یکشنبه , 16 دسامبر 2018
آخرین خبرها
خانه » این هفته در صبح آمل » یک بار هیمِه و ظرف سه لیتری نفت، تحفه داماد برای خانواده عروس بود

یک بار هیمِه و ظرف سه لیتری نفت، تحفه داماد برای خانواده عروس بود

هشتاد و پنج سال پیش در روستای واسکس بخش دابو شهرستان آمل به دنیا آمد و کودکی اش را با بازی کردن در کوچه پس کوچه های خاکی ده گذراند و هنوز چند بهاری از
زندگی اش نگذشته بود که به فاصله سه سال و درست در سن دوازده و پانزده سالگی والدینش را از دست داد و مادربزرگ سرپرستی او و تنها برادرش را به عهده گرفت

مدرسه نرفت و در مکتب خانه مرحوم ملاباقر شاگردی کرد اما نتوانست درس یاد بگیرد و تصمیم گرفت تا نان آور خانه ای باشد که مردش زنی شصت و خوردی ساله بود که در مرام و معرفت چیزی کم نداشت و یادگاران جیگر گوشه اش را به چنگ و دندان و با همتی ستودنی به دامن گرفت و در مقابل ناملایمات ایستاد و آموخت که زندگی جریان دارد و باید با آن همسو شد و اینگونه نورالینش قد کشید و برای خودش مردی شد که امروز پس از سالها ک از خدا عمرت گرفت راوی قصه حکایت جنی محله ای شد که خود در آن بزرگ شد جایی که کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشت و با غروب خورشید چراغ خانه هایش خاموش می شد و اهل آبادی در خوابی عمیق شب را به صبح می رساندند. آری قصه زندگی اش را از طریق صبح آمل به تحریر در آوردیم تا با مطالعه آن در جریان زندگی اش قرار بگیرند و عمری با عزت و برکت داشته باشند که نظر خوانندگان عزیز را ه مطالعه آن جلب می نماییم.
نورعلی شکری ساکنه واسکس متولد 1312 فرزند حسین و زهرا هستم. پدرم کشاورز بود و روی زمین کار می کرد و با پرورش گاو و گوسفند و فروش شیر و ماست امورات زندگی ما تا حدودی می گذشت. در سن دوازده و پانزده سالگی و به فاصله سه سال والدینم از دنیا رفتند و نَنجان«مادربزرگم» از من و برادر کوچکم مراقبت می کرد.
مکتب خانه
والدینم بیسواد بودند و من هم مثل آنها محروم از سواد خواندن و نوشتن شدم و از آنجائیکه مدرسه ای وجود نداشت مرا در مکتب خانه مرحوم ملا باقر که یک اتاق کوچک با هفت شاگرد بود ثبت نام کردند که زَبِرجَد یاد می دادند و من نتوانستم درس یاد بگیرم ولی این استاد ما مرد با سوادی بود که همه روی او حساب ویژه ای باز کرده بودند.
نام خانوادگی
هنگام گرفتن شناسنامه، فامیلی یا نام خانوادگی افراد را بر اساس موارد خاص مثلا فرد خشن و جنگجو را سلحشور، خوش برخورد را مهربان، بسیار شکرگذار را شکری، می گرفتند و سن افراد را نیز بر اساس گفته خانواده و نوع جنسیت متفاوت تبت می کردند.
مالک رعیتی
کل زمینهای کشاورزی روستای واسکس زیر نظر کدخدا نبویان و عظام الوله«پسر امیر مکرم» بود و در زمان محمدعلی شاه از هر تیره«طایفه» یک سرباز می بردند که استان مازندران تحت نظر امیر مکرم و رشت هم تحت فرمان میرزا کوچک خان جنگلی بود. محمدعلی شاه تعداد زیادی سرباز به رضا شاه داد و او هم به چند استان نام برده رفت وپس از جنگ با آنها پیروز شد و امیر مکرم به استقبالش رفت و پس از شکست کوچک خان به تهران رفت و در منطقه ما چند محل را به امیر داد و ایشان هم از مردم مالیات می گرفت. بعد از او نبویان زمینها را خرید و پس از او هم مقیمی نامی از بابل مالک ما شد و جریبی«یک هکتار» ده تا بار مالیات می دادیم و وقتی تقسیم اراضی شد مردم راحت و کشاورزان هم نفسی کشیدند.
