر مي بردند و سه نوع آرد تحويل مي گرفتند. با يکي حلوا با آن يکي کماج و شيريني درست مي کردند و عيدي هم «مِرغِنِه» تخم مرغ را يا به دست ميهمان مي دادند يا داخل کاسه روي سفره مي گذاشتند و موقع رفتن هر کسي خودش بر مي داشت.

از بچه هايم راضي ام

بچه هاي من در لباس مقدس نظام و روحانيت و حتي شغل آزاد بسيار موفق و دختران من هم عفيف و با حجابند و من از آنها راضي ام اميد که خدا هم از آنها خشنود باشد و براي سلامتي همه بچه هايم و حفظ آبرويم هر شب دو رکعت نماز شکرانه مي خوانم و به نيت پنج تن آل عبا پنج مرتبه مي گويم خدايا تو را شکر.

معاف مصدقي هستم

براي جذب سرباز از ژاندارمري مامور به خانه کدخدا مي رفت و با توجه به آمار اعلام مي کرد که فلان افراد بايد براي خدمت خودشان را به حوزه مربوطه معرفي کنند. من هم در سن 18 سالگي دو بار به ژاندارمري رفتم و گفتم مادر و خواهرانم بي سرپرستند و من نان آورشان هستم که مخالفت کردند و گفتند مادرت شوهر کند. با شنيدن اين حرف ارباب اجازه نداد و حدود شش ماه بعد مصدق قانوني را به مجلس فرستاد که افراد متولد سال 1306با پرداخت صد تومان پول معاف مي شوند و من يک ماه بيشتر وقت نداشتم که اين کار را انجام دهم. براي مشورت به مغازه آقاي مومني داخل بازار جهار سوق رفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم که تشويقم کرد و صد تومن پول را به ژاندارمري دادم و معاف شدم.

شب نشين

شبهاي روستا پر از خاطرات خوب و گفتني است خصوصا اينکه نه برق داشتيم نه راديو و تلويزيون بخاطر همين به يکي از محلي ها اطلاع مي داديم که فردا شب به خانه ات مي آييم و صاحبخانه براي تهيه «خِشکِ هيمِه» هيزم به جنگل مي رفت و پس از جمع آوري آن را تکه تکه و با آن آتش زيادي درست مي کرد. شب شره کمي تاب تابي، کِنِس، وليک، کماج «کَيي تيم» تخمه کدو بود و بستگي به قصيده تمام مي شد و بعد اهل دل هم نجما، کتولي و اميري مي خواندند و مستمعين را به فيض مي رساندند.

بازي محلي

از صبح تا ظهر بايد به جنگل مي رفتيم و هيزم جمع مي کرديم و عصر آزاد بوديم. يک دسته در بالا محله جمع مي شدند و گروهي ديگر در « تَکِه پيش» حياط حسينيه و بازيهايي چون تپ چو، تپه کنار، اغوزکا و خلنگ کا و شاه بازي مي کرديم.

چلو

آب لوله کشي وجود نداشت و براي شست و شو از آب رودخانه استفاده مي کردند چرا که سم و کود نبود و آلودگي وجود نداشت ولي براي تهيه آب مصرفي سه متر از زمين را مي کنديم و غروب همه همسايه ها مي آمدند تا آب خوردن ببرند و کم کم موتور خريديم و درون چاه گذاشتيم و دو سه سالي هم مي شود که از آب لوله کشي سالم بهره مند شديم.

رودخانه حمام بود

به خاطر نبود حمام تابستانها در آب رودخانه استحمام مي کرديم و پاييز و زمستان هم کنار رودخانه با چادر پرده اي درست مي کرديم و خانمم آب را داخل «َافتو» گرم مي کرد و صدا مي زد که بگيرم.

همه رفتند

تمام همدوره اي ها و دوستان و سر و همسرم به رحمت خدا رفتند و فقط حاج فتحعلي در حيات هست که خدا سلامتش بدارد.

با رفتن همسرم تنها شدم

چهار سال است که همسر عزيزم ازدنيا رفت و مرا با دنيايي از خاطرات تنها گذاشت و نبودش را با تمام وجودم حس مي کنم چون در وقت نداشتي پا به پاي من در زندگي آن دوره مردانه ايستاد.

سخني با جوانان

ابتدا و قبل از هر چيز خدا را بشناسند و با خالق خودشان که بزرگ و بي نياز است دوست باشند و دروغ نگويند.

 

>>>ثبت در11 دی 1395
انتشار توسط روزنامه اقتصاد پویا

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*