کار همان بازی ما بود
زمان ما بازی ها بیشتر به صورت گروهی انجام می شد به این صورت که پنج شش نفری جمع می شدیم و چریک مارکا و هفت سنگ کا می کردیم. امکانات نداشتیم و کار همان بازی ما بود.
ماملِه
روستای واسکس چون مغازه ای نداشت پدرم با اسب به کاردی محله می رفت و پس از طی کردن مسافت زیاد مقداری اجناس مثل قند، چایی و صابون از آنجا ماملِه می کرد و در محل مان می فروخت که دویست تومان به او بدهکار شد. پول پیدا نمی شد و مردم با آوردن نیم دانه و چِپا اقلام مورد نیاز خودشان را می خریدند.
میمِل
امکانات زندگی در روستا بسیار کم و برای خرید بعضی از مایحتاج ضروری باید به شهر می رفتیم ولی ماشین نبود و با مال و پای پیاده صبح زود حرکت می کردیم و از مغازه میمل خودمان آقا علی اکبر عزتی واقع در دوازده پله و داخل چهار سو از آقای نصرت و ابوالقاسم توکلی که مردمان خوبی بودند مامله «خرید»می کردیم. قدیما قیمتها مناسب و با صد تومن هفتاد کیلو قند، دو کیلو چایی و یک طبلِه«کارتن» صابون رختشور و یک کارتون صابون سرشور و گَرماری و زَردیجِه«فلفل و زردچوبه» می خریدیم و بار اسب می کردیم و داخل قهوه خانه با یک تومن یا دو زار ناهار می خوردیم.
دفترچه پاییزی
برای ورود به بازار یک معرف نیاز بود تا شخص را از همه لحاظ تایید نماید برای همین مرحوم رضا علی صابری مرا که کمتر از بیست سال سن داشتم به علی اکبر عزتی مغازه دار معرفی کرد و بهار ماه خرید و پاییزی حساب می کردیم و مثل امروز چک و سفته نبود و بنابراین با زبان و از اعتمادی که به من داشتند پاییز پس از برداشت محصول بدهی خود را پس می دادیم.
طلبکارای پدر
وضع مالی خوبی نداشتیم و بعد فوت پدر حدود 600 تومن بدهکاری برای ما ماند و در ازایش باید قرض طلبکاران را می دادیم. سنم زیاد نبود و تنها نان آور خانه بعد داداش کوچیکم بودم ولی هیچی نداشتیم و قیمت کل مال «زمین و خانه، پانزده بار بینج یا همان برنج شلتوک» 650 تومن بود که هیچ طریقی با هم جور در نمی آمد. برای همین یکی از بزرگان محل که بسیار مورد امین همگان بود ضمانت ما را کرد و قرار شد طی سه سال بدهی را بدهیم و با کار کردن روی زمین عائدات یکسال مان را که برنج بود به طلبکارها دادیم و با تلاش شبانه روزی از این امتحان هم رو سفید بیرون آمدم.
هیجده سالگی و متاهلی
بعد مرگ والدینم سرپرستی ما را مادربزرگم که زن قوی و کاربلدی بود به عهده گرفت و با محبت و زحمت آن خدا بیامرز رشد کردیم و به محض اینکه شاربِ ما سبز شد «سبیل در آوردم» برایم آستین بالا زد و دختر عمه ام را برایم انتخاب کرد و به همراه عمو و یکی از ریش سفیدان به خواستگاری رفتند و بله را گرفتند و شیخ ابوالقاسم عاقد از مرجی محله به روستای ما آمد و در کمال سادگی با خرید یک دست لباس«پارچه» سر سفره عقد نشستیم وخطبه خوانده شد. نوبت عروسی رسید که رسومات خودش را داشت و آن اینکه خانواده داماد یک بار هیمِه« هیزم» و یک ظرف کوچک سه لیتری نفت را به خانه عروس می بردند.
سربازی
پس از ازدواج مثل هر مردی باید به خدمت مقدس سربازی می رفتم و با اینکه متاهل بودم ولی چاره ای نبود و برای همین مرا به تهران فرستادند و بعد پانزده روز چون نیرو زیاد بود معاف شدم و به آمل آمدم.
تاریخچه
جد ما ساری سرباز بود و آنجا عاشق دختر فرمانده خودش می شود و برای فرار به بابل می آیند که مردم برای رد شدن به جهت جریان زیاد آب با قایق رفت و آمد می کردند اما قایقچی جواب شان کرد و گفت من می ترسم که آنها کمی پاییتر رفتند و پسره لباسش را از تن در آورد و معشوقه اش را روی دوش خود گذاشت و یُور «از آب گذشت» رفت و پشت سر مامورین که در تعقیب شان بودند سر رسیدند و از اهالی پرس و جو کردند که آیا آنها را دیدند که اهالی در جواب گفتند اینها جنی بودند که توانستند به سلامت از آب عبور کنند بخاطر همین به آنها ابراهیم جنی می گفتند. پس از آن جد ما به واسکس یا تلارسر که لَم و لِوار و کِتی«جنگلی» بود رسیدند و زندگی را شروع کردند و نظامیان از ترس دست از تعقیب و گریز برداشتند. جنگل هم آباد و خانه هایی ساخته شد.
جنی محله
پایین محله کسی زندگی نمی کرد و از وقتی که جد ما و معشوقه اش به اینجا آمدند بخاطر رد شدن از رودخانه پر آب جنی و این محله جنی محله نام گرفت که ساکنینش که بیشتر از چند خانواده نبودند غروب «لَمپای» خانه شان را خاموش می کردند و می خوابیدند.
وسایل روشنایی
برق نبود و ابتدا با چراغ موشی سپس با لَمپا، دورسوز و زنبوری خانه ها را روشن می کردند.
شب نشینی
در شونیشت ها بیشتر از کَیی پَتِه «کدو حلوایی پخته» استفاده می کردند و تشکیلات نبود.
به روایت جد ما حدود 150 سال پیش بیماری لاعلاج وبا در روستا همه گیر شد و همه روستائیان از دنیا رفتند و فقط سه نفر جان سالم در بردند و در این محل سکونت کردند.
محرم
محرم های قدیم چیز دیگری بود و با تمام سادگی و دور از تشکیلات مراسماتی بزرگ و حزن انگیز می گرفتند و اکبر جنی شخصی به نام فقیهی نیا از روستای امیری لاریجان را که روحانی با سوادی بود پس از بازگشت از نجف اشرف به محله ما می آوردند و دهه اول را می گرفتیم. قتل شُو«شب عاشورا» بالای منبر تا می گفت می دانید امشب چه شبی هست کوچک و بزرگ و زن و مرد بر سر و سینه می زدند و صدای شیون و فریاد همه جا پر می شد و مهم تر اینکه دسته ها متحد و در یک صف سینه زنی بودند.
مجمِه پِلا
از اول محرم تا دهم هر خانه ای سه تا چهار بشقاب برنج با نیمچه «نصف» مرغ محلی یا اردک داخل مجمه می گذاشتند و به مسجد و سقانفار می بردند و همه عزاداران از امام پُلُو میل می کردند.
قمه زنی
نقل است روز عاشورا در حیاط مسجد زن و مرد و پیر و جوان گرد هم می آمدند و چند نفر از مردان با ذکر نام حسین حسین شروع به قمه زدن می کردند و با سر شکسته و خونین با جمعیت عزادار به طرف امامزاده سید نورالدین در روستای مرزانگور می رفتند. در آنجا به نوحه خوانی می پرداختند و پس از پایان عزاداری کمی روغن و «وَنه کِلی» را روی زخم می گذاشتند و با شستشو به طور معجزه آسایی جای زخم خوب می شد.
اُودَنگِ سَر
قدیما کارخانه شالیکوبی نبود و خوشه های برنج را پس از بینج تاشی با اسب «کَر» می زدند و با هر دورگیری دانه از ساقه جدا می شد و آن را داخل گونی های کَنَفی می ریختند و نالِبِن«حیاط» آفتاب می دادند. بعضی ها هم داخل خانه چون سقفش پایین تر بود چاله می کندند و هیمِه تَش می کردند و بینج را به پشت بام می بردند و بر اثر گرما خیلی زود و بعد از دو روز خشک می شد. سپس به اُودَنگِ سَر می بردند که مسئولش مشتی شعبان سلحشور بود. کشاورزان زیادی در نوبت بودند و چند روزی طول می کشید تا شلتوک به برنج تبدیل شود. دستمزد صاحب اُودَنگ هم چالی « یک چال شش تا بار و هر من سه کیلو»سه من بود.
ارباب نبویان و عظام الدوله
اربابان در زمان خودشان جریبی«یک هکتار» ده تا بار از ما برنج می گرفتند و این در حالی بود که کل محصول بیست بار بیشتر نبود و تمام خرج و مخارج و هزینه ها و کار زمین کشاورزی بر دوش کشاورز بود و برنج شاهک، چمپا، رشتی و صدری را در زمینش تولید می کرد.
کایری
هنگام داشت و برداشت کار زمین کشاورزی مالکین به کایر«کمک» هم می رفتند تا باری از دوش شان برداشته شود ولی الان دستمزد می دهند و این موضوع کم رنگ شد.
غدای محلی
بهترین غذا ماست و شیر بود و هر خانواده در منزلش حداقل یک گاو یا گوسفند داشت و پس از کشتن گوسفند، گوشت را با چربی تکه تکه و در روغن خودش تفت می دادند و داخل دِز می ریختند و از طرفی پوشش سقف خانه آهِه« کاه» بود و اطراف خانه هم درخت داشت که باعث خنکی آن می شد. با گاله«نوعی علف» گَلِک می بافتند و پشت خانه می بستند و ماست و شیر را درون کوزه گلی که سرش گشاد و بدنه اش تنگ بود می ریختند که آن را خنک نگه می داشت.
چِلُو
آب مصرفی برای شستشو و خوراکی از رودخانه و چِلُو«چاه» استفاده می شد که برای این منظور معمولا سه یا چهار متر باید می کندند تا به آب بسیار زلال و خوش گوار می رسیدند.
اِنُون«آب بندون»
سنه سی که خشکسالی شدیدی آمد مرحوم کدخدا توکلی وقتی دید آب چاه در حال کم شدن و خشک شدن هستند با مالک صحبت کرد و هفت مقنی«چاه کَن» آورد و با دست کندند و دور زمین بیست هکتاری را مَسنی بستند تا آب را برای کشاورزی و آبیاری زمینها ذخیره کنند که با همت آنها امروز زمستانها با آب رودخانه و بهار با چاه ذخیره داریم.
آب بها
در مقابل استفاده از آب، حق میرابی می دهیم و با اجاره دادن اِنُون«آب بندان» هزینه آن را تامین می شود و آقای شکری از اهالی واسکس با خانواده در حفظ و نگبانی از آن تلاش می کنند و با تولید و پرورش غاز، ماهی و اردک در واقع مزرعه تولیدات محلی را راه انداخته که بازاریابی بسیار خوبی برای تامین معیشت و هزینه های زندگی می باشد.
اسب کرایه ای
وقتی اُودَنگ بخاطر کمی آب تعطیل شد برای حمل و نقل بار از اسب استفاده می کردیم و فصل برداشت برنج خصوصا از واسکس گونی های برنج را روی اسب می گذاشتیم و با کمک اسب همسایه در چند نوبت به کارخانه شالیکوبی آمل می بردیم.
وِرزا
به گاو نر «وِرزا» می گفتند که برای شخم زمین برای کاشت از آن استفاده می کردند که بسیار وقت گیر و به کندی پیش می رفت و از صبح زود تا ظهر نیم خویز«500 متر» کِل«شخم» می کرد. بعد از آن دو نفر «نِرِلی» موتور خریدند و من به اتفاق دو نفر دیگر شراکتی موتور نفتی خریدیم و زمانی که خراب می شد چون خودمان سر رشته ای نداشتیم چنگیز خان از فریدونکنار می آمد و تعمیر می کرد.
سهم سادات
هنگام برداشت برنج سادات عزیز با اسب یا پای پیاده به زمین می آمدند و مالک هم به عنوان سهم امام یا خمس و به نیت ائمه«ع»مقداری برنج را داخل کیسه اش می کردند و آن سید بزرگوار هم خربزه یا هندوانه را در ازای لطفش به او پیشکش می کرد.
کیلِه
ظرف چوبی بود که درون آن هفت کیلو برنج جا می شد و دو تا گونی کنفی را کنار هم قرار می دادیم و داخل هر کدام را به مساوات با ده کیلو برنج پر می کردیم و بعد بار اسب به اُدَنگ می فرستادیم.
حاجی کیسه
کیسه های بزرگ را که متعلق به مالکان بزرگ بود حاجی کیسه می گفتند.
طبیب
وقتی کسی مریض می شد پزشک یا طبیب نبود و بایستی مریض را سوار بر اسب و با کمترین امکانات به درمانگاه شهر ببرند. یادم می آید یکی از محلی ها رگهای پایش کشید و چون نمی توانست راه برود با چوب نردبان شکل چیزی شبیه برانکاد درست کردیم و او را چهار نفری به دوش گرفتیم. از روستای خودمان که رد شدیم شخصی پرسید در حال وضع حمل هست؟ توجهی نکردیم و به راهمان ادامه دادیم و وارد شاه محله شدیم. از رودخانه که گذشتیم به قبرستان رسیدیم و یک رهگذر جلو آمد و گفت فاتحه مع الصلوات که مریض عصبانی شد.
قابله
برای زایمان دیگر زائو را بخاطر مسافت طولانی به شهر نمی بردند و دو قابله به نام خاله مشتری در به دنیا آمدن فرزند به مادر باردار کمک می کردند و هنگام سختی شخص را به شهر می بردند.
روستای سالمندان
در حال حاضر اکثر جوانان به دلایل مختلف به شهر رفتند و با وجود ریش سفیدان و بزرگان، روستا تبدیل به سرای سالمندان شده است.
مهر و محبت
صله رحم در زمانهای دور بسیار انجام می شد و یکی از دلایلش را افزایش طول عمر می دانستند و اگر یک روز به بزرگترمان سر نمی زدیم شاکی و دلیلش را از مان می پرسیدند اما الان معلوم نیست داریم به کجا می رویم انگار محبت اکسیر شده و کمتر از حال و روز هم با خبرند.
نون و پیاز
این یک مثال قدیمی است که «نون و پیاز صاحاب خِنه سُوآل باز» و به این معنی است که برای خورد و خوراک به خانه هم نمی روند بلکه برخورد و خوش رفتاری صاحب خانه باز مهم است.
احترام به پدر
چه گویم نگفتنش بهتر است. در مقابل پدر دو زانو می نشستیم و هرگز پای مان را دراز نمی کردیم و صدای مان بالاتر از صدای پدر نبود.
بندگی
مرگ همان انتقال به جایی است که به آن متعلقیم و آنکس که بندگی کند از آن نمی ترسد. بندگی همان عزت نفس داشتن و خدا را در هر حال ناظر بر کار خود دانستن و دست نیازمندان را گرفتن و به عدالت میان دیگران برخورد کردن است.
سیرت بهتر از صورت
زیبایی تا حدودی خوب است ولی ملاک برای یک انتخاب درست نیست و سیرت است که همیشه می ماند و هرگز تکراری نمی شود.چاووشی
چاووشی
هنگام مشرف شدن به مشهد مقدس و خانه خدا چاووشی می خواندند و با سلام و صلوات و ذکر نام ائمه اطهار(ع) زائر را راهی می کردند. آن وقتها دو نفر از محلی های ما به نام های مشهدی اصغر و حسن عمو» به مشهد مشرف و در راه بازگشت در فریدونکنار پیاده شدند. من و محمد علی شالیکار از واسکس با اسب به دنبال شان رفتیم و هر کدام را پشت سرمان«کَپِل» سوار کردیم و به محض ورود به هر محل گفت « همسفرا هم کرببلا و مشهد شاه رضا» که مردم جمع می شدند و او را می بوسیدند.
میرزاقای خوش صوت
میرزآقا صدای بسیار خوبی داشت و بالای سقانفار بدون بلندگو اذان می گفت و بعد از آن حاج عابدین با سیستم صوتی راه او را ادامه داد.
دعا خونها
ساعت وجود نداشت و ماه رمضان که می شد مشت صادق و کبلایی حسین خانه به خانه می آمدند و اهل و عیال را برای خوردن سحری بیدار می کردند. دیوار و دروازه وجود نداشت و یک لُوش و کَلَک بود و زمستانها هم با وجود گل و لای هیچوفت این کار بخاطر شرایط سخت کاری حف و تعطیل نمی شد.
زن چراغ خانه
زن با طبع لطیف و مادرانه و اخلاق حسنه اش دارای روح حساس و از آنطرف آرامش دهنده به دیگر اعضاست و اگر یک لحظه نباشد خانه غیر قابل تحمل می شود و موجب اعتبار بخشی به دیگران است.

>>>ثبت در8 سپتامبر 2018
انتشار توسط روزنامه اقتصاد پویا

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*